* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸۳/۱٢/٢٢
 

حقیقت را فراموش نکنید
آنگاه که هست و نیست فرو می ریزد
خدا ایستاده است !

-----------------

چه لذت‌بخش است كه ديگران را خوشحال كنيم حتی اگر خود در وضعيت بدی باشيم . ما با شرح غصه‌هايمان نيمی از آن را به ديگران انتقال می‌دهيم در حالی كه اگر شادی تقسيم شود دو برابر می‌شود ...

در يكی از اتا‌ق‌‌های يك بيمارستان دو مرد بستری بودند . يكی از آنها اجازه داشت تا هر بعدازظهر يك ساعت از تخت خود بلند شده ، بنشيند تا مواد زائد از ريه‌اش دفع شود . تخت او نزديك تنها پنجره اتاق بود .
مرد ديگر بايد تمام روز روی تختش دراز می‌كشيد و از جايش بلند نمی‌شد . آنها ساعت‌ها با هم دربارة عقايد ، خانواده‌ها ، خانه ، شغل ، دوران جوانی ، دوستان و تعطيلاتشان صحبت می‌كردند .
هر بعدازظهر وقتی مرد كنار پنجره می‌توانست بنشيند ، تمام چيزهايی كه می‌توانست بيرون پنجره ببيند برای هم‌اتاقی‌اش تعريف مي‌كرد . مرد ديگر هم در آن يك ساعت خود را در دنيای گسترده و پرجنب‌ و جوش و رنگارنگ بيرون حس می كرد : پنجره به يك پارك با درياچه‌ای زيبا مشرف است ، اردكها و قوها در آب بازی می‌كنند و بچه ها‌ قايقهای كاغذيشان را در آن شناور می‌كنند . عشاق جوان بازو به بازوی هم در ميان گلهای رنگارنگ قدم می‌زدند و يك منظره دل‌انگيز از خط افق دردوردست پديدار است .
وقتي مرد كنار پنجره تمام اين چيزهای زيبا و مطبوع را توصيف می كرد ، مرد ديگر می‌توانست چشمانش را بسته و همه آن مناظر را مجسم كند .
در يك بعدازظهر گرم مرد كنار پنجره گفت : سربازاني را می‌بيند كه رژه مي‌روند . مرد ديگر اگر چه صدايی نمی‌شنيد ، ولی می‌توانست با كلمات زيبا یی که او بر زبان  می آورد آنها را تصور كند .
روزها و هفته‌ها گذشت ، يك روز صبح كه پرستار برای سركشی به اتاق آنها آمد با پيكر بی‌جان مرد كنار پنجره مواجه شد . او بسيار ناراحت شده و خدمه بيمارستان را صدا كرد تا جسد را بيرون ببرند . پس از مدتی مرد ديگر از پرستار خواست كه او را به تخت كنار پنجره انتقال دهد .
پرستار با كمال ميل اين كار را كرد و وقتی از راحتی جاي او مطمئن شد اتاق را ترك كرد . مرد به آرامی خود را كنار پنجره كشيد و به زحمت به آرنج خود تكيه داد تا برای اولين بار دنيای واقعی پشت پنجره ببيند ، اما با يك ديواربلند مواجه شد . پرستاررا صدا كرد و پرسيد : چه‌كسی آن مرد را مجبور كرده بود كه چنان چيزهای خيال‌انگيزی را برای او در بيرون از پنجره به تصوير بكشد .
پرستار پاسخ داد كه مرد كور بوده و حتی ديوار را هم نمی‌ديده چه رسد به منظره و ...
مرد حرف پرستار را قطع کرد و از او خواست تا او را تنها بگذارد .
او به این فکر می کرد که روح یک انسان تا چه حد می تواند بزرگ باشد ؟

 

عزیزی میگفت آرامش نهایت آرزوی اوست . او یک قدم در رسیدن به این موهبت از من جلو تر است . او دیگر تنها نیست !

  


 
comment نظرات ()