* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٢٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸۳/٢/٧
 

ديشب خواب دلم رو ديدم ! حيف که يه خواب بود . می خوام بنويسمش . البته با اجازه ی دلم ...

؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛؛

ديگرهيچ اميدم نيست به تو ...

خدا روزگارم رو طوری مقدر کرده که با سوالاتی که اغلب با چرا آغاز ميشن بگذره .

چرا اينطوريه , چرا اونطوری نيست , چرا به اين دنيا اومدم , چرا نفس ميکشم , چرا تو شهر

زندگی ميکنم , چرا دست دارم , چرا چشام ميبينن , چرا و چرا و چرا ... وچرا تو نيستی ؟؟؟ 

شايد بگی تو چقدر ابلهی که به اينها فکر می کنی , ميدونی بهت چی ميگم ؟

میگم ابله بودن آرزوی منه ! 

شايد بگی آخه ديوونه چرا مثل بچه آدم زندگيت رو نمی کنی , تو رو چه به اين حرفها , اين

حرفها واسه گنده تر از تو رو دل مياره . چه برسه به تو که ... .

آره , خودمم اينها رو می دونم ولی نمی تونم به دلم دروغ بگم , اون با هوش تر از اين حرف

هاست , اگه بفهمه که ميخواستم از سر بازش کنم اونوقت کارم زاره . آخه می دونی اگر هم

بخوام از سر بازش کنم نمی تونم , آخه من و اون با هم عهد بستيم , منم که اگه جونم بره عهدم

از يادم نميره . اگه به کسی دل بدم بعيد نيست جونمم بهش بدم . آره , مشکل من اينه که عهد

بستم . اونم همينطور , اونم عهد بسته که تا هست با من باشه , عهد بسته که تا هستم و هست به

جز من با ديگری نباشه . حتی فکر ديگری هم تو ذهنش نباشه . و تا حالا هم رو عهدش بوده .

حالا انصاف نيست که با اين همه وفا داری , من بهش نارو بزنم . انصاف نيست که با وجود اين

همه احساس تعلقی که به من داره من با ديگری باشم , يا حتی به ديگری فکر کنم . نه , نه ,

اصلا , حتی فکرش هم آزارم ميده . ولی خودش چند وقت پيش ميگفت تنهاست , ميگفت 

هوای تازه می خواد , می گفت داره می پوسه تو اين آشفته بازار , ميگفت تنگه . منم ديدم

راست ميگه , يه جورايی احساس دل تنگی می کردم .  گفته های دلم هم مزيد بر علت شد که

ديگه مطمئن بشم که دل تنگم . بهش گفتم تو از کی تنگ بودی و من نمی دونستم ؟

گفت از ساعت صفر آشنايی ما با هم !

تعجب کردم . گفتم يعنی اون موقع از آشنايی با من خوشحال نشدی ؟

‌گفت چرا , چرا , ناراحت نشو . میدونی چیه , من از قبل از آشنايی با توخيلی شاد بودم .

شادی که حتی فکرش برای تو که خاکی هستی نا ممکنه .

گفتم قبل از آشنايی با من ؟  مگه قبل از اينکه دل من بشی وجود داشتی ؟

خنديد و گفت آره , بودم , ولی نه اينجا , اونجايی که من قبل ازاينکه دل تو بشم بودم خيلی از

اينجا دوره . سرا پا گوش شده بودم که از حرفاش سر در بيارم . اون ادامه داد که زمانی با خدا

بوده . زمانی پيش خدا بوده . زمانی مال خدا بوده . ميگفت وقتی يادش می افته که کجا بوده و

حالا کجا هست  می خواد منفجر بشه .

