* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۳/۳/٧
 

چيزي كه جان عشق را نجات داد ...

روزي روزگاري در جزيره‌اي زيبا تمام حواس زندگي مي كردند . شادي ، غم ، غرور ، عشق و ... .  روزي خبر رسيد كه به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت . پس همه ساكنين جزيره قايق هايشان را مرمت نموده و جزيره را ترك كردند . اما عشق مايل بود تا آخرين لحظه باقي بماند چرا كه او عاشق جزيره بود . وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت عشق از ثروت ، كه با قايقي با شكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت :

« آيا مي توانم با تو همسفر شوم ؟ »

ثروت گفت : خير نمي تواني . من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايي براي تو و جود ندارد .

پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود كمك خواست .

عشق گفت : « لطفاً كمك كن و مرا با خود ببر .»

غرور گفت : نمي توانم . تمام بدنت خيس و كثيف شده ، قايق مرا كثيف مي كني .

غم در نزديكي عشق بود . پس عشق به او گفت : « اجازه بده تا من با تو بيايم .»

غم با صداي حزن آلود گفت : آه عشق . من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم .

پس عشق اين بار به سراغ شادي رفت و او را صدا زد . اما آنقدر غرق در شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را نيز نشنيد .

ناگهان صدايي مسن گفت : « بيا عشق . من تو را خواهم برد .»

عشق آنقدر خوشحال شد ه بود كه حتي فراموش كرد نام يارش را بپرسد و سريع خود را داخل قايق او انداخت و جزيره را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد كه چقدر به پيرمرد بدهكار است چرا كه او جان عشق را نجات داده بود .

عشق از علم پرسيد :‌« او كه بود ؟‌ »

علم پاسخ داد : او زمان است .»

عشق گفت : « زمان ! اما چرا به من كمك كرد ؟ »

علم لبخندي خردمندانه زد و گفت : « زيرا تنها زمان قادر به درك عظمت عشق است .‌ »

منبع اين مطلب رو فراموش کردم . به محض اينکه يادم بياد می نويسم . به اميد ديدارت ای نازنينم .


 
comment نظرات ()