* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/٥/٢۱
 

اي كاش پيشم بودي

يه اسلحه تو دستته . آخر اسلحه است . فقط ضامن مسلسل نداره . تك زنه . 300.000.000  تير ميخوره . اما اين اسلحه لامذهب كه تو دستته فقط يه تير داره . حالا اگه يه گرگ به طرفت حمله كنه چه احساسي پيدا ميكني ؟  فقط اين رو مي دوني كه بايد اونقدر شليك كني كه برسه به او يه دونه تير . بايد شانس بياري كه اون يه تير لعنتي آخري نباشه .

احساس كسي كه رو صندلي الكتريكي نشوندنش واز هر طرف محارش كردن . صداي پاي نگهبان رو مي شنوه كه هر لحظه داره به د كمه Power نزديكتر ميشه . بايد شانس بياري كه قبل از فشرده شدن دكمه Power حضرت ملك الموت لطف كنه و از راه برسه . شايد آروم تر بري اون ور.

احساس كسي كه دست در دست عشقش ٫ تنهاي تنها ٫ رو قله ي يه كوه بلند ايستادن . تو چشم های هم نگاه می کنن . نزديكه كه از احساس شعف از حال بره . همين كه مي خواد اون رو ببوسه تخته سنگ زير پاش مي لغزه . بايد شانس بياري كه دست اون و نگرفته باشي و اون هم اونقدر جرات نداشته باشه كه با تو بپره پايين . اونوقت تو راه به خودت ميگي من ميرم تا تو زنده بموني .

يا احساس كسي كه داره به روياهاي ديرينه اش كه هميشه آرزوي رسيدن به اونها رو داشته ميرسه . فقط يه قدم مونده تا خوشبختي . يه قدم تا پيروزي . يه قدم تا همه چي . اما همين كه مي خواد اون يه قدم رو برداره نفس زنان از خواب ميپره . يه كابوس ديده به نام زندگي . آه ٫ بايد شانس بياري اون فقط يه كابوس بوده باشه . واي كه اگه حقيقت پيدا كنه .

منتظر ابراز احساساتون هستم .  


 
comment نظرات ()