* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

من از تو راه برگشتی ندارم !
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٩/٦/۳
 

یه لحظه بشین
بعد با هم می ریم
هر جا تو بگی
(و چند لحظه سکوت و نگاه های حاکی از رضایت)
خب ..
می دونی
آدم یه وقتایی
نمی دونه چی می خواد بگه
یا چی باید بگه اما
...
(و باز هم سکوت و نگاه های آروم)
دلش می خواد یه چیزی بگه
الان منم همینطوری ام ولی
نمی خوام زور بزنم و حتما یه چیزی بگم
فقط
(با خودم می گم
مکث نکن !)

می خوام بغلم کنی
(لبخندی می زنم و
چشامو ببندم
نفس عمیقی می کشم
نمی دونم بغلم می کنی یا نه
اما همین حس انتظار
برام یه دنیا لذته
منتظر می مونم
انقدر که یا گرمای تنت و فشار بازو هاتو حس کنم
یا
صداتو بشنوم که بگی
مگه نگفتی یه لحظه بشینم ؟!
بعد هر جا من بگم می ریم ؟!
حالا پاشو بریم
و من دوباره چشامو باز کنم و
چه بغلم کرده باشی یا نه
بگم
آره
گفتم
بریم
و بازم نگاهت کنم
سرشار از عشق و رضایت
و با خودم فکر کنم که
یه وقتایی اگه کاری کنی، فقط اوضاع رو بدتر کردی
!!!)

~ هر که عاشق دیدی اش معشوق دان         چون به نسبت هست هم این و هم آن ! (مولانا)
~ یه مدته دارم با مولانا چالش می کنم! اوووم .. دارم باهاش صفا می کنم ...!


 
comment نظرات ()