دیشب با ستوده صحبت می کردم . بهم گفت تو اهل حرکات انتحاری هستی . یهو یاد آرشیو نوشته هایی افتادم که فرصت آپ شدن پیدا نکردن . چقدر متن تو این آرشیو دارم که هر کدوم به دلیلی خفه شدن ! تاریخ این یکی بر می گرده به هشت ماه پیش .

۱- اگر اولش به فکر آخرش نباشی , آخرش به فکر اولش می افتی .
۲- لذتی که در فراق هست در وصال نیست , چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بیم فراق .
۳- آغاز کسی باش که پایان تو باشد .

هنوز چند دقیقه از صحبت با تو نگذشته بود . سه تا جمله فرستاده بودی که فکرمو مشغول کرده بود . هوس کردم یه دوش آب یخ بگیرم . می دونی ، تازگیا به یه موضوعه جالب پی بردم و اون اینکه من یه مشکلی دارم به نام تصمیم گیریه آنی . یه دفه تصمیم می گیرم یه کاری رو بکنم یا نکنم . یهو بلند شدم و رفتم حموم . سرمو انداختم پایینو آبو کم کم گرم کردم . بیشتر . بیشتر . تو آینه نگا کردم . پر شده بود از قطره های ریز آب که چهره امو پشت خودشون قایم کرده بودن . با کف دستم وسطشون یه راه باز کردم . تو چشام خیره شدم و به بخاری که از اطرافم به هوا می رفت . انگار خودمم داشتم می رفتم بالا . آب کاملا داغ بود . پوست تنم داشت می شد رنگ لبای تو . می دونستم اگه به لبات برسه دیگه نمی شه سردش کرد ! باید قبل از اون کارو شروع می کردم . چشامو بستمو شیر آب گرم و سرد رو طوری بستم و باز کردم که در یه لحظه آب شد یخ . وای ی ی . عجب حسی بود . هر لحظه منتظر بودم که سنگ کوپ کنم و بیفتم وسط حموم . دفه قبل طوری بی حال شده بودم که نمی تونستم در حمومو باز کنم . صحنه های زیادی از نظرم گذشت . از جمله اینکه چطوری خودمو به در برسونم تا شاید بتونم داد بزنم . ولی هنوز دو تا شیر رو محکم گرفته بودم و تو آینه به چشام خیره شده بودم . می دونستم اگه ولشون کنم می خورم زمین . منتظره هر اتفاقی بودم . ولی : نه .
 قبلا این کار و کردمو دَووم آوردم . پس هنوز می شه صبر کرد . کار به جایی رسید که نمی تونستم نفس بکشم . ریه هام خالی نمی شدن . پُره پُر ، و من فقط حِق حِق می کردم . چشام سیاهی رفت . ولی هنوز : نه .
ایستاده بودم اما پاهام داشت سست می شد . اما من : نه .
تازه رسیدم به جایی که ذهنم می تونست جواب اون سه تا جمله رو بده . اوهوم . همه چیز می چرخید و این نشونه خوبی بود . نشونه اینکه هنوز زنده ام . پس شروع کردم به فکر کردن .

۱- اگه اولش قراره به آخرش فکر کنی پس همین الان بمیر چون چه زود و چه دیر ، آخرش میمیری . و اگه می خوای آخرش وقتی فکر اولش می افتی حسرت نخوری همین حالا زندگی کن . فردا دیره .
۲- هنوز درد فراق رو نچشیدی تا معنیه شوقه وصال و بیم فراق از یادت بره . بعدشم اگه قرار از اوله وصال بیم فراق داشته باشی بیچاره پژمان !
۳- من آغاز هر آن کسم که آغاز من باشد . پایانی در کار نیست . همراه آغازگرم پایان ناپذیر خواهیم شد .

تموم شد . جوابا رو پیدا کردم . با خودم می گفتم زود باش . اما تنم سنگ شده بود . تکون نمی خورد . قبل از اینکه بیفتم دستای یخ زدمو چرخوندمو آبو گرم کردم . آخ خ خ . دوباره بخار . تازه اون موقع بود که تونستم شیر آبو رها کنم . نشستم رو زمین . انگار سقف کوتاه شده بود . قطره های آبه داغ می خورد رو تنم . با برخورد تک تکشون حس عجیبی بهم دست می داد . انگار دارن رو تنم سوزن میزنن . تنم کرخ شده بود ولی چشام کم کم می دیدن . و این نویده این بود که یه باره دیگه تونستم دَووم بیارم .
آره بارها شده به این نتیجه رسیدم که من می تونم دَووم بیارم . در هر شرایط و در مورد هر موضوعی . اما خب , گاهی هم پیش میاد که هوسه محک می زنه به سرمو ... .
یه کم گرم شدم تنمو رها کردم رو زمین و دراز کشیدم کف حموم . در همون حال یاد یه جمله افتادم که خیلی وقت پیش تو دفترم نوشتم : به راستی كه احساسات آدمی چه پاك اند و شكننده , مادامی كه به آنها تعدی واز آنها سوء استفاده نشده باشد .

