* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸۳/۸/٥
 

دو نفر بودن داشتن با هم مي رفتن .
نه , دو تا دوست بودن داشتن با هم مي رفتن .
نه دوست هم نبودن ولي با هم مي رفتن .
با اينكه مقصدشون يكي نبود ولي مسيرشون با هم يكي بود .
رفتن و رفتن .
تا يه روز به درخت سيبي رسيدن .
رو درخت يه سيب بود . همون يه سيب از هجوم هاي قبلي باقي مونده بود .
يكيشون دستش رو دراز كرد تا سيب رو از شاخه بچينه .
دومي چقدر دلش مي خواست اون سيب رو داشت .
با حسرت به اولي نگاه كرد .
اولي نگاه اون رو فهميد و گفت: <<< مي خواي سيب واسه تو باشه؟ >>>
دومي گفت: <<< نه مي خوامش چيكار !!! >>>
ولي تو دلش مي دونست كه داره دروغ مي گه .
اولي اومد سيب رو گاز بزنه و بخوردش .
دومي نگاش كرد .
اولي دلش واسه دومي سوخت .
گفت : <<< مي‌خواي با هم نصفش كنيم >>>
دومي گفت: <<< نه مي‌خوامش چيكار !!! >>>
آخه اون دلش يه سيب درسته مي‌خواست .
نصفش رو دوست نداشت .
اولي اومد سيب رو بخوره .
دومي پريد و دست اون رو گرفت تا جلوي اونو بگيره .
سيب از دست اولي افتاد .
دومي هم نتونست اونو بگيره .
سيب افتاد رو زمين و قل خورد و رفت .
غلط زنان رفت و رفت .
دومي هر چي دويد بهش نرسيد .
اون هنوز تو حسرت اون سيب بود .
پيش خودش فكر كرد كه كاش به نيمه سيب قناعت كرده بود .
ولي نه, اونو كامل ميخواست .
رفت تو فكر .
نمي‌دونست كه اون سيب رو واسه چي مي‌خواست .
مي‌خواست اونو بخوره ؟
نه , مي‌خواست نگهش داره ؟
نه , نه , فقط اونو مي‌خواست . همين .
اون سيب رو برا خودش مي‌خواست .
اما يه نصفه سيب ... نه به دردش نمي‌خورد .
يه سيب نصفه قشنگ نبود كه .
اون همون يه دونه سيب رو مي‌خواست .
هموني كه روي درخت بود . هموني كه تك بود .
دو نفر از هم جدا شدن .
ديگه راهشون هم فرق كرده بود .
هر كدوم به طرفي رفتن .
دلش برا سيب تنگ شده بود . خيلي وقت بود دنبالش مي گشت .
دوست داشت كه اونو توي دستاي خودش بگيره ونگاهش كنه .
تنها شده بود . به تنهايي عادت كرد . تنهايي رو ياد گرفت !
راه رفت . به رفتن عادت كرد . رفتن رو ياد گرفت !
مي رفت دنبال سيبش .
هر چي مي رفت بهش نمي رسيد .
دنبالش رفت . به گشتن عادت كرد . جستجو رو ياد گرفت !
داشت مي رفت , تا دوباره به يه درخت رسيد !!!
اوه . رواون درخت يه سيب بود .
همون سيب بود ؟
آره خودش بود . ولي نه .
شايدم بود !!!
رفت جلو . قدش رو دراز كرد تا اونو بچينه .
ولي نه .
اون سيب همون جا رو درخت جاش بهتر بود .
اون رو نگاش كرد .
نازش كرد .
و گذاشت و رفت .
اون تنهايي رو ياد گرفته بود !!!

من هنوزم يه سيب درسته ميخوام !!!


 
comment نظرات ()