دیشب طبق معمول اکثر شبا هوای قدم زدن زد به سرم . اصولا مسیر حرکتو اول انتخاب نمی کنم . می رم . تا جایی که خسته شم . اما دیشب هوسه یه مسیر زده بود به سرم . همونی که یه بار با هم زیر بارون رفتیم . تا حالا بارها این مسیر رو رفتم . سعی می کنم جزییات رو هم حفظ کنم . خب دیگه ، یه سری سعی می کنن یادشون بره مسیر هایی رو که رفتن و آخرش واسشون عذاب شده . اما من حتی مسیر های عذاب آور رو هم با تو دوست دارم .

شب جمعه بود و خیابونا شلوغ . پیش بینیه اینجا شو نکرده بودم . انتظار خیابونای خلوت رو داشتم . رسیدم به یه پارک . آدمای رنگ و وا رنگ . تیپای جور وا جور . حوصله ی نگاه کردن نداشتم . سرمو انداختم پایین و سرعتمو بیشتر کردم تا زودتر از اون محیط دور شم . شاید بعدش خیابون خلوت شه . که همینطور هم شد . هنوز از تو پارک بیرون نیومده بودم که جوونی بهم گفت : آقا ببخشید خودکارتون رو می دین ؟ سرمو بالا آوردمو از تو جیب بغلم روان نویسم رو دادم بهش : بفرمایید . توجهی به اونچیزی که می نوشت نداشتم . می خواستم زودتر به خلوتی برسم تا با تو باشم . اومد که روان نویس رو بده بهم گفت فقط شماره تلفن می خوان . دوباره سرمو بلند کردمو گفتم کیا ؟ خندید و گفت تیکه ها دیگه ! نخواستم بحث ادامه پیدا کنه . ازش دور شدم . چند لحظه به روان نویس نگاه کردم . گفتم تا حالا به تيکه شماره نداده بودیا . امشب دادی . مواظب باش فردا کاره دیگه نکنی ...

هوای خوبی بود . از همونایی که جون می ده واسه دو نفره قدم زدن . کاری که خیلیا بلد نیستن انجامش بدن . بعضیا اصلا حرفم نمی زنن با طرفشون . چه برسه به قدم زدن . حیفه به خدا . اونایی که دارن یه جور ... اونایی که ندارن یه جور ... مگه چی می خوای از این خراب شده ؟ آرامش ! آخه عزیز من آرامش که یه چیز مجزا نیست . آرامش چیزیه که با رسیدن به یه جاهایی احساسش می کنی . همین . فکر کردی آرامش خریدنیه ؟ یا دزدیدنی ؟ عزیزم آرامش ساختنیه . باید با مواد اولیه ای که اطرافت داری بسازیش . خودت تنهایی . فقط خودت باید این کارو بکنی . دیگرون نه که نخوان بهت کمک کنن . نه . خودشون مشغول ساختن همین لعنتی هستن . ممکنه یه سری هم پیدا بشن که با اینکه به آرامش نرسیدن اما اون چیزایی رو که یاد گرفتن بهت بگن . تو هم باید بهشون بگی . هر چیزی که یاد گرفتی ... اینه رسمه همراهی !

یه جاهایی می ایستادم و اطراف رو نگاه می کردم . انگار همون لحظات داشتن زنده می شدن . آه ه ه ... داشتم نزدیک می شدم به نقطه ی پایان مسیر . همون جایی که اون روز مکانی رو بهم معرفی کردی که هر وقت از جلوش رد می شم بهش نگاه می کنم . یه نگاه پر از هیجان . انگار منتظرم تو رو اونجا ببینم . مسخره سا . نه ؟ یه مکان که حالا شاید خالی یا پر باشه . اما هنوز واسه من خاصه . چند دقیقه تکیه دادم به اون پله های اون طرف خیابون و خیره شدم بهش . دقیقا مقابلش بودم . خیلی چیزا رو با خودم دوره کردم . برای اولین بار به ساعتم نگاه کردم . 12:15 . نگاهمو ازش برداشتم و برگشتم . همون مسیری که اون روز برگشتم . باز با تمام جزییات . این کار بهم آرامش می ده . می بینی ؟ منم یه راه واسه خودم ساختم . هر چند موقتی ، اما بازم راهیه به آرامش ... برگشتن واسم سخت تر بود . راه هم انگار طولانی تر شده بود . رسیدم خونه . نشستمو نوشتم . قلم برام سنگین بود اما به انگشتام گفتم مدارا کنن . لحظه ها تکرار نمی شن . خب ، اینم یه راهه دیگه واسه رسیدن به آرامش !

