* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/٤/۳۱
 

سلام . خيلی متاسفم که تو اين مدت نتونستم چيزی بنويسم . از همه بخصوص ... شرمنده ام . ولی از يه بابت خوشحالم . و اون اينکه به معنای واقعی عشق و البته به خودم پی بردم . تو اين مدت يه رمان رو تموم کردم . خيلی روم تاثير گذاشته . نمی دونم خوندنش درست بود يا نه . گرچه ديگه دونستنش فرقی در احوالم نداره . در اولين فرصت از شرمنده گيتون در ميام .

يه سری جملات تو رمان خوندم که دقيقا بهشون اعتقاد داشتم و حالا راسختر تا آخر عمرم خواهم داشت .

انسان مجبور است محتاط باشد . و برای هر قدمی و هر تصميمی تعمق نموده . بسنجد وآنگاه اقدام کند .

گاهی سعادت در سر پيچ منتظر ماست .

عفت و عصمت چيز نادر و زيبايی است . ناموس زن محراب زندگی اوست . هر که به آن توهين کند سزاوار مرگ است .

زندگی قمار است . ماجراست . انسان يا ميبرد يا می بازد . زندگی معرکه ايست که پايان ندارد . وقتی صدای يک نفر کم کم ضعيف و خاموش شد صدای ديگری قويتر و رساتر رشته ی داستان را در دست می گيرد و ادامه می دهد .

تا بعد منتظر نوشته های زيباتون هستم . خصوصا شما ... .


 
comment نظرات ()