نازنینان سلام . از اونجایی که خیلی از شما دوستای عزیزم از دیر کردم گله کرده بودید لازمه که بگم تو این مدت درگیری هایی بود که خدا رو شکر تا حدی برطرف شدن و همین موضوع باعث شد حتی به فکر تعطیلی هم بیفتم اما مگه می شه از اینجا و ساکنین دوست داشتنیش گذشت ؟ و از اونجایی که این بلاگ در اصل متعلقه به دلم و راهیه واسه گفتن حرفای اون و روزنی برای سبک کردن بی قراری هاش . پس اگه اینجا رو ترک کنم نمی دونم چه بلایی سرم میاد . به هر حال منو ببخشید . به امید خدا فکرای خوبی در حال به نتیجه رسیدن هستن . سعی هم می کنم سر وقت بیام . باشه ؟ همتونو دوست دارم و براتون پرم از آرزوهای نیک . به امید حق ...

پریشب یه شب معمولی نبود . کاملا متفاوت .
آخر شب بود . چند ساعتی بود که از شروع حرفامون می گذشت . همون دردای خاموش وجودمون . حرفایی که کمتر کسی توانایی هضم شونو داره .
گفت بیا اینو بخون . تا الان یه راز بوده . اما از این به بعد دیگه نیست .
نشستم و خوندم . دفه اول که به آخرش رسیدم انگار هیچی نخونده بودم . دوباره خوندم و تازه فهمیدم تو دلا چی میگذره . حتی فکرشم محاله . تو دل آدما چیزایی هست که مثل خودت دارن خیلی چیزا رو به خاطرشون کنار می ذارن . و تنها تو نیستی که با خیلی چیزا مشکل داری .
گفتم می خوام برم بیرون و قدم بزنم .
گفت منم میام . برات تنهایی مهمه ؟
گفتم نه . اگه بیای که چه بهتر .
ساعت از 12 گذشته بود . و شب چه آروم و سخاوتمند . برف میومد . آسمون سرخ و هوا چه سرد .
گفتم امشب شب اعترافه . و در سکوت شب و حضور صبور اون شروع کردم به گفتن . تا اونجایی که تونستم گفتم . رسیدم به جایی که دیگه نمی شد گفت . خیلی حرفا هست که حتی گفتنشون برای خودتم سنگینه . شعری که همین چند روز پیش گفتمو یادم اومد :
به دل قرار ندارم ز دوریت جانا
به تن ملال ندارم جز از حوالی دل
برای چند دقیقه سکوت بود و اینبار اون شروع کرد :
به راه وی تا سحر ماندم ژاله افشاندم او نیامد
به امیدش با نوای دل نغمه ها خواندم او نیامد
بارش برف , زیر نور خیابون خلوت , این شعر ... وای ی ی . رویایی تر از این نمی شد .
چند لحظه گذشت و :
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
رسیده بودیم به همون خیابون پر خاطره . دیگه جلومو نمی دیدم . راه گلوم تنگ شده بود . آب دهنم گره می خورد و می رفت پایین . نفسم تیکه تیکه میومد . نمی خواستم ببینه , اما مجبور شدم اشکامو پاک کنم . اما مگه می شد ؟ اگه تند تند پاک نمی کردم چشام از سرما کور می شدن . زد پشتم . انگار می خواست بگه راحت باش . اما دلم سبک تر شده بود . خودمو کنترل کردم و باهاش هم صدا شدم .
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
جهت حرکت رو به دست گرفت و منم دنبالش . جلوی یه سماور که بخارش به هوا بود ایستادیم . این موقع شب و نسکافه ! دو تا نسکافه گرفتیم و دوباره راه افتادیم . هر لحظه شب , پر بود از صحنه های زیبا و تعجب برانگیز . شب همیشه زیباست اما اینبار خارق العاده بود . سیب زمینی کثیف ! توحید , پسرک آدامس فروش ! و شعری که اون تو ذهنش دنبال بیت اولش می گشت و من همون موقع شروع کردم به خوندنش ! و
...
..
.
ساعت حدود 3 بود که رسیدیم خونه و ... . بغلش کردم و آروم زیر گوشش گفتم ممنون .
چراغا رو خاموش کردم و اومدم که بخوابم . آروم صداش کردم و گفتم : بازم ممنونم .
به چشام خواب نمیومد . اما وقتی بیدار شدم ساعت 10 صبح بود . کی خوابم برده بود , نمی دونم .
شب فراموش نشدنی ای بود . با همه اتفاقاتی که توش افتاد . با همه چیزایی که دیدیم و شنیدیم .
بازم ازت ممنونم .
...
..
.

خاطره یک بعدازظهر بارانی ... در ذهن شبی برفی

/ 24 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بی سرزمینتر از باد!

