* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٧:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٤/۱٠/٢٢
 

نازنینان سلام . از اونجایی که خیلی از شما دوستای عزیزم از دیر کردم گله کرده بودید لازمه که بگم تو این مدت درگیری هایی بود که خدا رو شکر تا حدی برطرف شدن و همین موضوع باعث شد حتی به فکر تعطیلی هم بیفتم اما مگه می شه از اینجا و ساکنین دوست داشتنیش گذشت ؟ و از اونجایی که این بلاگ در اصل متعلقه به دلم و راهیه واسه گفتن حرفای اون و روزنی برای سبک کردن بی قراری هاش . پس اگه اینجا رو ترک کنم نمی دونم چه بلایی سرم میاد . به هر حال منو ببخشید . به امید خدا فکرای خوبی در حال به نتیجه رسیدن هستن . سعی هم می کنم سر وقت بیام . باشه ؟ همتونو دوست دارم و براتون پرم از آرزوهای نیک . به امید حق ...

پریشب یه شب معمولی نبود . کاملا متفاوت .
آخر شب بود . چند ساعتی بود که از شروع حرفامون می گذشت . همون دردای خاموش وجودمون . حرفایی که کمتر کسی توانایی هضم شونو داره .
گفت بیا اینو بخون . تا الان یه راز بوده . اما از این به بعد دیگه نیست .
نشستم و خوندم . دفه اول که به آخرش رسیدم انگار هیچی نخونده بودم . دوباره خوندم و تازه فهمیدم تو دلا چی میگذره . حتی فکرشم محاله . تو دل آدما چیزایی هست که مثل خودت دارن خیلی چیزا رو به خاطرشون کنار می ذارن . و تنها تو نیستی که با خیلی چیزا مشکل داری .
گفتم می خوام برم بیرون و قدم بزنم .
گفت منم میام . برات تنهایی مهمه ؟
گفتم نه . اگه بیای که چه بهتر .
ساعت از 12 گذشته بود . و شب چه آروم و سخاوتمند . برف میومد . آسمون سرخ و هوا چه سرد .
گفتم امشب شب اعترافه . و در سکوت شب و حضور صبور اون شروع کردم به گفتن . تا اونجایی که تونستم گفتم . رسیدم به جایی که دیگه نمی شد گفت . خیلی حرفا هست که حتی گفتنشون برای خودتم سنگینه . شعری که همین چند روز پیش گفتمو یادم اومد :
به دل قرار ندارم ز دوریت جانا
به تن ملال ندارم جز از حوالی دل
برای چند دقیقه سکوت بود و اینبار اون شروع کرد :
به راه وی تا سحر ماندم ژاله افشاندم او نیامد
به امیدش با نوای دل نغمه ها خواندم او نیامد
بارش برف , زیر نور خیابون خلوت , این شعر ... وای ی ی . رویایی تر از این نمی شد .
چند لحظه گذشت و :
دیدی که رسوا شد دلم
غرق تمنا شد دلم
رسیده بودیم به همون خیابون پر خاطره . دیگه جلومو نمی دیدم . راه گلوم تنگ شده بود . آب دهنم گره می خورد و می رفت پایین . نفسم تیکه تیکه میومد . نمی خواستم ببینه , اما مجبور شدم اشکامو پاک کنم . اما مگه می شد ؟ اگه تند تند پاک نمی کردم چشام از سرما کور می شدن . زد پشتم . انگار می خواست بگه راحت باش . اما دلم سبک تر شده بود . خودمو کنترل کردم و باهاش هم صدا شدم .
وای ز دردی که درمان ندارد
فتادم به راهی که پایان ندارد
جهت حرکت رو به دست گرفت و منم دنبالش . جلوی یه سماور که بخارش به هوا بود ایستادیم . این موقع شب و نسکافه ! دو تا نسکافه گرفتیم و دوباره راه افتادیم . هر لحظه شب , پر بود از صحنه های زیبا و تعجب برانگیز . شب همیشه زیباست اما اینبار خارق العاده بود . سیب زمینی کثیف ! توحید , پسرک آدامس فروش ! و شعری که اون تو ذهنش دنبال بیت اولش می گشت و من همون موقع شروع کردم به خوندنش ! و
...
..
.
ساعت حدود 3 بود که رسیدیم خونه و ... . بغلش کردم و آروم زیر گوشش گفتم ممنون .
چراغا رو خاموش کردم و اومدم که بخوابم . آروم صداش کردم و گفتم : بازم ممنونم .
به چشام خواب نمیومد . اما وقتی بیدار شدم ساعت 10 صبح بود . کی خوابم برده بود , نمی دونم .
شب فراموش نشدنی ای بود . با همه اتفاقاتی که توش افتاد . با همه چیزایی که دیدیم و شنیدیم .
بازم ازت ممنونم .
...
..
.

خاطره یک بعدازظهر بارانی ... در ذهن شبی برفی


 
comment نظرات ()