* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۳/۳/٤
 

سلام عزيز نازنينم . شب خوش و روز بر وفق مراد . شعر زيبايی بود گفتم بنويسم

شايد تو هم باهاش حال کنی . به ديدن روزهای سپيد اميدوارم ... هنوز .

من غلام قمرم غير قمرهيچ مگو
پيش من جز سخن شمع و شكرهيچ مگو
سخن رنج مگو جز سخن گنج مگو
ور از اين بي خبري رنج مبرهيچ مگو
دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدرهيچ مگو
گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم
گفت آن چيز دگر نيست دگر, هيچ مگو
من به گوش تو سخن هاي نهان خواهم گفت
سر بجنبان كه بلي جز كه به سر هيچ مگو
گفتم اين روي فرشته است عجب , يا بشراست
گفت اين غير فرشته است و بشر, هيچ مگو
گفتم اين چيست بگو زير و زبر خواهم شد
گفت مي باش چنين زير و زبر هيچ مگو
اي نشسته تو در اين خانه ي پر نقش وخيال
خيزازاين خانه برو رخت ببر هيچ مگو

حالا هر چی دلت می خواد بگو ...


 
comment نظرات ()