* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٤/۱۱/۱٥
 

نه
نباید بگویم
نباید بنویسم
حرفهای دلم را
و آنچه را که باعث دلتنگی من است
مبادا تو را دلگير کنند !
نه
نباید بگویم
نباید بنویسم

همچنان قورتشان می دهم
این نقاب را دوست ندارم
فقط به خاطر توست که بر چهره دارمش
مرگم نزدیک است !

نباید تو را با خود شریک کنم
نباید تو را با خود شریک بدانم
باید خانه ام را عوض کنم
شبانه و بی اطلاع تو !!!
و بر سر در ِ خانه جدیدم اینگونه بنگارم
دوستش داشتم
و هنوز هم ...
آری
باید بگویم
باید بنویسم

حرفهای دلم را
و آنچه را که باعث دلتنگی من است
اینبار در گوشه ای بی نشان .
جایی که تو را دلگیر نکنند .
تولدم نزدیک است !
...
..
.
~ خدایا شکر . این شاید کمترین کاری بود که می تونستم در عوض عنایاتت بکنم .
~ امروز هیچ قصدی نداشتم جز احوال پرسی . خیلی وقته ازت بی خبرم . گرچه شاید توام همینو بخوای .
~ باید برم یه جای دور . گرچه تمام سعی خودمو می کنم که همچین چیزی حس نشه اما ممکنه تا حدی کم کار بشم . همه تونو دوست دارم . به امید حق ...
~ شهر من من به تو می انديشم , نه به تنهايی خويش ...

دل من دست بردار , دیگه بسه انتظار ...


 
comment نظرات ()