~ سلام > خوشحالم که برگشتم .
~ شب تولد > ازم نپرس چرا باهات تماس نمی گیرم . آخه بعضی وقتا که ظرفیت شنیدن صداتو ندارم . وقتای دیگه هم که با مامانش و باباش تو ماشین نشستم و نمی تونم صحبت کنم . ولی انقدر دوستت دارم که نپرس . تو از بهترین دوستای من هستی .
~ بی نقاب > به خاطر همه چی ممنون .
~ ستوده > منتظرتم .

خیلی وقته می خوام باهات صحبت کنم
اما فرصت مناسب پیدا نمی کنم
اونقد حرف دارم واسه گفتن
که نمی دونم می تونم همه شونو بگم
یا ایندفه ام تا میام شروع کنم
تموم می شم
امشب می خوام موضوع مهمی رو بهت بگم
می دونم خسته شدی
می دونم تو دلت دیگه واسه من جا نداری
دیگه نمی تونی مثه قدیما همراهم باشی
طاقت سنگینیه افکارمو نداری
خیلی وقته داری حضورمو کنار خودت تحمل می کنی
آره , می دونم
تحمل سخته
اما ازت می خوام برای آخرین بار با من باشی
یه قول بهم بده
قول بده مثه همیشه تا آخر حرفام باهام باشی
منم قول می دم هیچی نگم
تا تو راحت بتونی حرفامو بخونی
مطمئن باش این آخرین باره که باهات حرف می زنم
قول می دم از امشب دیگه چیزی ازت نخوام
می دونی ...
اینجا جز ما دو تا یکی دیگه ام هست
یکی که ...
یکی که خیلی وقت پیش باید جای تو رو می گرفت
اما خب ...
نتونستم
نتونستم تو چشات نگا کنم و بگم دلم پیش یکی دیگه اس
منم تو این مدت عذاب می کشیدم
حرفامو قورت می دادم
می دونستم ظرفیتت پره
تو تحمل می کردی و من صبر
صبر کردم تا امروز
باید شرایط جور می شد
و دیشب ...
دیشب که دقیق تر نگات کردم
دلو زدم به دریا و گفتم فردا اون روزیه که مدتهاست منتظرشم
رفتم و تا از دستم نرفته بود به دستش آوردم
همرنگه خودته
یه کم خوشگلتر , با فضای بیشتر واسه چرندیات ذهنم
دفتر عزیزم امشب شب خداحافظیه من و توست
دیگه راحت می شی
نگران نباش
حتما بهت سر میزنم
اصلا به همین خاطر با تو بودم
که با تو بمونم
می نویسم تا یه روز اگه خواستم
بتونم به عقب برگردم
تا اگه مرگ سراغ جسم و روحم اومد
نتونه به افکارم آسیبی برسونه
و برای همیشه در تو زنده باشن
می نویسم برای او
تا بخواند جوانیم را
تا بداند مرا
مهربانم
دفتر نو تو کمد منتظره
هر دوتون باید زندگیه تازه ای رو شروع کنید
بزار این لحظه آخری خاطره خوبی برامون به جا بمونه
می خوام آخرین امضامو رو تنت بزنم
می بندمت به امید گشایشی نو
به امید آینده ای روشن
به امید اینکه در دفتر نو شاهد رشد بیشتر افکارم باشم
اما بی سر و صدا
آرومه آروم
نمی خوام حس کنی دیگه باز نمی شی
بخند
می خوام برای آخرین بار خندتو ببینم
دفتر صبور من
بهترینم
منتظرم باش
خیلی زود می رسه روزی که دوباره بازت کنم
اما اون روز نه برای نوشتن
بلکه برای خواندن
به امید آن روز
...
..
.

روز دانشجو مبارک !!!