~ لحظات پر تنشی رو سپری می کنم . اما از این بدتر اینه که جایی واسه تخلیه ندارم . تو که داری قدرش رو بدون .
~ فردا دارم می رم . امیدوارم این دفه از دفه قبلی بهتر باشه . سعی خودمو می کنم . همتونو دوست دارم . در پناه حق ...

اشکامو پاک کنم یا نه ؟!

/ 22 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ترنم

ستوده سلام...بستگی داره که تو بتونی انجام بدی یا نه؟ ولی یه چیز بگم که اصلا می دونی شادی یا گریه یا تعجب هرکسی رو متفاوت میشه دید..ولی باشه بذار یه چیزی رو برات روشن کنیم که در حال حاضر این جابه که وقتی می خندیم یه می گن چقدر ترسو تشریف دارن ...یا وقتی گریه می کنی میگن عجب سرسنگین تا میکنه...یا وقتی قهری میگن چقدر می فهمه..ما که نمیدونیم چه جوری عینک می زنن تو می دونی به ما بگو...شاید مسیرمون روشن شد..باشه وقت داری انی فکر کنی...تازه اصلا خودت چه جوری عینک می زنی..اصلا تشخیص کیدی که عکس بلاگ خیسه یا نه؟خدایی تو چشاش زل بزنی میگیری قضیه رو....ببینیم چه می کنی ستوده....به بلاگ ما بیا

شهریار کوچولو

سلام ....اولن که نمی تونم چيزی بگم چون خودت جواب اون ۳ تا جمله رو عالی دادی ...دومن آدم بی گدار به آب يخ نمی زنه !!! اگه سنگ کوب می کردی کی اين وبلاگو آپ می کرد ؟ هان ؟ .... سومن ببم جان !! مگه من مردم که جای تخليه نداری ؟ حالا اگه ما رو قابل نمی دونی ديگه گردن خودته ....اينقدر مثل آدم بزرگه نباش ! با من حرف بزن خالی می شی ...نگو نمی شه راهم دوره !! خوب راه منم دوره !!....آسمونی باشی .

مهسا

سلام..خوبی؟کم پيدايی؟؟گويا خيلی بهت خوش ميگذره...خوش باشی..بای

fahime

سلام آقا احسانی .. خوبی .. معلومه که حسابی تو اون شهر گير کردی ها .. اميدوارم اوضاع بر وفق مراد باشه و روزگار به کام ... تولد يکسالگی بهار دلنشينه هر وقت که سری به انيترنت زدی خوشحال می شم اون طرفا هم بيای ... حضور گرمت مثل هميشه دلگرميه

ستوده

ترنم عزيزم، بلاگت خيلی سنگينه باز نمی شه. يه فکری برای تعويض قالب بکن عزيزم. راستی حالت چطوره؟ ميزونی؟

الهام

سلام.باور کن همين الان بهش می گم!! راستی احسان من جدیدآ خبر نداده بودم که می خوام آپ کنما !! در هر صورت خوشحالم می کنی با سر زدنت...

ستوده

من منتظرم ها... زود بيا ديگه. امشب که نيومدی.

بی نقاب

سلام؛چند بار ه که ميام و باز نم دونم چی برات بنويسم...نه اينکه برات حرف نداشته باشم ها...نه...نمی دونم الان چی می تونم بگم که بتونه کمکت کنه....حسهاتو خيلی خوب تو نوشته هات بيان می کنی...الان خونت غمگينه....شرايطو که می بينی...همه ی هم خونيهامون به قول خودت يه چيزيشون شده....چطور می تونم کمکت کنم؟...... اصلا نياز به کمک داری؟ اصلا من بايد اينارو می گفتم که گفتم؟ ....... ............... ......... نمی دونم فقط دلم می خواد.... منتظرتيم!

بی نقاب

قراره برگردی خونه....آره...خوب پس حتما فردا سرحالتر تو خونمون يا خونت ميی بينمت

آسمون

سلام