* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۳/٥/٩
 

يه سری موضوعات آنی تو زندگی آدم اتفاق ميافتن که اثراتشون تا مدتهای دراز باقی می مونه . بگذريم . نمی خوام وقتتون رو بگيرم . از نقطه چين ... تشکر می کنم که به اينجا سر می زنه . يه شعر از فريدون مشيری انتخاب کردم که تقديم شما دوستای خوبم می کنم . خصوصا همون که ميدونی . که خودش هم می دونه با چه ديدی بهش نگاه می کردم و می کنم . يه دوست . يه رفيق . و نه بيشتر . اميد که خوشتون بياد .

بي تو مهتاب شبي بازازآن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهان خانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديدعطر صد خاطره پيچيد
يادم آيد كه شبي
با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فروريخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا وگل و سنگ
همه دل داده به آواز شبآهنگ
يادم آيد تو به من گفتي از اين عشق حذر كن
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب آيينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا كه دلت با دگران است
تا فراموش كني چندي از اين شهر سفر كن
با تو گفتم حذرازعشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدي
من نرميدم نگسستم
باز گفتم كه تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
 

منتظر نظرات زيبا تون هستم .


 
comment نظرات ()