به دل قرار ندارم ز دوريت جانا
به تن ملال ندارم جز از حوالی دل

هزار روز و شب از آن دم سیاه گذشت
هنوز یاد تو و حرف توست با این دل

بیا که درد فراقت همی نفس گیر است
که جز ندیدن رویت غمی ندارد دل

چگونه سر کنم آخر بدون تو یک عمر
منی که جز تو ندارم امید در این دل

تو را به پاکی روحت قسم که کاری کن
مخواه تا که بمانم حقیر با این دل

~ یادمه با چه حالی این شعرو گفتم . خوب یادمه .

معصومیت از دست رفته !

/ 6 نظر / 3 بازدید
الهام

سلام...

الهام

هر چند هوای دل من طوفانیست/بنیاد دلم نهاده بر ویرانیست/در من اما پلی ست از درد و نیاز/می خواندم آن سوی که آبادانیست...

الهام

اگر ای عشق پایان تو دور است/دلم غرق تمنای عبور است/برای قد کشیدن در هوایت/دلم مثل صنوبر ها صبور است!!!

ستوده

چی فکر می کردیم و چی شد؟ چی تصور می کردیم و چی می بینیم؟ هیهات... اینم کامنت!

ستوده

قالبت برای من که همیشه عزا می گیرم تا باز بشه، خوب سبک شده!!!