خواستم یه حرف تازه بزنم . هر چی فکر کردم نشد که از چند خط بیشتر بنویسم . تازه وقتی هم که می نوشتم آخرش که می دیدم جالب از آب درنیومده همه رو پاک می کردمو دوباره از نو شروع می کردم . تو همین تکرار یهو به این فکر افتادم که از شروع دوباره بنویسم . از حرکت نو . انگار که همین الان همه چی شروع شده . همه چی تازه گی دارن . همه چی ناشناخته اس واسم . خب ؟ پس شروع می کنم .

حرف تازه :

........................ تو ......    .... ...........................    ............. تو ................... ...... .............. . . . .  ............................ .... ....... ......... ....      .......... ....................................................................................... ................ ........ ..... ......  . . .  . . . .................. ....................... تو  ....................... ........ ... . . ........................ ................. ................................................................................... .............. ........   ....   ................................................... تو ................. ................................................. ............... ..... .  .  ................ ..............  ................ ....... تو ..................


آخیش . عجب متنی شد . جدا" این دیگه یه متن نو بود با یه موضوع نو . یه حرف تازه با فریاد های تازه . خصوصا که همونطوری هم که می خواستم از آب در اومد .

تو ... بهونه ی زندگی

/ 21 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شهروز

احسان جان بعضی وقتها باید نوشتهاشو با قلم نامرئی بنویسه که فقط خودش بفهمه، که تو این کاره کردی .

بی نقاب

سلام"..ممنون از انرژیهای مثبتتان ...دریافتشان کردم!...بروزم ...فعلا...

عباس

سلام احسان جون ...... نميدونم چرا هميشه آخر از همه می يام پيشت ..... اينو رو حساب بد قولی نزاری عزيزم ..... آخه من خيلی کم می يام نت.... این یه ذره هم می یایم آپ می کنیم میریم فقط بخاطر اصرارهای برنا هست در حقیقت یه جور رفع تکلیف انجام میدم.... مرسی که بهم سر می زني

عباس

حرف نو ! حرکت نو ! متن نو ! موضوع نو ! فرياد نو ! بهت تبريک ميگم .... قدم اولو خيلی خوب برداشتی .... ديگه به عقب بر نگرد .... گذشته ها گذشته .... ولی مواظب باش زيادی هم تند نری . ميبينی احسان جون من همون بيل زنی هستم که باغچه خودشو نميتونه بيل بزنه ..... هنوز هم نتونستم با خودمو خودش کنار بيام / منم مث تو خيلی دوست دارم بدونم که چرا اونجوری تمومش کردش ....

ستوده

آخ که چه پلويی بخورم من.

باران

كاش واژه ي حقيقت لب ها آنقدر صميمي بود كه براي بيان كردنش احتياجي به شهامت نبود . . . موفق باشي .

سارا

دوست خوبم،ممنون از حضور!موفق باشی و زندگي شايد آن لحظه مسدوديست كه نگاه من در ني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد ودر اين حسي است كه من آن را با ادراك ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت پاينده.

...

می دونی احسان ....نوشته های مرموز خيلی قشنگ ترن...تازه طعنه های مرموز که معلوم نيست که با تواند يا با من يا با ديگری از همه جالبتر...چون بايد بگردی عاملشو پيدا کنی...وای سخته...ولی من به طعنه ها دارم عادت ميکنم که مال من نيست...نمی دونم موافقی يا نه...اصلا کی بلده طعنه بزنه...يا اصلا می دونی طعنه خاموش چه فرقی با سکوت طعنه داره...اصلا بايد تو يه کتاب بنويسی...با اين داستانا...

...

اين کامنت برای بالايی بود....

...

ديدی احسان تازه اينجا هم برات نظر دادم...