احسان هيچ جا پيداش نميکنم. نه تو عکسام. نه تو شعرام. ديشب رفتم دم خونه جديدش. گلای پژمرده خاک دمه در خونشو با دستام کنار زدم. با هر بار چنگ زدن به حلقه خاکی در خونش به دل خستم چنگ زدم. صداش زدم. براش خوندم. پيچک ابی رو واسش خوندم. همونی که وقتی بچه بودم پای تلفن برام ميخوند و با گيتارش واسم ميزد. اما احسان برای اولين بار جوابمو نداد. احسان برای اولين بار منتظرم گذاشت. احسان نیگام نکرد. نميدونی چه درديه، برای اولين بار بهم لبخند نزد. احسان چی کار کنم؟ احسان حالا ديگه خيلی تنهام. تنها کسی که بهم ميگفت: "هیچوقت به تنهایی اعتراف نکن" منو تنها گذاشت. احسان تو ميدونی آدم چجوری ميشکنه؟ به نظر تو من شکستم؟ به نظرت من داغونم؟ من خودم نميفهمم. آخه اون نميذاشت احسان. بهم ميگفت:"حالا که انقدر دوست داری واسه یه شب خواب عزیزت رو ببینی، حتما یه شب بالاخره میبینی...". حالا من از کی بپرسم که میخوام خواب يه نفره ديگه رو بيبنم؟ احسان به نظر تو ميتونم؟ يعنی به نظر تو اونم ديگه به خوابم نميياد؟ نه. اون مياد. هيچوقت منو منتظر نميذاشت. گرچه ديگه...

بی نقاب

سلام"وقتی حرفاتو می خونم...بغض می کنم...میام کامنت هم بزارم نوشته های بی سرزمینتر حالمو بد تر می کنه...تنم می لرزه.............یعنی بازم من باید اینهارو تجربه کنم؟!.............بعدا میام

گلنسا

سلام عزيز خوبی؟ از چی دلت انقدر پره؟؟ از چی دلت گرفته؟؟ باشه من نميخندم ولی به شرطی بگی چرا انقدر گرفته ای......

گلنسا

راستی احسان! چه حالی شدی؟؟؟؟؟؟ (بعد از هزار سال!!!!)

بی نقاب

سلام؛می دونی امشب اتفاقی اهنگ ؛غروب پاييزه.دلم غم انگيزه؛رو گوش می دادم ...يه لحظه تصور کردم اين شما هستيد که داريد اين اهنگ رو با می خونيد ...بازم بغض کردم....شدم عين دختر بچه های که همش چشماش داره خيس ميشه ..ولی اونقدر غدشده که نميزاره اشکها روی صورتش رها بشن........غروبه پاييزه...........

taranom

ستوده می دانم اگر اکنون بميرم ارزويی را گرم در دل خود خواهم داشت...چگونه قنديل ها نقش خود را می نگارند؟نه نباید اینگونه باشد...دلم گرم تر میتپد...قندیل ها چگونه می رویند.. کاش می دانستم....کاش سر به زير بودم..انگاه پل ها را خوب می ديدم...حتی کاش متوقع نبود که تنهایی را در شب برفی يک خاطره بنگارد....ستوده دلهامان را به وديعه نگذاريم؟!!اری خوب شد گفتی......خوب شد که دستانم زير بارش برف گرم گرم نگاهش کرد در حالی که قرمز شده بودند...صورت خود را با سيلی می سرخند...می خواهم یاد بگیرم...کم صبرم ولی می اموزم...همیشه می گوید: بایدی در کار نیست...اما من

taranom

تفکر ....باشد فکر می کنم کمی بيشتر فهميده باشم..بعضی اوقات می بينم که هر چه قدر جلوتر می روم سوال ها بيشتر ميشود طوری که ميان شاخ و برگ ها بدجوری گير می کنم...بعضی اوقات هم به ته گل و لای اب ها می روم...لااقل انجا کسی محو شدن در ذهنياتم را نمی بيند..تو اگر می دانی که هيچ...؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ممنون که گاهی دوستی مانند ستوده سوالاتم را پررنگتر می کند..و جواب ها ...که خود....

عباس

سلام احسان جونم ، تا يادم نرفته اول بهت عيد رو نزديک ميگم (دانشگاه هم قراره به مناسبت این عید بهم جایزه نفیسی ! بده.)))))))))احسان جان من هميشه هر وقت آن ميشم به ۶ تا وبلاگ باید حتمآ سر بزنم که یکیش همین جاست ... و اگر میبینی که کامنتی از من نیست همش تقصیره این لينک تعداد نظراتت هستش که هر وقت اودم نديدم تا اينکه محمد به دادم رسيد .......

عباس

می روم خسته و افسرده و زار / سوی منزلگه ویرانه ی خویش / به خدا می برم از شر شما / دل شوریده و دیوانه ی خویش / می برم تا که در آن نقطه دور / شست و شویش دهم از رنگ گناه / شست و شویش دهم از لکه عشق / زین همه خواهش بی جا و تباه / می برم تا ز تو دورش سازم / زتو ای جلوه امید محال / می برم زنده به گورش سازم / تا از این پس نکند یاد وصال / ناله می سوزد و می رقصد عشق / آه ............................................................... تو کامنت قبلی منظورم از نزدیک ، تبریک بودش (تبریک کجا؟ نزدیک کجا؟ چقدر تشابه!!!) اينجا چرا بعضی افرادی که می يان آدرس وبلاگشونو نمی ذارن (شاید وبلاگ ندارن!!!البته شامل همه نمی شه، گفتم که بعضی هاشون) ... اونايی هم که قبلآ ميذاشتن ديگه نميذارن !

سعید

سلام احسان جوون... میگم خوب دوتایی حال میکنین دیگه. نیست همیشه من تنهام و هیچ کس رو ندارم, الان یکم سوختم... ولی یه سیب زمینی کثیف طلبم. خوش باشین.