* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

ده سالگی "ات" مبارک!
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳٩٤/۱/۱٥
 
عصر 13بدر بود که دلم یهو پر کشید واسه اینجا
آره
همین دو روز پیش
مهدی سوالی پرسید که تو جوابش به اینجا رسیدم
آدرس اینجا رو دادم و
گفتم برو ببینش
بخونش
و ...
یهو یه حسی تو دلم جون گرفت
بزرگ و بزرگ تر شد
تا حدی که نتونستم جلوی خودمو بگیرم
رفتم جلو و خم شدم رو لپ تاپ تا اینجارو ببینم!
نمی تونم حس امو بگم
مهدی و مرضیه متعجب منو نگاه می کردن
مطمئنم قیافه امو تا حالا اونطوری ندیده بودن
سرشار از ذوق و خنده های کودکانه!
خنده اشون گرفته بود
اما من واقعاً ذوق زده بودم
انگار تو اون لحظات یه پسر بچه 10 ساله بودم
بی اینکه هیچ یادم باشه که اینجا حالا ده ساله اس!
اون شب به مهدی و مرضیه گفتم هوس کردم برگردم اینجا
هوس کردم دوباره بنویسم
هوس کردم دوباره خودمو حس کنم
دوباره خودمو لمس کنم
خودمو درک کنم
و
تو دنیای خودم، خارج از بند روزمرگی و اجبار و قالب های اجتماعی
بگردم و بچرخم و خودمو بیشتر ببینم
خودمو بیشتر بشنوم
و چقدر جالب
دو روز دیگه اینجا ده سالش تموم می شه
و من همون قدر برای دیدن اینجا ذوق دارم که ده سال پیش
برای ساختنش داشتم
ده سال پیش کجا
الان کجا
اینجا
من
و چه خاطراتی که تو همون چند ثانیه
که آویزون لپ تاپ شده بودم تا اینجا رو ببینم
تو ذهنم مرور نشد.
و همین الان که دارم می نویسم.
میرم تو خاطرات
و بعد از چند لحظه به زور خودمو بیرون می کشم
و تا میام چند کلمه بنویسم
سر و کله یه خاطره دیگه پیدا می شه
و دوباره و دوباره و دوباره..

حالا اینجام
با تمام گذشته ها و نگذشته ها!
با تمام ذوق های کهنه شده و نشده!
با تمام موجودیتی که حالا هستم
تمام دنیایی که حالا دارم
حالا من ..
دوباره برگشتم به خونه ای که
خودم، با دستای خودم، و با حس و حال خودم ساختم
حالا من تنها نیستم
تنها نبودنم به کنار
بلکه گام در راهی گذاشتم که با تنها همراه تمام زندگیم همراه شدم
عشق واقعی رو تجربه کردم
ایثار و صداقت حقیقی رو به چشم دیدم
و به جان درک کردم
و من
حالا
اینجا
دوباره عاشقم
اما نه تنها
بلکه همراه یک "تو"ی واقعی
"تو"یی که به من "من" بودن رو فهموند
اینبار همراه "تو" پر از شور و شوق نوشتنم
شاید با همون قالب ظاهری
اما با یه حس باطنی تازه
با یه حس واقعی
دوباره برگشتم به خودم
و همینجا از مهدی بخاطر سوالش ممنونم
و از مرضیه اجازه می خوام
که اینبار هم همراهم باشه
مثل همیشه
مثل همون وقتایی که حتی اسمش رو هم نمی دونستم
اما همراهم بود
تا بالاخره.
"پیدام کرد"

~ نو...روز بمانید که ایام شمایید * آغاز شمایید و سرانجام شمایید

 
comment نظرات ()