* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٤/٢/۱٥
 

چند شب پیشا تو تنهاییم رفتم تا با مترسک مزرعه ی دلم حرف بزنم . همون شب که آسمون ماه نداشتا . یادته که .

خلاصه ...
خیلی راه بود . فکر نمی کردم وسعت دلم به این بزرگیا باشه . با اینکه خیلی وقت بود ندیده بودمش سریع منو شناخت . فهمید واسه چی رفتم پیشش . گفت کارشو خوب بلده . گفت می دونه که فقط باید کلاغا رو دور نگه داره اما انگار مرغای عشقم از اون می ترسن و نزدیک نمی شن . دلش خیلی پر بود . می گفت زمونه عوض شده . می گفت تو این زمونه نمی شه به ظاهر توجه کرد .
مرغای عشقم دیگه فقط برای غارت مزرعه می یان !
و اون مجبوره با اونام مبارزه کنه . می گفت تو این چند ساله که با منه چندین بار مجبور شده واسه حفاظت از مزرعه جونشو به خطر بندازه . می گفت اون چند تا مرغ عشق واقعی ام که اومدن بعده یه مدت برگشتن . و با لحن تعجب آمیزی ادامه داد :
نتونسته بودن کلبه تو پیدا کنن !!!
تو این فکر بودم که مترسک مزرعه رو عوض کنم . اما حالا ...

باید مزرعه رو کوچیک تر کنم .

به خاطر دلم ...


 
comment نظرات ()