یه دقه وایستا
اونجا رو نگا کن
ته جاده رو می گم
کنار اون ...
حیف , کنارش حتی یه درختم نیست که بشه آدرس داد
باید بسته های پستی ام خودم برم از پست خونه بگیرم
زیاد دور نیستا
همین شهری که ازش گذشتیم یکی داره
گرچه کسی ام اینجا رو نمی دونه تا برامون چیزی بفرسته
اصن یه کاری می کنیم
من هر یکشنبه برات یه بسته پست می کنم وخودمم می رم میارمش تا بازش کنی و خوشحال شی
توام ندون که من فرستادم برات , خب ؟
~ ته جاده اون سیاهیو می بینی ؟
یه کلبه اس
از اینجا معلوم نیست چه اوضاعی داره
ولی من بهت می گم
داغونه , اما رو پاس
فقط باید یه کم بهش برسم
اما خب , فعلا حتی یه آینه ام توش آویزون نیست که بشه موهاتو توش شونه کنی
غصه اونو نخورا , خودم شونه اش می کنم
لپاتم خودم بوس می کنم تا سرخ بشن , انگار رژگونه زدی
لباتم ...
نگفتم لبتو گاز نگیر ؟
حیفه نازگلم , ترک می خوره
اونوخ می شینی گریه می کنی می گی بوسش کن خوب شه
خیلی خب گاز بگیر , ولی تو رو خدا آروم . خون میاد مزه اش تلخ می شه
می دونی که من لبه شور دوس دارم
~ اما عوضه هر چی که نداره ها یه چاهه آب داره که همیشه آبش یخه یخه
توش می شه خدا رو دید !
خدا کنه سطله سالم باشه
سالم نبودشم خودم می رم برات آب میارم
زمستونام با آتیش برات داغش می کنم
راستی یه نهال ام آوردم که بکارم بغل کلبه مون
تو خورجینه
اسمشو می ذاریم نهال عشق
بزرگ که شد از چوبش می خوام کلبه رو تعمیر کنم
خیلی خوب می شه
اصن با سلیقه ی تو یه کلبه ی نو درست می کنم
آره , فکرای زیادی دارم . حالا بیا بریم . داره صبح می شه .
می خوام طلوع خورشیدو از رو ایوونش ببینی
دستت چرا یخ کرده خوشگلم ؟
بده ببینم اون یکی ام . بده گرمش کنم
از دسته لوس شدنای تو
اما خوب بلدی دل ببریا
اصن بیا بغلم . جاده اش خرابه پاهات اوخ می شه
دیدی گفتم بلدی !
حالا که را نمی ری , پس یه شعر بخون راه کوتا تر شه
...
خوابیدی ؟ توام که یه دفه خوابت می بره
هوووف ... آروم بخواب بهترینم .

غصه نخور , فدای چشات ...

/ 18 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ستوده

و اما بی نقاب خودم. اونقدر زيبا و دقيق و بی آلايش بود که من با اجازه احسان جان، ارزشی هم رديف همين پست بهش می دم. بسيار بسيار خوشحال شدم که اين چنين تحليلی رو اينجا می بينم. تو پرانتز بگم که اون اتفاق جالبی که قرار بود بيافته، همين طرز برخورد با آراء و نظرات بود. چنين تحليل های زيبايی که درخور چنين پست هايی باشه. نظر شخصی من اینه که این بلاگ مثل بلاگهایی نيست که بيايم و ببينيم و يه تشکر از اينکه به ما سر زدی بفرستيم. در پايان هم یه با اجازه بزنيم و عکسها يا موزيک زيباش رو واسه خودمون برداريم. پس ضمن همين کامنت، از همه دوستداران دست نوشته های احسان و ساير عزيزانی که با ما در بر قراری اين ارتباطاط و اين جو منطقی و اجتماعی هم قلم ميشن می خوام که بيايم اين جو یا حرکت رو به جلو رو راه بياندازيم و برای نگه داشتنش تلاش کنيم. که هر آنچه هست در معناست... (و این بود آن اتفاقی که قرار بود در جمع ما رخ بنماید.) اميد است روزی نه بواسطه نوشته ها بلکه احساساتمان، در زمره ی برگزيدکان و بزرگان احساس، در قلب های هم باشيم.(ممنون از فرصتی که در اختیارم گذاشتید)

م.فنا

سلام داش احسان!اگه اين عکسه رو پايين پستت ننداخته بودی فکر ميکردم که يکی از شخصيت ها شنگوله و يکی ديگه شون هم منگول!!

