* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٤/٥/٢۱
 

آسمون پر بود از ابرای سفید و تپل 
از اونا که هی از این ور می رن تو هم و از اون ور میان بیرون
چشامو دوخته بودم به آسمونو آروم زیر گوشش از بارون می گفتم
یه دفه سرشو برگردوند و گفت : از بارون نگو دیگه
نگاش کردم
رو دستش نوشتم کاشکی بارون بیاد ، آخه دلم بارون می خواد
به اینجوری نوشتنم عادت داره
به نقطه ی آخر خط که رسیدم دستشو گذاشت رو دستم
نگاش کردم
چشاشو بسته بود
نور شدیدی زد و همه جا سفید شد
رعد و برقی زد و
بارون ...
چشاش هنوز بسته بود ، لبخندی از سر رضایت زد
دست دیگه امو گذاشتم رو دستش 
حالا دستامون تو دست هم بود
داغه داغ
چشامو بستم
بارون میومد
از هر سه تا آسمون !!!
آروم زیر گوشش گفتم :
وای ی ی ، بوی بارون ، عاشق این بوام .
مخصوصا وقتی با بوی تو قاطی بشه ...

آسمونه چشات چند طبقه اس ؟ ماله من که یه طبقه اس ، کلنگیه کلنگی !!!


 
comment نظرات ()