* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٤/٥/۱۱
 

گفته بودی بنویسم . رو چشمم . تو این اوضاع که می دونی وقت سر خاروندن ندارم ، چشم . فقط به خاطر اینکه خیلی دوستت دارم . ولی ایندفه می خوام از خودت بنویسم . شاید خیلی پیش پا افتاده از آب در بیاد ولی به بزرگيه خودت منو ببخش . آخه می دونی ، چیزای بزرگ رو باید از دور دید . زیاد بیای جلو تصویر محو می شه و هیچی پیدا نیست . منم می خوام بیام جلوت . چسبیده بهت بنویسم . پس اگه محو شد خودت برو عقب . خب ؟ آخه من دیگه اومدم . زورم میاد این همه راهو برگردم . دمت جیلیز ویلیز .

داشتیم از تهران بر می گشتیم . من پشت فرمون . رسیدیم به قبل از عوارضی قزوین . نمی دونم خاطرت هست یا نه . اونجا یه سری زمینه بکره که پره از علفای بلند و هم قد و هم رنگ . وقتی هم که باد بهشون می خوره باید بشینی و فقط نگاه کنی . تو اون لحظات کمتر کسی می تونه منو از تخیل و احساسی شدن باز داره . رفته بودم تو بهره تماشای علفا . جاده واسه خودش میومد . منم واسه خودم می رفتم . اما اون اومدن کجا و این رفتن کجا . باورت نمی شه که یه لحظه تصویرت تو چشام نقش بست . یه لحظه بیشتر نبود ولی همون کافی بود تا افکارم رو جهت بده . خنده داره . ولی برام خیلی سنگین گذشت اون مسیر . تا حدی که بابام گفت احسان جان آروم تر بخون . که یهو به خودم اومدم و هالیم شد که هی ... اقلا وایستا و داد بزن . جونه چهار نفرو گرفتی دستت داری گاز میدی ؟ داشتم آهنگ بارونه امید رو می خوندم . یعنی اربده می کشیدم . باران می بارد امشب . دلم غم دارد امشب . آرام جان خسته . ره می سپارد امشب ... علفای هرز برام حکم آینده رو پیدا کرده بودن . آینده ی من . آینده ی تو . و آینده ی خیلیای دیگه . یاد اون شبا افتادم که موقع خواب ، وقتی همه جا تاریک بود و فقط چراغای خیابون بودن که یه کم از نورشون می دادن به ما تا فقط سایه های هم دیگه رو ببینیم . یاد موقه هایی که هم دیگه رو تست می کردیم . تو : احسان ، بیداری ؟ من : تو هم خوابت نمی بره ؟ اونوخ تا خوده صبح حرف می زدیمو دغدغه هامونو به اشتراک می ذاشتیم . یاد اون شب که بهت گفتم میای بریم بیرون . و تو با نگاهی عاقل اندر فصیح گفتی باز چته ؟ یادته در باره چی حرف زدیم ؟ آره . اینکه می تونستم باهاش بسازم یا نه ؟ عجب دورانی بود . گذشت . این نیز بگذرد . اما حیفم میاد . به خدا حیفم میاد که چرا گاهی اوقات خود کشی می کنیم . آره . خود کشیه احساسی . می گیم نه . نباید برم . نباید بیام . نباید عاشق بشم . و ... . پس برو بمیر . واسه چی زنده ای ؟ آخه چند بار باید تجربه کنی که زمان می گذره . دیگه خودتم پاره پاره کنی بر نمی گرده . اما همونطور هم که قبلا و با هم به نتیجه رسیدیم ، همش که نمی تونی بهش بگی دوستت دارم . عاشقتم . خب نون می خواد . گرسنه اس . خونه می خواد . آواره اس . جلو فامیل آبرو می خواد . تا یه حدی می تونه به باباش بگه منو دوستم داره . تا یه جایی می تونه به مامانش بگه دوستش دارم . اما بعدش چی ؟ همش عذابه . شرمنده اش می شی . خودتم دیگه نمی تونی تو چشاش نگاه کنی . آخخخ . آخ از این زمونه . اجازه بده ديگه جلوی خودمو بگيرم . جلوتر برم همه چی رو به هم می بافمااا ...

ببخش . منو ببخش اگه خیلی پر رنگ حرف زدم . وقتی دستم می نویسه نمی تونم جلوشو بگیرم . آخه فقط اونه که از دلم می نویسه . حالا یه کم برو عقب تر جونه من . خیلی محو شد . کم کم خودمم دارم محو می شم !

عجب بادی بود اون شب !!!


 
comment نظرات ()