/ 17 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عباس

سلام احسانکم ... خوبی گلکم ........ عزیزکم ......دلبرکم...... ببخشید توروخدا که دیر اومدم ولی پست جدیدتو همون روز اول خوندم .................. اولش میخوام شروع دوباره ات را بهت تبریک بگم ...با این متن بسیار قشنگت ........... دومش میخوام بگم که وقتی خواستی دفتر اولیه رو بخونی مواظب باش تو دستت قلم نباشه چون امکان داره بعضی جاهاشو بخوای درستش کنی ........... به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است ............... امیدوارم دفتر جدیدت واست خوش یمن باشه و تو این مدت همش خبر خوب بشنوی . و آخر اینکه هر دفتری که تموم میکنی بهتر و کاملتر از قبلی باشه ................. موفق باشی احسان جان .

م.فنا

واللا من تا حالا اینجوری با دفتر خاطراتم برخورد نکردم . البته بگم ها از تموم آرزو های شخصی خودم .. از سکس گرفته تا اینکه مثلا چه جوری گلا رو آب بدم رو توش نوشتم !! ولی تا حالا سعی نکرده بودم با دفتر خاطراتم حرف بزنم . از اینکه میبینم پلیتیک زدی و یه ابتکار به خرج دادی خوشحالم !! در ضمن باید یاد آور بشم که اگه بخوای دوباره مثل قبل بلاگ نویسی رو کنار بزاری ... خب گزاشتی دیگه من چی کاره هستم !!

taranom

خوشحالم که برگشتی....بابا تو کمده تو چه چيزايی هست...دلم داره از کنجکاوی می ميره...در مورد متن هم می گويم که بعدا يه نوشته ی توپ پيدا می کنم و می نويسم...فعلا....به اميد ان روز

taranom

دير زمانيست که پريان بی هيچ دلبستگی دانه های باران را دوست می دارند...در قلمرو من بيشه ها انبوه تر از هميشه مي روند...و الو های ترش دهانم را بيشترمی بويند...و سيب ها ـسرخ و زردـ نگاهم می کنند...و بی گمان شب هايم دلنشين تر منتظر ميز بانيت می مانند..و ...و اين است ....

گلنسا

سلام به احسان عزیز......برای خواندنی دوباره....بعضی وقتا کاش میشد این ذهن و این افکار رو عوض کنیم و یه فکر نو یه ذهن با ظرفیت بالاتر به جاش بذاریم......

fatemeh

سلامممممممممم . آف که شدم می خونمش !! يا علی

بي سرزمينتر از باد!

وقتی آدم ميبينه تنها نيست. وقتی آدم ميبينه کسايی مثه آوای پاک احساس احسانی چون برگ گل، هنوز پشتشن. وقتی آدم ميبينه دل تنهاش هنوزم که هنوزه غمخوار داره. وقتی آدم ميبينه که هنوز کسايی رو داره که سر سرزمينش بشيننو و واسش فاتحه بخونن و شايدم يه ذره اشک چاشنيش کنن. وقتی آدم ميبينه که غم تنهايش رو باور ميکنن. وقتی آدم ميبينه که با جان و دل، با اينکه مشکل خودشون رفع شده، چندين وقت صرف فقط اون ميکنن. ميفهمه که ديگه نيازی نيست بارون بباره... اينجا همه چيز و همه کس بارونيه. احسان عزيزم به اندازه يک دنيا ممنونتم. و تنها کاری که از دستم بر ميياد تا برات انجام بدم اينه که همچنان دعا کنم: "خدایا. خدای مهربون. دوباره همه این سرزمیندارامو پیش هم جمع کن. الهی آمین". بازم ممنونم احسان خوبم....

گلنسا

بازم سلام.......

taranom

امشب دفترم را مانند باد بادکی در اسمان دلم پرواز خواهم داد...پـــــــــــــــــــــــــــــــــر بکش و ايمان را با تمام خوبی هايت در بر بگير...حتی اگر خيس نگاهت کردم...پر بکش...برو به انجا که بايد بروی...اخرين يادگاريم را بخوان و برو دفتر نازنينم...من خود نيز بايد زمانی ديگر به انجا بيايم

###ترنم

.....