* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸۳/۳/٧
 

سلام . داستانی که قولش رو داده بودم :

ديروز امتحان داشتی . اما حس دانشگاه رفتن نداشتی چه برسه به امتحان . اونم امتحان ذخيره بازيابی. ولی ديشبه ديروز رو کلی خونده بودی . هی حل مسئله زمان بلاک يابی هی نسل چهارم ذخيره سازی هی زمان درنگ دورانی و هی افسوس . هی لعنت . هی بد و بی راه . آخه شب قبل بهت ای میل زده . همون که می دونی . وای از این زمونه . ساعت 7 صبحه . به زوره ديشب ميری دانشگاه . تو اتوبوس دانشگاه استاد و می بينی که زل زده به درخت های کنار جاده . نمی تونی بهش سلام بدی . آخه فاصله زیاده . ميرسی سر کلاس . بعضی ها اومدن بعضی ها هم هنوز خوابن . اين سوال می کنه . اون سوال می کنه . حوصله نداری جواب بدی ولی مجبوری . استاد مياد . برگه در بياريد , ۴ تا سوال و شروع شد . همه رو بلدی . ولی نمی خوای جواب بدی . حسش نيست بنويسی . چند دقيقه به اين و اون زل ميزنی . محمد سوال ۱ چی ميشه ؟ سعيد برگه رو بگير بالا . حامد مزه نريز . و کلی چرند و پرند که يه عده الاف که معلوم نيست واسه چی اومدن دانشگاه ميگن . به خودت میای . سوال ها رو نگاه ميکنی . خندت می گيره . ولی می خوای داد بزنی و گريه کنی . از رو مجبوری می نويسی . هم از رو مجبوريه ديشب که کلی خوندی . هم از ترس تاثير نمره امتحان رو پايان ترم . میگذره . استاد : ۱۰ دقيقه وقت داريد . خانم شريفی : آقای عباباف سوال ۳ رو نوشتيد ؟ از رو دلسوزی : آره . برگه رو با کلی زحمت میرسونی بهش . آخه : ريز نوشتين نميتونم بخونم . استاد برکه ها رو بياريد . خانم شريفی زود باش . رويا از پشت در: ( ميشناسيش که ) داد ميزنه که استاد برگه ها رو بگيريد ديگه يه سری دارن تقلب می کنن . ای بی جنبه . امتحان تموم ميشه . خانم شريفی : مرسی . رويا : چقدر زشته آدم تقلب کنه .!. حوصله نداری جواب بدی ولی میترسی بگه لاله پس : زشت تر از اون اینه که آدم وسط امتحان داد بزنه . اگه خودت نمیتونی پس مزاحم دیگران نباش . داره جوابتو ميده ولی حس نداری گوش کنی . راه ميافتی بيای خونه همه وايستادن . سلام . سلام ... امتحان چطور بود . خوب دادين . سوال 4 چی ميشد ؟ ... اه . اه . اين همه بی کار . ( از همه دوستان نزديکم که اينارو می خونن معذرت می خوام . خودتون ميدونين منظورم از بيکارا کيا هستن ) . محمد ميمونه دانشگاه واسه اسمبلی . سعيد و حامد ميرن خونه وهمینطور بقیه . تو کوريدور يکی رو ميبينی که به هيچ عنوان حاظر به ديدنش نيستی . سريع ميای پايين . ۴ طبقه در عرض ۲ سوت و نیم . هيچ کی احساست رو نمی فهمه . جواد داره ميره تهران . خداحافظ . نشستی رو صندلی تو ايستگاه اتوبوس . منتظر اتوبوس . اوه . خانم خزايی پور . بلند ميشی . اين يکی با همه فرق داره . احترام . شخصيت . حال و احوال . و خداحافظ . دلت می خواد برسی خونه و بگيری يه هفته بخوابی . از اتوبوس پياده ميشی . احساس ميکنی دل درد داری . به خودت ميگی‌: يه دل درد سادس خوب ميشه . تو راه خونه . درد دلت بيشتر ميشه . آخ . عجب دردی . سابقه داری . ميدونی چت شده . باز فکر و خيال . باز فشار عصبی . ميخوای بدويی تا زود تر برسی ولی ميدونی که اگه بدویی بد تر ميشی . می سازی . مثل هميشه . می سوزی . مثل هميشه . ميرسی خونه . مامان دلم . و بيمارستان . شلوغ . پر ازدحام . پر دردسر . اين همه مريض . اين همه بيمار . اين همه درد . تعجب نمی کنی چون تو جامعه ای که زندگی ميکنی اين چيزا عاديه . پرستار : برو بخواب اونجا . و يک تخت پاره و بدون زير سری . که اگه سرت رو بزاری روش فردا کچلی می گيری . پرستار : بخواب و پاهات وبگیر بالا . مثل همیشه . حال عمومیت خوبه ؟ و تو : اصلا . دلت می خواد اسمشو داد بزنی . نمی تونی . قورت میدی . پدر با فیش پذیرش میاد . بستری ؟ آره . نه . و بالا خره آره . آخه دکتر نیست . به من چه که دکتر نیست ؟ پرستار : اگه میخوای میتونی بری . ولی اگه دوباره گرفت باید تا اینجا بیای . پدر : آخه چرا بابا . این یه وضعیت ساده است . پزشک شیفت : باید بمونه . ای ول به تخصصت . می دونی به خاطر پوله . نباید بمونی . مگه پول مفته ؟ اتاق خصوصی . نيست . اينقدر جلوتر از تو هستن که به تو اتاق خصوصی نرسه . هر کاری می کنی نمیشه . خواهر نیست . خونه است . منتظره . اه . زنگ میزنن اونم میاد . می خندی . به خودت . به وضعت . به حال و احوالت . و به همون که ميدونی !!! . اسمش رو مرحم می بینی . پس آروم زمزمه می کنی . ساعت 12:30 شبه . دکتر بيمارستان رفته انگلیس . اوه . چه با کلاس . باید بمونی تا یکی دیگه بیاد بگه مردنی هستی یا هنوز امیدی هست . بابا آخه چیزیم نیست . اه . یه پسر . اونقدر خورده که داره می میره . مثل خوک نجس . مثل سگ کثیف . باید بمیره . باید تو لجن خفه اش کنن . میبرن واسه شستشوی معده . اه . از همه چی بدت میاد . از زندگی . از نفس کشيدن . واسه پسره دعا می کنی که هر چه زودتر بمیره . و خواب . کابوس . هزیان . چرند و پرند . صبح ساعت 7:30 پرستار: دکتر اومده . الان میاد . مگه انگلیس نبود ؟ یه دکتر دیگه است . اوه . چه با مسئولیت . دکتر . چرا دیشب رو مونده ؟ پرستار : پزشک شيفت , آقای فلانی گفتن . دکتر : آقای فلانی چی تشخیص دادن ؟ پرستار : آپاندیس . ؟!؟ هه هه هه . چی ؟ آپاندیس . ای ول به تشخیص آقای فلانی . میخندی ولی می خوای داد بزنی . دکتر با مسئوليت : حالت خوبه ؟ و تو : اصلا . دکتر با مسئوليت : خوب اون واسه يه چيز ديگه است . رو به پدر : براش زن بگيريد خوب ميشه . دلت می خواد بلند شی دندونای دکتر رو تو دهنش خورد کنی . مرتيکه ی يه لا غبا . پدر : آقای دکتر مرخصه ؟ دکتر دکتر با مسئوليت : نه . رو به تو : ببينم جراحی کردی ؟ و تو : آره . چند بار ؟ و تو : يه بار . خوب وضع عموميت خوبه . زن بگير . تو : خفه شو . داری بلند می شی تا بهش بفهمونی اين دفه دهن گندشو بی خودی باز نکنه . پدر : احسان آروم . و تو : فقط نگاه به چشمای دکتر . پدر : مرخصه آقای دکتر ؟ و دکتر : جوان بی ادب . بله . و تو هنوز نگاه . ساعت 10 صبح . خونه . دلت بهتره . ولی حالت بدتره . اصلا نمیتونی تمرکز کنی . به این و اون گیر می دی . مثل همیشه . ساعت 3 بعد از ظهر . می شینی پشت پی سی و هنوز سيستم بالا نيومده ميری تو اینترنت . مثل هميشه . اوه . آف گذاشته . همون که می دونی . قلبت تاپ تاپ میزنه . می خونیش و بهتر که نمیشی هیچ , بدتر هم میشی . سریع یه آف بهش می زنی . خواهش . تمنا . تو رو خدا . می خوای حرف بزنی نمیتونی . چه جالب . آخه اونم نوشته که نمی تونه حرف بزنه . شاید ... . میفهمی احمقی . می فهمی عاشقا احمقن . می فهمی احمقا عاشقن . یه معادله . سریع حلش میکنی . نتیجه یه چیز عادیه . آخه خیلی وقت پیش ها بهش رسیده بودی . و اون اینکه عاشقی . باز میفهمی احمقی . خوابت میاد . میگیری میخوابی . ساعت 7 بعدازظهر . چه حالی میده آدم تو رخت خواب بلوله . از اين پهلو به اون پهلو . خميازه ميکشی هر کدوم به مدت ۳۴ ثانيه . میخوای بلند شی حسش نیست . به زور بلند میشی . هیچ کی نیست . تنهایی . احمق هم که هستی . دیگه هیچی . می مونه دیوونه بازی . وای چه حالی ميده . ولی نه حس اونم نیست . حس هيچی نيست . کتاب رو بر میداری . راز شاد زیستن . اه اه . حالت به هم میخوره از این جور کتابا . مخصوصا از این یکی . 2 سال پیش گرفتیش . 20 هزار بار خوندیش ولی باز داری می خونیش . کتاب رو بر می داری وبه یاد همون که میدونی میری آشپز خونه دلت هوای یه قهوه داغ کرده که تو پارک کنار همون که میدونی نوش جان کنی . ولی نه پارک هست ونه همون که میدونی . آخ که حیف از روزهای رفته . کتاب دستته . قهوه جوش : دینگ . قهوه جوش ها هم دیگه حرف میزنن . اما تو ... . قهوه رو میریزی تو یه لیوان با کلاس . ته کلاس . تو خیالت تنها نیستی . اونم هست . تنهایی . ولی با اون تنهایی . تنها . آه . حدودا هر 60 ثانیه یه هورت میخوری . سعی می کنی با کلاس باشی . آخه تنها نیستی . ای روزگار بی ترحم . فکر . فکر . فکر . و زنگ . کیه ؟ منم باز کن . اااه . باباس . اه . حست رو به هم ریخت . تنهاییت رو به هم ریخت . کلاست رو به هم ریخت . اینجاست که به جواب یه سوال پی می بری . سوال : چرا پسرکی که روزها اتاق روی شیروونی رو تمیز میکرد و دخترک پشت شیشه رو دید میزد یکهو تصمیم گرفت که به هیچ کس اعتماد نکنه ؟ . آره درست حدس زدی . آفرین به ذهنت . جواب : آخه اون پسرکی رو تو اتاق دختر دیده بود که تا به حال ندیده بود . جالبه . نه ؟ بعضی چیزها یه دفه اتفاق می افتن اما همیشه باقی می مونن . ای بابا تو رو چه به این حرفا . پسر در و باز کن بابات پشت دره . بابا میاد بالا . ساعت 8:30 . باید بری بیرون . کار داری .( چه کاری . دیگه بمونه ) . میری . ساعت 11:30 شبه . تو راه با خودت حرف می زنی . چرت و پرت های هميشگی . ميرسی خونه . سعید زنگ زده . همینطور محمود . این محمود کی می خواد دست از سر من برداره ؟ حس زنگ زدن به محمود رو نداری . با سعید بیشتر حال می کنی . زنگ . حال واحوال . امشب تنهاست . نمیتونی بری پیشش . مجبوره امشب و تنها بخوابه . شرمنده میشی . میگی نمیتونی . اونم خیلی متواضعانه میگه خواهش می کنم . دوستش داری . پسر خوبیه . اما امشب چه شبی است . نه برای اون . برای تو . یه جا خوندی که :