م.فنا

جدای از شوخی منن با خوندن اين پستت ميتونم بهت بگم که يه آدمگرم اونور شهر ما نشسته که احساساتش با يه چيکه اشک حتی کمتر .با يه حرف شکاننده!!فوران ميکنه.دوست دارم وقتی که مرگم رسيد و از اين دنيا رفتم يکی باشه مثل تو که بتونه برام کلبه ای از عشق و محبت رو بسازه ....ای کاش بشه اينقدر برای خودمون کلبه هايی رو نسازيم که يه نامردی بياد و يهو بزنه زيرش و ما شروع کنيم به گلايه کردن.به هر حال احسان جون فرصت گلايه نيست ولی اميد دارم قبل از اينکه سنگی بخواد بخوره تو سرمون و آخمون در بياد ما متوجه موضوع بشيم و خودمونو از اين طوفا نا خلاص کنيم(ماچ!!)

يه سايه

آخره جاده قشنگه چون با لاخره آدم ميفهمه به کجا رسيده و بايد چيکار کنه اما من گنگ بودن جاده رو دوس دارم اونقدر که نخوام به آخرش برسم ...اما مزه اش به اينه که با آدم اهل سفر همسفر باشه کسی که تا آخر باهات باشه ...همسفر...با سلام

ستوده

و من پس از چهل شب و روز، با متنی تحت عنوان "آرزو!" بازگشتم.

ستوده

احسان جان. ميدونی اين وسط خود من دلم چی ميخواد؟ همون تریپ هميشگی. بشينم اون ته جاده و گذر شما دو تا رو ببينم. روز رو شب کنم و شب رو براتون روز.... هر خواسته ای داشته باشين براتون مهيا کنم. ببينم تو گفته های من که شک نداری...!؟

عباس

سلام عزيزم ... خيلی دلم واست تنگ شده ... خوب معلومه که اگه من زير پامو نگاه کنم نمی بينمت ، چون تو اون بالا ها هستی و من اين پايين ...

عباس

لاله ها آواز عصیان می دهند ......... نسترن ها زیر پا جان میدهند......... میکشد ما را و می کاهد ز ما........... این شب هجران چه میخواهد ز ما......... آن شب هجران هزاران برده داشت......... هر شبح دوشیزه ای در پرده داشت....... کاش دستم بوی لبخند تو داشت .......... سینه ام عطر گلو بند تو داشت........... کاش ما همسایه هم میشدیم .......... زندگی را فارغ از غم میشدیم ........ حیف زمانه بین ما را سد کشید ....... زخم حسرت بی تو در من قد کشید....اين شعر همينجوری اومد به ذهنم قبلآ ها کاملترشو حفظ بودم....تقديم به دوست جونم

ino

سلام.نميدونم اين دفعهء چندمه که ميام و ميخونم ...

ino

...من آنجا چشم در راه تو ام .ناگاه:ترا از دور ميبينم که می آيی؛ترا از دور ميبينم که ميخندی؛ترا از دور ميبينم که ميخندی و می آيی...نگاهم باز حيران تو خواهد ماند.سراپا چشم خواهم شد.ترا در بازوان خويش خواهم ديد...سرشک اشتياقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد.تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت.برايت شعر خواهم خواند...برايم شعر خواهی خواند...تبسم های شيرين تو را با بوسه خواهم چيد!وگر بختم کند ياری...