آغاز می کنم , به نام خدا و یاد تو . که جز به او امید و جز به تو نیازم نیست .
بگشای در که نوبت ما نیز سر رسید
فصل بهار آمد و پاییز در رسید

اممم .. سلام .
کسی صدای منو میشنوه ؟
خب .. می دونم اینجایی اما
اینم می دونم که برخورد اول همونقدر که مهمه
سخته .
اوهم .. اصلا بذار برات یه قصه بگم .
صب کن بشینم ..
اوهوم .
آممم ... خب یه شب دو تا چشم به دو تا چشم دیگه افتادن .
طبق معمول هر دو طرف چیزیو که دیده بودن به مرکز انتقال دادن .
با سرعتی غیر معمول دستوری رسید .
یه دستور چند جانبه ..
چشم ها پلک نزنن .
گوش ها چیزی نشنون .
قلب تند تر بزنه .
پیشونی و کف دستها عرق کنن .
صورت و به خصوص گونه ها سرخ بشن و ...
خب تا اینجا هر دو تا مرکز دستورات مشابهی داده بودن . اما ..
لبای چشمای اولی به حرف اومد و با لکنت گفت :
دوستت دارم . می خوام تا ابد با هم بمونیم . آخه از ازل دنبالتم .
بعد از چند لحظه سکوت لبای چشمای دیگه هم به حرف اومدن و :
دلم نمیاد حتی یه پلک بزنم . می ترسم فقط به اندازه ی یه چشم به هم زدن برای دیدنت فرصت داشته باشم ..
...
..
.
اتفاق بزرگی افتاده بود . یه اتفاق , اما .. از دو تا چشم متفاوت دیده شدن و
از دو تا مرکز مختلف فرماندهی شدن .
مهم این نیست . چیزی که اهمیت داره اینه که در ادامه چطور فرماندهی بشن .
راستش اگه با یه مرکز مشترک این کار انجام بشه می تونن به آینده امیدوار باشن . اما ..
اما اگه در ادامه ام هر کدوم با مراکز خودشون ...
اونوقت باید منتظر مرگ بود .
مرگ یه حس ناب . که یه عمر منتظرش بودی .
اون موقع اس که باید فکر کنی ادامه بهتره یا ... پایان !
خب ..
قصه ی من تموم شد .
حالا من ساکت می شم تا تو بگی .

~ خوشحالم و غمگین !
خوشحال برای برگشتنم و ..
غمگین برای رفتنم ...

/ 7 نظر / 4 بازدید
گلنسا

بابا سرعت! خوبی؟ صداتو من ميشنوم به جون خودم انقدر واضح که انگار کنار گوشم زمزمه ميکني..... بذار من بگم،‌ بیا اینطرف میخوام تو گوشت بگم، میخوام بگم پایان همیشه مرگ نیست، میخوام بگم .... میدونم اینجایی.. !!

گلنسا

بلووووو ! من چرا سلام ندادم.... سلااااااااااام....

عباس

سلام احسان جان .. خيلی خوشحالم که دوباره برگشتی... اينبار قول بده که ديگه نری... مرسی از بابت ميل و اينکه خبرم کردی... <تو که دستت به نوشتن آشناست دل ما رو بنویس>

گنجيشک نالون

داش احسان سلام...صدای شما به خوبی می رسه...ولی فک می کنم صدای ما هست که نمی رسه...يا شايد صداها انقدر زياده که صدای انکر الاصوات ما ديگه به گوش شما نمی رسه...يا شايد گوشی شما فقط رو شماره ما سايلنت شده...در هر صورت ما ارادت خاصی نسبت به شما دارم..خوش برگشتی داداش

ماهک

سلام..... خوشحالم که دارم نوشته هات و ميخونم.....اینجوری احساس میکنم که بیشتر میتونم بشناسمت....اميدوارم هميشه همينطوری بنويسی.... از عشق...از دوست داشتن.....نه از رفتن و جدايی.... امیدوارم تو زندگیت همیشه یه گل خوشبو داشته باشی.....نه بیشتر نه کمتر.... انشا الله در تمام زندگی موفق باشی....و به هرچی که ميخوای البته با صلاح ديد خدا برسی.... غمکده ی ماهک با غماش منتظرته...شرمنده چيزی جز غماش نداره تا برای پذيرايی از مهموناش پيشکش کنه.....برو پيشش....که اونم مياد پيشت... لبت با دلت خندون..... سلام....

محسن خان

ميخوامت

شهریار کوچولو

سلام ... آره ! ... می شنوم ... بار ها اومدم ... چشمم خشک شد که کی ميای ... می دونستم که بالاخره ميای ... همونطور که بهت گفتم که يه روز مياد !!! ... يه شب مهتاب ...ماه میاد تو خواب... آسمون دلت پر ستاره ... آسمونی باشی... مرکز مشترکت فرمان بده !!!