خوابیدم . مثل همیشه ! همیشه به یه روش و با یه سری چیزای تکراری می خوابم . می فهمی منظورمو که ! حالا دیگه ماهی کوچولو هم این چیزا رو میدونه !!! به کسی نگیدااا . خب ؟ طرفای صبح بود که بهم زنگ زدی !!! تو رو خدا نگو اینم دروغه . گرچه مهم نیست باور کنی یا نه . خیلی چیزا دیگه واسم از ارزش افتادن . آره زنگ زدی به موبایل . گوشی رو برداشتم . نخواستم با اون کلمه های بی مزه حرفمو شروع کنم . گفتم الو ... گفتی سلام با همون لحن همیشه گیت . یه کم حرف زدیمو خندیدیم . یه دفعه برای چند لحظه هم من مکث کردم ، هم تو . بعدش من گفتم : یه سوال ! تو چیزی نگفتی و من ادامه دادم و گفتم چرا ؟ گفتی چی چرا ؟ ومن گفتم : چرا اونجوری تموم کردی ؟ از خواب بیدار شدم . طرفای اذان بود . ساعت 4:05 . صبر کردم ، نماز و خوندم و خوابیدم . هنوزم تو ذهنم دارم ازت می پرسم :

آخه چرا ؟

چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

/ 36 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
...

راستی احسان ممنون که به ما سر می زنی...من برات کامند ميذارم...هر وقت اپ کنی...نمی دونم گفته بودی نمييام....به اينا< ... > نگاه کن...

بي نقاب

سلام"هنوز در هوايي قدم زدنيد...؟!!....فعلا..

عباس

سلام احسان جون ، ببینم هنوز از من دلخور که نیستی.....امیدوارم که شمال بهت خوش گذشته باشه و جای منم خالی گذاشته باشین(البته دوستان جای ما)

عباس

زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود ... فضيلتها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ...ذکاوت گفت :بياييد بازی کنيمٍ ،مثل قايم باشک! ...ديوانگی فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم! ...چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند. ...ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد:يک..... دو.....سه! ...همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند. ...نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. ...خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی شد. ...اصالت به ميان ابرها رفت و ...هوس به مرکززمين به راه افتاد ...دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت! ...طمع داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. ...حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق . ...آرام آرام همه قايم شده بودند و ...ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار....! ...اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. ...تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است. ...ديوانگی داشت به عدد100 نزديک می شدکه عشق رفت

عباس

نميدونم چرا پرشين بلاگ قبول نکرد همشو با هم بنويسم (حداکثر پیام ۱۰۲۴ حرف) به همين خاطر مجبور شدم۳قسمتيش کنم،به قول سعيد، سرياليش کردم.... ...وسط يک دسته گل رز و آرام نشست. ...ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام.... ...همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود! ...بعد هم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيد اما از عشق خبری نبود. ...ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ...ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز فرو کرد. ...صدای ناله ای بلند شد .

عباس

قسمت آخر : ...عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. ...شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود. ..ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت: ...حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟ ...عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يارمن باش. ...همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم. ...و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند.

عباس

راستی احسان جون بالاخره برنا مجبورم کرد آپ کنم. قراره فردا(یعنی امروز ، چون الآن ساعت ۲:۳۶ دقیقه شبه) ظهر آپ کنم . اگه دوست داشتی بيا.

بي نقاب

سلام؛اين بار خبرتان كردم تا گلايه ي صورت نگيرد...نمي توانستم بخوابم...اپديت كردم..فعلا

...

خواستم اسممو بنويسم...گفتم برايت به رسم شبگرديهايمان بگويم که آمدم بدون اينکه ببينی مرا...می دانم ديگر نمی بينی مرا...کاشکی می دانستم چه هست تورا بر استان يک دوست...کمک که نمی خواهی ..در خود فرو رفتن عالمی دارد.