* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٤/٤/۱٧
 

دیشب طبق معمول اکثر شبا هوای قدم زدن زد به سرم . اصولا مسیر حرکتو اول انتخاب نمی کنم . می رم . تا جایی که خسته شم . اما دیشب هوسه یه مسیر زده بود به سرم . همونی که یه بار با هم زیر بارون رفتیم . تا حالا بارها این مسیر رو رفتم . سعی می کنم جزییات رو هم حفظ کنم . خب دیگه ، یه سری سعی می کنن یادشون بره مسیر هایی رو که رفتن و آخرش واسشون عذاب شده . اما من حتی مسیر های عذاب آور رو هم با تو دوست دارم .

شب جمعه بود و خیابونا شلوغ . پیش بینیه اینجا شو نکرده بودم . انتظار خیابونای خلوت رو داشتم . رسیدم به یه پارک . آدمای رنگ و وا رنگ . تیپای جور وا جور . حوصله ی نگاه کردن نداشتم . سرمو انداختم پایین و سرعتمو بیشتر کردم تا زودتر از اون محیط دور شم . شاید بعدش خیابون خلوت شه . که همینطور هم شد . هنوز از تو پارک بیرون نیومده بودم که جوونی بهم گفت : آقا ببخشید خودکارتون رو می دین ؟ سرمو بالا آوردمو از تو جیب بغلم روان نویسم رو دادم بهش : بفرمایید . توجهی به اونچیزی که می نوشت نداشتم . می خواستم زودتر به خلوتی برسم تا با تو باشم . اومد که روان نویس رو بده بهم گفت فقط شماره تلفن می خوان . دوباره سرمو بلند کردمو گفتم کیا ؟ خندید و گفت تیکه ها دیگه ! نخواستم بحث ادامه پیدا کنه . ازش دور شدم . چند لحظه به روان نویس نگاه کردم . گفتم تا حالا به تيکه شماره نداده بودیا . امشب دادی . مواظب باش فردا کاره دیگه نکنی ...

هوای خوبی بود . از همونایی که جون می ده واسه دو نفره قدم زدن . کاری که خیلیا بلد نیستن انجامش بدن . بعضیا اصلا حرفم نمی زنن با طرفشون . چه برسه به قدم زدن . حیفه به خدا . اونایی که دارن یه جور ... اونایی که ندارن یه جور ... مگه چی می خوای از این خراب شده ؟ آرامش ! آخه عزیز من آرامش که یه چیز مجزا نیست . آرامش چیزیه که با رسیدن به یه جاهایی احساسش می کنی . همین . فکر کردی آرامش خریدنیه ؟ یا دزدیدنی ؟ عزیزم آرامش ساختنیه . باید با مواد اولیه ای که اطرافت داری بسازیش . خودت تنهایی . فقط خودت باید این کارو بکنی . دیگرون نه که نخوان بهت کمک کنن . نه . خودشون مشغول ساختن همین لعنتی هستن . ممکنه یه سری هم پیدا بشن که با اینکه به آرامش نرسیدن اما اون چیزایی رو که یاد گرفتن بهت بگن . تو هم باید بهشون بگی . هر چیزی که یاد گرفتی ... اینه رسمه همراهی !

یه جاهایی می ایستادم و اطراف رو نگاه می کردم . انگار همون لحظات داشتن زنده می شدن . آه ه ه ... داشتم نزدیک می شدم به نقطه ی پایان مسیر . همون جایی که اون روز مکانی رو بهم معرفی کردی که هر وقت از جلوش رد می شم بهش نگاه می کنم . یه نگاه پر از هیجان . انگار منتظرم تو رو اونجا ببینم . مسخره سا . نه ؟ یه مکان که حالا شاید خالی یا پر باشه . اما هنوز واسه من خاصه . چند دقیقه تکیه دادم به اون پله های اون طرف خیابون و خیره شدم بهش . دقیقا مقابلش بودم . خیلی چیزا رو با خودم دوره کردم . برای اولین بار به ساعتم نگاه کردم . 12:15 . نگاهمو ازش برداشتم و برگشتم . همون مسیری که اون روز برگشتم . باز با تمام جزییات . این کار بهم آرامش می ده . می بینی ؟ منم یه راه واسه خودم ساختم . هر چند موقتی ، اما بازم راهیه به آرامش ... برگشتن واسم سخت تر بود . راه هم انگار طولانی تر شده بود . رسیدم خونه . نشستمو نوشتم . قلم برام سنگین بود اما به انگشتام گفتم مدارا کنن . لحظه ها تکرار نمی شن . خب ، اینم یه راهه دیگه واسه رسیدن به آرامش !

خوابیدم . مثل همیشه ! همیشه به یه روش و با یه سری چیزای تکراری می خوابم . می فهمی منظورمو که ! حالا دیگه ماهی کوچولو هم این چیزا رو میدونه !!! به کسی نگیدااا . خب ؟ طرفای صبح بود که بهم زنگ زدی !!! تو رو خدا نگو اینم دروغه . گرچه مهم نیست باور کنی یا نه . خیلی چیزا دیگه واسم از ارزش افتادن . آره زنگ زدی به موبایل . گوشی رو برداشتم . نخواستم با اون کلمه های بی مزه حرفمو شروع کنم . گفتم الو ... گفتی سلام با همون لحن همیشه گیت . یه کم حرف زدیمو خندیدیم . یه دفعه برای چند لحظه هم من مکث کردم ، هم تو . بعدش من گفتم : یه سوال ! تو چیزی نگفتی و من ادامه دادم و گفتم چرا ؟ گفتی چی چرا ؟ ومن گفتم : چرا اونجوری تموم کردی ؟ از خواب بیدار شدم . طرفای اذان بود . ساعت 4:05 . صبر کردم ، نماز و خوندم و خوابیدم . هنوزم تو ذهنم دارم ازت می پرسم :

آخه چرا ؟

چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟


 
comment نظرات ()