شبی بود مهتاب
کز بی خوابی به هزیان افتاده بود
سری چرخاند، نفسی تازه کرد و چنین زمزمه کرد

آدمی را زبان قاصر است
از شعور برخی
و شعور برخی دیگر

و در ادامه چنین فرمود
کین شعور کجا و آن شعور کجا!

~ هیچی!

/ 0 نظر / 6 بازدید