گفتم چطور شد که حالا اينجايی ؟ چرا اونجا رو ول کردی ؟

گفت من به ميل خودم نيومدم . من و به زور فرستادن اينجا . گفت يه روز فهميديم که دو نفر 

به نامهای آدم و حوا به خاطر دلشون کاری روکردن که نباید می کردن و خدا هم می خواد

تنبيهشون کنه . ميگفت نمی دونی چه آشوبی بود . هر کی يه چيزی ميگفت . يکی می گفت

خوشی هامون تموم شد . يکی می گفت خدا تر و خشک و با هم نمی سوزونه . يکی ميگفت

خدا مهربون تراز اونيه که بخواد تنبيه سختی در نظر بگيره , حتما يه تنبيه کوچيکه . يکی

ميگفت بايد از اينجا بريم . و... . خلاصه آشوبی بوده . تا اينکه فهميديم بله , خدا تر و

خشک رو ميخواد با هم بسوزونه . فهميديم که هر چی خوشی بود تموم شد . فهميديم که ديگه

وقت سفربه نا کجا آ باد رسيده . خلاصه اينکه مارو فرستادن اينجا . و همينجا بود که من و تو

با هم آشنا شديم . در نگاه اول ازت خوشم اومد , ولی هنوز تو فکراتفاقی بودم که واسم افتاده

بود . هنوز گيج بودم که گرمای دستت رو حس کردم . و اينکه ميگفتی با من باش . ولی من

نتونستم عکس العملی انجام بدم . حس غريبی بود . با من فرق داشتی ولی زيبا بودی . جذاب

بودی . خيلی ها مثل تو بودن ولی تو با همشون فرق داشتی . همه هراسون بودن . دنبال يه

همراه که بتونه کمکشون کنه . کم کم من هم همين احساس رو کردم . 

دلم که داشت حرف می زد چشای من داشتن از حدقه می زدن بيرون . که من , تو , ...

اون ادامه داد که تو همين حال بوده که انگاريه دفه همه چيز رو سرش خراب شده . ميگفت يه

لحظه احساس کردم رو زمينم . ميگفت احساس کردم که دارم احساس میکنم . ميگفت فهميدم

که صدای تو رو شنيدم . در صورتی که قبل از اينکه به اينجا بيام هيچ احساسی نداشتم . فقط 

احساس خوبی داشتم و شادی . ولی حالا گرمای دست تو رو حس کرده بودم و... . ميگفت

اونجا بود که ديدم با توام .

گفتم با من بودی ؟ 

گفت آره . قبل ازآشنايی با تو با خدا بودم . آزاد بودم . همه جا بودم . همه جا می رفتم . هر

کاری می کردم . کسی هم نبود که بگه چرا . ولی حالا تو رو می ديدم که کنارمی و خودم رو

که همه چيز رو ازم گرفته بودن . مهر تو رو نسبت به خودم می ديدم و احساس خودم رو

درک می کردم که ديگه زمينی شدم . هنوز دستم رو گرفته بودی و ميگفتی با من باش . اينبار

صدات رو با دقت شنيدم . صدات هم زيبا بود .

من ديگه داشتم از حال می رفتم . گفتم چرا قصه ميگی . من اين کارا رو کردم ؟

و اون ادامه داد . ميگفت مهرت رو کاملا احساس ميکردم ولی نمی تونستم جواب بدم .

می گفت وقتی به اين فکر می کردم که اون همه خوشی رو بايد ول کنم و با تو باشم گريه ام

می گرفت ولی وقتی لبخند تو رو می ديدم گريه ام قطع می شد. ميگفت ديگه زمينيه زمينی

شده بودم . فهميدم که حالا بايد با تو باشم . چون تو رو مرهم دردام مي ديدم . برگشتم و دستت

رو فشردم . و تو شادمانه فرياد زدی که من شدم . ميگفت که بهم گفته چی شدی ؟ و من جوابش

رو دادم که انسان . معنی انسان رو نمی دونستم . نشستی و گفتی که منم بنشينم . منم نشستم و

چند روزی در مورد انسان بودن برام گفتی . می گفت تو اين چند روز احساس جديدی هم براش

روشن شده و اون احساس خواب بوده . ولی با من که بوده فراموش مي کرده که خوابش مياد .

می گفت محو در حرف های من شده بوده . وقتی معنای انسانيت رو و انسان بودن رو فهميده به

من گفته که بيا به هم یه قول بديم . منم گفتم چه قولی و اون گفته که بيا قول بديم انسان باشيم .

ميگفت اين تنها شرط اون برای با من بودن بوده . و میگفت تو هم قبول کردی . می گفت ما از

اون لحظه به بعد ما شديم . می گفت از اون لحظه به بعد با من بوده . و من هم با اون .

