* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٤/٤/۱٤
 

انگار نمی شه اینجا رو گذاشت و گذشت . ساختنش آسون نبود . اما خراب کردنش خیلی سخت تره . هستم فعلا , تا اطلاع بعدی ...

فکر نمی کردم با گفتن حقیقت همه چیز یهو رنگ عوض کنه . فکر می کردم هنوز به راستی ایمان داری . فکر می کردم با نترسیدن اوضاع بهتر می شه . فکر می کردم می شه با تو رو راست بود . می شه از دل گفت . می شه با دل گفت . فکر نمی کردم بعد از اون همه بار که گفتم پیش داوری نکن , بازم پیش داوری کنی . فکر می کردم می ذاری حرفام تموم شه , تا آخر . اما تو ... . هر چی می گم بذار حرفمو تموم کنم بعد هر چی بگی گوش می دم . نذاشتی . نشد . انگار ترس دلیل اصلیه پایداریه دوستیه من و تو بود . همین که برش داشتم همه چی به هم ریخت .

باید بترسم . از دوست داشتنت . تا حالا از دور شدن ازت می ترسیدم . اما حالا ... . باید از نزدیک شدن بهت بترسم . آره , باید بترسم . از وسعت روحت . از جریان پر تلاطم صدات . از هجوم نواهای قلبت . از لمس افق نگاهت . باشه . اگه باهام بمونی بازم ازت می ترسم . قول می دم . نذار گمت کنم تو این هزار خم زندگی . نذار قلبم از تپش بیافته . اگه دوستم نداری حداقل بذار من دوستت داشته باشم . نمی خوام مجبورت کنم با من باشی , نه ,  ولی باور کن که من مجبورم با تو باشم . حتی اگه قرار باشه با خیالت ... . یاده اون التماسا که میافتم تنم خیس عرق می شه . اما بعدش که یاد اون بی توجهی هات میافتم به خودم می گم بزرگ تر از تو بود , باید له می شدی . تقصیر خودت بود که به بزرگتر از خودت دل بستی . اون سعی خودشو کرد , تو طاقت نیاوردی . خب , له شدی دیگه . این که تعجبی نداره .

ولی حالا که هنوز می شه به باز گشت فکر کرد . حالا که می شه به قلب پر گذشت تو امیدوار بود , بذار یه چیزی ازت بخوام . می خوام همیشه یادت باشم . خوابتو ببینم . شعرچشاتو بگم . موسیقیه صداتو بنویسم . فقط بذار باشم . هر جور که تو می خوای ...

گوش کن :

گفت بیا
گفت بمان
گفت بخند
گفت بمیر
آمدم
ماندم
خندیدم
مردم ...

اینم عکس !!!


 
comment نظرات ()