* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

عیدی
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳۸٧/۱٢/۳٠
 

" یک دو سه امتحان می کنم یک دو سه ..
خب
اوهوم
به نام خدا
سلام
سلام بر شما زیبا سیرتان پاک نیت
شما همراهان هم دل
روز نو به خیر
لحظات به نیکی و برکت"
اینها اولین جملاتی نبودن که رو کاغذ اومدن
اما پر انرژی ترینشون بودن
واسه همین تصمیم گرفتم اولین پستم رو با اینا شروع کنم .
آمممم …
راستش حرف اول مثل قدم اول تو هر کاری
سخت ترین کاره
اما من واسه هر چیزی یه راهی دارم
واسه هر لحظه یه ایده !
شاید اغراق آمیز باشه
باشه
اغراق آمیز
اما خب مهم اینه که
گاهی اوقات بهترین ایده ها هم به مشکل می خورن
گاهی اوقات بهترین ایده ها رو هم نمی شه به اجرا در آورد
گاهی اوقات ..
ولی گاهی اوقاته دیگه
بیشتر میشه که بشه
تا نشه که بشه
هاه !
انگار الانم از همون گاهی اوقاته !
عرقه روی پیشونیم از این فاصله معلومه ؟
لرزش دستام رو کیبرد مشخصه ؟
باشه باشه قبول !
چند لحظه …
یه نفس عمیق می کشم
عرق روی پیشونیم و با دستمال پاک می کنم و
به خودم مسلط می شم
با خودم می گم حتما موفق می شم
مطمئنم که از پسش بر میام
همه چیز رو به راهه و خوب
و دوباره شروع می کنم
اصلا ایندفه بدون سلام
می خوام برم سر اصل مطلب
اون کلبه هه بود که من و سارا و اپیسی
خب ؟
آها
اون کلبه هه الان کلی خوشگل شده
یه روز سارا اومد پیشم شرکت
چند دقیقه ای با هم بودیم و بعد
با پیشنهاد من رفتیم کافی شاپ نزدیک شرکت
اون شب تا نیمه های شب تو خیابونا بودیم
تو ماشین من
می چرخیدیم و صحبت می کردیم
گفت بی خیال گذشته ها
گفت اون که دیگه بر نمی گرده
نذار اون کلبه همونطوری اونجا بمونه و از بین بره
گفت تو این چند وقت هر چی با خودش کلنجار رفته
نتونسته با ترک اونجا کنار بیاد
گفت دوستیای خوبی اونجا بود
دوستای خوبی داشتیم که اونجا گذشته از من
متعلق به همه اونا هم بود
و من حق ندارم با اون همه خاطره ی خوب
به خاطر چند تا خاطره ی بد
اینطوری تا کنم و
بذارم همه چی فراموش شه
حق داشت
راست می گفت
خودمم همین فکر تو سرم بود
خیلی وقته طعم و رنگ خیلی چیزا رو تو ذهنم عوض کردم
اما انگار منتظر یکی بودم که بیاد و
اینارو بهم بگه
به هر حال اون شب تصمیم گرفتیم کلبه رو احیا کنیم
با کمک هم
و با کمک هر کی که اونجا رو دوست داشته و داره
بالاخره بعد از چند روز با هم اومدیم اینجا
زیادم اوضاع خراب نبود
اپیسی از میونه های راه بی تابیاش زیاد شده بود
نگه داشتم و اونم بی معطلی
مثل همیشه پرید بیرون
تا خوده کلبه تند تر از ماشین می دویید
از رو پرچین پرید و رفت لای علفای خشک دشت
دیگه نمی دونست چی کار کنه
کاملا معلوم بود که سر از پا نمی شناسه و
از شادیه زیاد همش می دویید و پارس می کرد
تازشم الان دیگه کلبه یه عالمه روشن شده
دور تا سقفشو برق کشیدم و
چراغونی کردم
چهارتان پرژکتور چهار گوشش گذاشتم
اون چاهه بود که ..
اوهوم
یه استخر کوچیک جلوش ساختم
بیا و ببین چه آب زلالیه
راستی اپیسی
خونه اشو عوض کردم
یه روز خودشو بردم اطراف کرج
فروشگاه و پانسوین انواع سگ و …
داشتیم می گشتیم که چشمم خورد به یه لونه ی مجلل
بزرگ و باحال
خودشم ازش خوشش اومده بود
جلوش وایساده بود و تند تند دمشو تکون می داد
یه کم گرون می گفت اما خریدمش
یه قلاده و یه ظرف غذای خوشگلم واسش خریدم
کلی نو نوار شده واسه خودش
خلاصه اینکه این کلبه کجا و اون کلبه کجا
سارا هم با شوق زیادی پا به پای من کار کرد
تا نکنه یه وقت خسته شم و بی خیال شم
برق ذوق رو تو چشاش کاملا می شه دید
دیروز که رفته بودم شهر واسش یه جفت کتونی و
یه شلوار لی خریدم
واسه تشکر
بهش گفتم که خیلی خوشحالم
و به خاطر حرفاش
لطفش و زحمتاش واقعا ازش ممنونم

