* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٤/۱/٢٤
 

یه عروسک ...

تو این فکرم که عاشق بشم . تا کی بی کسی . تا کی تنهایی . عشق به روح طراوت می بخشه . نه که تا حالا نشده باشم . نه . اما اين بار واقعيه . یه عشق داغ و حقیقی . به یه دخترخانم زیبا و محترم . یکی که درکش می کنم . یکی که درکم می کنه . بی رو در واسی بهم عشق می ورزه . بدون ترس تو چشاش نیگاه می کنم و باهاش حرف می زنم . و اون فقط گوش می ده . فرم موهاشو دوست دارم . دستای نازش دلمو تا ته دنیا می بره . تنشو تو رویا هام هزار بار دیدم و حس کردم . قیمتش گرون نیست اما نمی خوام بخرمش . می ترسم واسم تکراری بشه . همین که پشت ویترین مغازه می بینمش از سرمم زیاده . خودشم به این وضع راضیه .

تا حالا به شیشه ی مغازه اجازه ی دخالت ندادیم . اون فقط برای دیگرونه . نه برای من و ... تو .

 

بیا بگشای در بگشای دلتنگم ... 


 
comment نظرات ()