* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

چوب خط ..
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٩/٢/۱٧
 

با خودم فکر می کنم
من ..
اینجا ...
حدود 14 ساعت تو راه بودیم
گفتیم
خندیدیم
خوابیدیم و
غصه خوردیم
الان اتوبوس چند دقیقه ای می شه که ایستاده و
بچه ها دونه دونه دارن پیاده می شن
اما من ..
هنوز نشستم
انگار خوابم و دارم خواب می بینم
اما ...
من ..
نفسی می کشم و می خندم
سعی می کنم انرژیمو جمع کنم
به ساعت نگاه می کنم
2:20
از صندلی پا می شم و می رم پایین
ساک و وسیله هامو می گیرم و
میون بچه ها راهیه در نگهبانی می شم
آموزشگاه رزم مقدماتی شهید هاشمی نژاد !
شب کاملا تاریکه
اما کوههای سمت شمال پادگان رو می شه واضح دید
هیچ کی حرف نمی زنه
حتی اونایی که از خوده قزوین تا اینجا خندیدن و
جنب و جوش کردن
انگار اونام دارن با خودشون می گن
من ..
اینجا ... !
چشمم به ماه می افته که وسط آسمون
یکه و تنها خود نمایی می کنه
ستاره ها کمن
اما هستن !
و همین باز منو به خودم میاره
می خندمو قدم هامو محکم تر بر می دارم
مطمئنم اینجا بهترین جاییه که می شد باشم
گرچه قلبم خیلی تند می زنه و
دلم ..
یه جورایی حالش خوب نیست
اما مگه دست خودشونه !
همینطور که ساک و وسایل و بدنم و دنبالم می کشم
چشمامو می بندم و چند تا نفس عمیق
ها ه ه ه ..
می کشم
با خودم فکر می کنم ..
یه روزش گذشت !
تو ذهنم یه چوب بر می دارم و
یه خط روش می کشم
چشممو باز می کنم و بلند می گم
یه روزش گذشت ..
کناریم بر می گرده و نگاه معنا داری می کنه
توجهی نمی کنم
بر می گردم و به صحنه فوق العاده کوههای روبروم چشم می دوزم
دلم سبک تر شده و قلبمم آروم داره می تپه
هنوز تا در دژبانی مونده
چند تا سر باز با چکمه های زرد منتظر مان که ازمون پذیرایی کنن !
لبامو کش میارم و با خودم می خندم
تو دلم می گم
خدایا به امید تو
ساعت 2:40
بامداد روز دوم اردیبهشت

~ قربون امام رضا برم .. قبل از اینکه اعزام بشم گفتم یه سر برم مشهد بعد برم سربازی . حالا ... خودش منو آورده پیش خودش !

~ دیروز اولین مرخصی رو بهمون دادن . 30 ساعته . از 2 ظهر دیروز تا 8 امشب . سر از پا نمی شناختیم .. بعد از 15 روز عذاب ( به معنای واقعیه کلمه ) بالاخره از اون جهنم بیرون اومدیم . حتی کادری های اونجام می گن دوره های قبل خیلی ساده تر بوده . دوره پیش و این دوره خیلی سفت و سخت تر گرفتن . می گن واسه شرایط کشوره ! به هر حال .. این نیز بگذرد ، و چون می گذرد غمی نیست ..

~ هر موقع وقت گیر آوردم یه چیزایی تو دفترچه ام نوشته ام واسه اینجا . متن بالا رو روز سوم بود نوشتم . پست بعدی رو هم همین دیروز . خوشحالم که اینجام . جدی می گم !


 
comment نظرات ()