دیگه فقط باید منتظر بمونم
تا مردم بیان و این همه صندلی
پر از آدمایی بشه که مدتهاست ..
آها یادم رفت بگم
برنامه ها دارم واسه این کلبه و دشت
به سارا که گفتم داشت دیوونه می شد از تعجب
انقدر خوشحال شده بود که به گریه افتاد
اگه اجرایی بشه که واقعا عالی می شه
بر می گردم تو کلبه و
می رم تو اتاق خواب
جلوی آینه می ایستم و کراواتم و می اندازم دور گردنم
با خودم ادامه می دم
.. ماه هاست منتظرن
منتظر ما
و حالا ما اینجاییم تا نشون بدیم تو این چند ماه
چه کردیم و اصلا چرا نبودیم
و مهم تر از همه اینا
حالا چی می خوایم بکنیم
و تشکر کنم از بابت سیل نامه ها و پیغام های اونا
و بگم از جاهایی نامه داشتم که تا اون لحظه
حتی اسمشونم نشنیده بودم
و بگم که …
..
می شینم رو صندلیه جلوی آینه
سارا میاد تو و می گه همه چی سر جاشه ؟
آماده ای ؟
حرفای توی ذهنم نیمه تموم می مونن
چند ثانیه ای بهش نگا می کنم و با خنده می گم
اوهوم
آماده ی آماده
همه چی خوبه
تو چی؟
رو به راهی ؟
خیلی
خیلی ذوق زده ام
اینارو می گه و بر می گرده تا بره
مکثی می کنه و کج رو به من می چرخه
می خنده و می گه
خیلی خوشحالم حامد
مطمئنم که موفق می شیم
من چشامو گرد می کنم
یه دفه شروع می کنم به دست زدن و می گم
این با شکوه ترین چیزی بود که تا حالا شنیدم
سارا چشمکی تحویلم می ده و می زنه زیر خنده
تو واقعا دیوونه ای !
و منم طبق معمول همیشه بهش می گم
خودتی !
سارا با خنده از اتاق بیرون می ره و
منم بلند می شم تا از پنجره یه دیدی بزنم
با خودم می گم
حالا فقط باید منتظر ..
اینبار هم حرفم نیمه کاره می مونه
آهاه
اینام اولین مهمونا
داد می زنم سارا
سه نفر اومدن

یه زن و مرد میان سال همراه یه دختر که
انگاردخترشونه
ماشینشون بیرون ایستاده
داخل پرچین شدن و حالا به یکی از میزا رسیدن

