نمی خواستم تا یه مدت آپ کنم . قصد تعطیلی نداشتم , فقط یه مدت رفته بودم تو تَرک . اما اینبار باز هم فقط به خاطر تو ...

یه دعا می نویسم که خودم گفتم و خیلی هم دوستش دارم . نمی دونم بهت گفتمش یا نه ولی می نویسم که حق این ماه رو هم ادا کرده باشم . می گن خدا دعا رو دوست داره . گرچه از دل همه با خبره اما از راز و نياز بنده اش لذت می بره . دوست داره معشوقش باهاش حرف بزنه . آخه اونم عاشقه !

      >>>
خدایا
ای یگانه آفریدگار آسمانها و زمین
ای بزرگ خالق هست و نیست
آنچه به صلاحم هست بر من عطا بفرما حتی اگر بر عدم وجود آن اصرار داشتم .
و آنچه به صلاحم نیست بر من عطا نفرما حتی اگر بر وجودش اصرار داشتم .
که تو خود بهتر از من بر خیر و صلاحم دانایی .
به حق پاکیت ای در فضل و رحمت بی منتها .
آمین ...
      <<<

و یه شعر که بازم خودم گفتم . تاریخ سرودن : ۸/۴/۸۴ . آره ۴ روز بعد از تولدش !

خسته ام از دست این نیرنگ ها من خسته ام
                                         از هوس های جدا از اختیارم خسته ام
بس که در خواب و خیالم چشم ذهنم با تو بود
                                  از شب و از خواب و از رفتن به رویا خسته ام
بی تو من تا کی بمانم بی هدف بی سرنوشت
                                             از نبود تو در آغوش نگاهم خسته ام
سینه ای می خواهم از عشق و حضور تو وسیع
                                          بی حضورت نازنینم از حقارت خسته ام
با غمت شب را سحر می سازم و خود را اسیر
                                        از غم اینکه تو را از دست دادم خسته ام
بی قرار دوریت گشتم بیا کاری بکن
                                       کِی مرا رامم کنی از بی قراری خسته ام

مانيفست : يه مدت نيستم . مگه اونی که خودش هم می دونه ازم بخواد و ... . مثه همين دفه . همتونو از صميم دل دعا می کنم , خصوصا اونايی که خودشون هم می دونن . اونا رو به اسم دعا می کنم و کلی هم براشون مايه می ذارم . از همتونم التماس دعا دارم . دعاهاتونو که کردين اون آخر منم ياد کنين . تا افتخار بعدی در پناه حق . خدا نگهدار ...

در این شب سیاهم ... گم گشت راه مقصود

/ 27 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عباس

سلام احسان جونم ......... خوبی ....... اين سلامم مربوط به همين الانه اون سلام قبليم واسه ۵ روز پيش بود ... هر وقت اومدم واست کامنت بذارم ماشالله اين پرشين بلاگ دره پيت قبول نميکرد.... (همین کامنتم الان دفعه سومه که دارم میفرستم)

عباس

آره عزيزم منم متولد مهر هستم و ميدونستم که تو هم متولد ماه مهر هستی ... از همين الان که هنوز بدنیا نیومدی تولدتو بهت تبريک ميگم .... ببين از روز تولدت خوب استفاده کن ، شاد باش، ميترسم اگه مثه من درست استفاده نکنی بايد تا ۱ سال ديگه منتظر اومدنه دوبارش باشي...........گوشتو بيار جلو ميخوام در گوشت يه چيزه مهمی بگم.... جلوتر...جلوتر... مـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاچ (گول خوردی) ...فدات بشم.....بازم تولدتو بهت تبريک ميگم

s

تولدت مبارک... در پناه عشق الهی پيروز باشی.

بی نقاب

سلام؛...خانمون به روزه....

ستوده

سلام دوباره عزيزم. تو که می دونی من هر چی با هم شب نشينی داشته باشيم بازم وقت برای باهم بودن کم ميارم. حتی اگه برای سحری خواب بمونيم. ولی شعر رو کامل خوندم. يه حس جديد داشتم. شعر از تو شنيده بودم ولی اينجوری نه. شايد به قول فهيمه عزيزم به خاطر اينکه که به خاطر يه نفر می نويسی. اميدوارم اگه محصولاته..!؟ زودتر ازت بخواد که دوباره بنويسی. اگه هم نه که بگو اين محصولاتش رو ارزون کنه که ما تو عالم دانشجويی مشتريش بشيم. پاک نکنياااا!

شهریار کوچولو

سلام آسمونی ....تو هميشه تو دلا آپی !! بلاگ بهونست ....ناقلا شعرت خيلی با حال بود ...از دعا تم ممنون ...نقدن دعا می کنم تو کنکور موفق باشی ...تا بعد ....(ماچ)

taranom

می دونی احسان يه بار يگه اين متنتو خوندم..اون ۲ خط اخريه...هنوز گنگ اين کلمت بودم..خوب استائ مهربونم بعضی ها بعضی چيزا رو نمی دونن...نا قلای من رفتم دبش پيذاش کردم...بایدبرای خوندن وب لاگت هم عاشق بود هم دانش جو...يا اصلا سبيت نبود ولی بذار يکم شبيت باشم...يه ذره...راستی کاش اون يه نفر من بودم..نگو حسودم...نه من فقط خيلی...

taranom

بابا کلمه ها اشتباه تایپ شده...شرمنده...نه نگو دشمنت شرمنده..نه اصرار نکن...يه ذره بخند احسان ...اها لبخند

taranom

احسانکم...عزيز دلم...ديگر تنهايت نمی گذارم ..حتی به خيال ان تمشکها..تا تو نخواهی ديگر نگاهشان هم نمی کنم...تو فقط بگو ...ديگر تمشک نمی خورم...اصلا دستتو بده باهم بريم تو تمشک بکن..اوووووخ دستت عزيزکم ..چی شد...اووووخ شد ...بذار ببوسمشان..بگذار اشک هايم را رويش بريزمو می دونم می سوزه...بغلت می کنم...بذاز دستاتو رو لبم...اهان فوتش کنم خوب ميشه..اشکام خوبشون می کنه...يه خورده صبر کن...من برات از اون زيرا تمشک می چينم...دلمو بذار رو دلت...نگاه کن چه ارومی ...اصلا تمشکارو نمی چينيم.۶.اگه اونا رو نچينيم بازم وحشيانه نکامون می کنند..می دونی دلبرکم اونا نمی تونند برای هميشه کنار هم باشند..مارو می بينند حسوديشون ميشه..می خوان يه جورايی نگامون کنند که فکر کنيم وحشيند...اخه هيچ کس تا حالا نبوسيده اونا رو...حتی بوته ها تحمل تمشکاشونم ندارن اصلا بريم ...حتی اگه شيرين باشند

TARANOM

خدایا....امان از این همه حجاب.حجاب نان.حجاب علم.حجاب...ما عاجزیم از دیدار تو با این پیله ها که به خود تنیده ایم....خودت ما را برهان.بعدا کامل ترشو براتون می نویسم.احسان جونم خوش به حالت..منم می خوام.....................................