* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٤/۱٢/٢٤
 

روانشناسم می گفت تنها راه نجاتت اینه که حرفاتو بریزی بیرون . هر چی بیشتر توداری کنی وضعت خرابتر می شه . اما مگه می شه ؟ خب بقیه ام حق دارن . مامان . بابا . نازی . شماها . ... . نمی شه از راه بیام و شروع کنم حرف دل بزنم که . همه به اندازه کافی واسه خودشون دارن . خودشون یکیو می خوان که حرفاشونو بهش بگن . حالا منم بیام حرفامو بگم ؟
امروز . همین امروز مامان اومده تو اتاق و منو با این وضع دیده . می گه انگار زیاد از برگشتنت خوشحال نیستی .
هیچی ندارم بهش بگم . حتی از نگاه کردنش هم خجالت می کشم .
اومد نزدیکتر و نشست کنارم . گفت بگو . با من حرف بزن .
انگشتمو گذاشتم رو لباش و گفتم , هیچی ندارم بگم . شمام هیچی نگو . بزار بگذره .
نفسی عمیقی کشید و بلند شد که بره . گفت , مام حق داریم . نداریم ؟
پیش خودم گفتم همه حق دارن . آره . همه جز من .
هیچی نمی خوام . یعنی دیگه هیچی نمی خوام . خیلی چیزا می خواستم . اما حالا می بینم نه . همه اون چیزا که ضروری به نظر می رسن چندان ضروری هم نیستن . مثلا یه جفت گوش شنوا . اگه نباشه هم فرقی نمی کنه . یا یکی که ... . هیچی . هیچی . هیچی ...
چند روزه یه شعر داره رو مخم را می ره . از روزای اولی که رفتم اونجا از جلوی چشمام رد می شد و الانم همینطور . داره با اعصابم بازی می کنه . می نویسمش شاید رهام کرد . شاید بی خیالم شد ...

دست تو تو دست من بود دلت اما جای دیگه
تو خودت خبر ندادی اما چشمات اینو می گه
مدتی بود حس می کردم که دلت یه جا اسیره
پشت پا زدی به بختت کی واست جز من می میره

~
دل من , غم تو , واسه من خیلی تلخه
می دونم تنهایی , آخه تنهایی سخته
~
دل من , اینجوری , آخه تنها می مونی ...

اونی که مدعی بود عاشقته ...


 
comment نظرات ()