کراواتمو رو گردنم گره  زنم
از اتاق بیرون میام و
دکمه ی کتم رو می بندم
سارا بازومو می گیره و جلوم می ایسته
تو چشام ذل زده
می گه
یک ساعتی به لحظه تحویل سال و
افتتاح اینجا مونده
می خوام یه چیزی بهت بگم
من ..
مکثی می کنه و
سرشو پایین می اندازه
سرمو کج می کنم و بهش نگاه می کنم
چی شده ؟
خوبی سارا ؟
دوباره نگام می کنه و می گه
خوبم
واقعا خوبم
فقط نمی دونم از کاری که کردم خوشحال می شی یا
حرفشو قطع می کنه و ادامه می ده
می خوام بدونی که
فقط برای خوشحالیت این کارو کردم حامد
تو چشاش می خندم و می گم
تو چی کار کردی باز؟
از خنده ی من سارا هم می خنده
می گه
می دونستم واسه چند نفر دعوت نامه نفرستادی
من ...
واسه اونا هم دعوت نامه فرستادم
نمی دونم بیان یا نه اما
می رم تو حرفشو می گم
کار خوبی کردی
نفس عمیقی می کشم و ادامه می دم
من اونارو هم دوست دارم
و دلیل اینکه واسشون دعوت نامه نفرستادم
فقط به خاطر خودشون بود
نمی دونم
نمی دونم چرا اما
ارزش هر کسی به اندازه فهم و شعورشه
هر کس خودش
با رفتار و افکارش
به بقیه می گه که بهش احترام بذارن
یا نه
من با کسی مشکلی ندارم
با هیچ کس
همه رو دوست دارم و
همیشه براشون دعا کردم و می کنم
و می خوام خوب باشن
خوش باشن و شاد
همین
اینارو می گم و می رم طرف آشپزخونه
بطری آب و بر می دارم و
یه لیوان آب می خورم
برای سارا هم میارم
می دم دستشو میگم
بهترین کارو کردی سارا
مثل همیشه
ازت ممنونم
خیلی ممنونم سارا
حالا آبتو بخور و بریم که مهمونا منتظر نمونن
می خندیم و می گم
حتما همه دوستامونم میان
سارا آبشون می خوره و میگه
خوشحالم که ناراحت نشدی
و مهمتر اینکه خوشحال شدی
بریم
لیوان و رو اپن می ذاره
می ره و درو باز میکنه
با هم می ریم بیرون رو بالکن
چند نفر دیگه ام اومدن
می ریم بینشون و کنارشون می ایستیم
باهاشون آشنا می شیم و
گپ کوتاهی با همه می زنیم


اسم اینجا رو گذاشتیم نوروز
کلبه نوروز
شاید به خاطر اینکه افتتاحش تو روز اول سال جدیده
یه کافی کتاب
فعلا در همین حد بگم که
خودم همیشه دوست داشتم یه همچین جایی داشته باشم
یه محیط آروم و دور از هیاهوی شهر
تو دل طبیعت
یه پاتوق دنج واسه اونایی که
دنبال یه همچین جایی می گشتن واسه با هم بودن
گپ زدن و کتاب خوندن و تبادل نظر
و البته در کنارش یه چیزی هم خوردن
به آینده امیدوارم
خصوصا با داشتن دوستای خوبی که سارا
سرآمد اونهاست
و خدایی که در این نزدیکیست
که اگه سارا نبود هرگز همچین اتفاقی نمی افتاد
و اگه خدا نبود ..
هرگز هیچ چیز انقدر زیبا و رویایی نبود
روی همه میزا با دست خط خودم نوشتم :
سال نو مبارک
به نوروز
مجالی برای دوست بودن و دوست داشتن
خوش آمدید
امیدوارم لحظات خوبی رو با هم بگذرونیم
شاید توانستیم برای یک بار هم که شده
بهار را به شیوه ای نو آغاز کنیم
عیدی ما ، تا به اینجای راه آمدن
عیدی شما ، همراهیه ما در ادامه راه
سلام
.
..
...


~ هر نقش که دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
با یار شکر لب گل اندام
جز بوس و کنار خوش نباشد
جان ، نقد محقر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد ..


 
comment نظرات ()