* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸٤/٧/٢۳
 

 22 فوووت ...
داستان زیر رو حتما به روایت های مختلف شنیدید . بازنویسی و ادامه از شخص خودم :

جوانی پیله کرم ابریشمی یافت . روزها منتظر آن ماند تا به پروانه ای زیبا تبدیل و از پیله خارج شود . در نهایت تاب نیاورد و روزی با تیغ آن را شکافت . به محض باز شدن پیله , کرم از نور شدیدی که به چشمانش برخورد جان سپرد . جوان دریافت که پیله با نور خورشید و به آرامی و مرور زمان باید باز شود و نه زودتر از موعد مقرر . نور شدید و زودتر از موعد او را می کشد .

رهایم کنید . بگذارید به وقت خویش متولد شوم . پیله ام را نشکافید . آزادم بگذارید . شما را به جان عزیزانتان قسم , جانم را نستانید . آرزوها در دل دارم . برنامه ها در ذهنم جاری است . نخواهید تا جانم پاسخ گوی حس کنجکاویتان باشد . به تولدم زمان درازی باقیست . می آیم . ولی شما را به او که می پرستيد سوگند , بگذارید سر وقت بیايم . 

تولدم نزدیک است ... بسیار نزدیک !


 
comment نظرات ()