* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳۸۳/۳/٩
 

روزبعد ازرفتن تو * آينه جاخورد تا منو ديد * آينه با من گفتگوکرد * اول ازحال توپرسيد  روزبعد ازرفتن تو * ظلمت تازه ورق خورد * نسترن های تو باغچه * بی توپرپرشد وپژمرد

کی ميشه دوباره بيای تا ببينمت . مگه نگفتی می خوای بيای ؟ مگه نگفتی می خوای بدونی حرف حسابم چيه ؟ پس کجايی ؟ چرا نميای ؟ اگرچه ديگه حرفی واسه گفتن نمونده . اگرچه ديگه حرفی ندارم تا واست به زبون بيارم . ولی ديدن دوباره اون چشمای مثل خورشيد تو نازنينم می تونه آرومم کنه . صد حيف  و هزار افسوس از لحظه های رفته بر باد که جز زوزه اندوه يادگارديگری بر جای نگذاشت .

درخت با جنگل سخن می گويد

علف با صحرا

ستاره با كهكشان

و من با تو سخن می گويم

نامت را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ريشه های تو را دريافته ام

و با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام

و دستهايت با دستان من آشناست

در خلوت روشن با تو گريسته ام

برای خاطر زندگان ...         < احمد شاملو >

 


 
comment نظرات ()