. بد ترین شکل دلتنگی زمانی است که در کنار کسی باشی و بدانی که هرگز به او نخواهی رسید .

یاد همون که می دونی می افتی . عادیه . چیز عجیبی نیست . آخه همش تو فکرشی . همش . تموم روز . شبا خوابش و می بینی . روزا خاطراتش رو .

وباز یه جای دیگه خوندی که :

. تو ممکن است در تمام دنیا فقط یک نفر باشی ولی برای دل من تمام دنیا هستی .

و یاد مهدی اخوان ثالث :

هی فلانی زندگی شايد همين باشد .

پیش خودت میگی آره همینه .

ویاد یه شعر میافتی که جوونی هات با بر و بچز دبیرستان ساختیش :

ای مگس عرصه ی سیمرغ نه جولان گه توست * ( چيز ) خود را بخور و وزوز خود را سر ده .

آره عزیزم زندگی همینه . همین چرندیات . همین کمبود ها . همین سر ریز شدن ها . همین درموند گی ها . و همین عاشق شدن ها . به قول یه هنر پیشه تو یه فیلم ( آدرس رو حال کن . همين الان برو فيلمشو بگير ) میگفت : آدام باید مانطیخ داشتی باشی . باشه ولی اومدیم و مانطیخ هم داشتی . بعدش تازه اول بیچاره گیته . اول چرت و پرت گفتناته . ولی چه میشه کرد با مانطیخ بودن بهتر از بی منطق بودنه . منو ببخش اگه بی منطق بودم . منو ببخش اگه احمق بودم . منو ببخش اگه اذیتت کردم . منو ببخش اگه زندگیت رو بهم ریختم . ولی عزیزم دوستت دارم . بهترینم دوستت دارم . زیباترینم دوستت دارم . حیف که عاشقی گناهه . وگر نه عاشقت هم می شدم . البته اگه به کسی نمیگی الان هم هستم . به کسی نگی ها . مرسی . همین . از مگس به سیمرغ : تموم . فرکانس بی سیمت رو عوض کن تا دشمن شناساییمون نکنه . ! . ...


 
comment نظرات ()