می گفت احساس با هم بودن رو و زيبايی اين احساس روهم اونجا درک کرده . می گفت از

اونجا به بعد من و تو یکی شدیم . می گفت از اون لحظه به بعد بوده که معنای یه جور شادی

دیگه رو هم فهمیده . فهمیده که شاد بودن در تنها بودن و در آزاد بودن و اینکه هر کاری بخوای

انجام بدی و هیچ کی هم بهت گیر نده نیست . میگفت اونجا بوده که فهمیده با هم بودن هم لذتی

وصف نا پذیر داره . و اینکه با کسی باشی که دوستت داره و تو هم دوستش داری و از همه

مهمتر اینکه با وجود هم انواع شدن ها رو تجربه کنید . زنده شدن , همراه شدن , عاشق شدن ,

هم دل شدن , زیبا شدن , و خیلی شدن های دیگه . می گفت اون روزای اول که باهات آشنا شده

بودم و تو از انسان شدن برام می گفتی ترسی وجودم رو گرفته بوده . ترس از اینکه نکنه نتونم با

احساس های انسانی خودم رو وفق بدم . ولی وقتی تو رو می دیدم که کنارم نشستی آروم می

شدم . و همونجا بود که احساس عاشق شدن رو هم تو خودم حس کردم . وقتی تو از حس

عاشقی در انسانها می گفتی تمام بدنم مورمورمی شد ولی باز با دیدن تو آروم می شدم . وقتی به

آخر تعریفت ازعاشقی رسیدی گفتی عاشقی رها کردنه نه زندانی کردن . اون لحظه فهمیدم که

عاشقی چقدر زیباست . رها کردن چیزی که دوستش داری . ایستادن کنار چیزی که دوستش

داری نه چسبیدن بهش . میگفت اون لحظه فهمیدم که عاشقت شدم . ولی ترسیدم به زبون بیارم .

گفتم ترس ؟ ترس از چی ؟

گفت ترس از اینکه تو عاشقم نباشی و فقط برای مدتی میخواهی با من باشی . گفتم پس معلومه

که احساس تردید رو هم اونجا درک کردی . گفت آره . گفت از تردید هیچ دل خوشی نداره .

میگفت از تردید دوباره بیزاره .

اون داشت از آشنایی ما با هم میگفت و من مات و مبهوت در حرف های اون که مگه میشه این

همه اتفاق افتاده باشه و من فراموش کرده باشم ؟ همین موضوع رو بهش گفتم . گفتم چطور من

یادمه که باهات عهد بستم ولی این ماجرا ها رو به خاطر نمی یارم ؟

خندید و گفت تو خیلی چیزها رو فراموش کردی . و این عهد مون رو هم که میگی یادته من تو

یادت نگهش داشتم . میگفت وقتها می شده که عهدمون رو زیر پا گذاشتم و اون صبورانه صبر

کرده تا برگردم . و من هم جواب صبرش رودادم و برگشتم . میگفت با وجود اینکه گاهی

اوقات عهدمون فراموشم می شده ولی در حدی نبوده که مستحق تنبیه باشم . می گفت وقتی

عهدمون یادت میره تنها دل خوشیم اینه که زود بر می گردی واونقدر دور نمیشی که نتونی

برگردی . می گفت شما خاکی ها کمتر این اخلاق رو دارید که زود برگردید ولی تو خوشبختانه

همیشه حواست به اطرافت هست . دور میشی ولی نه خارج از محدوده ی مجاز . و این برای

من که با تو عهد بستم جای بسی خوشنودی داره . می گفت دوستم داره و تا هستم با من می

مونه . نمیدونستم چی باید بگم . جدا گیج شده بودم . احساس می کردم قلبم داره تو دهنم می

زنه . صدای قلبم تا چند تا خونه اونطرف تر می رسید . دهنم خشک شده بود و لبام به هم

چسبیده بودن . میخواستم چیزی بگم , ولی دوستت دارم گفتن اون من و مبهوت کرده بود . حالا

می تونستم احساس دلم رو وقتی برای اولین بار در اولین روز آشنایی مون گرمای دستم رو حس

می کرده بفهمم . غریب و خارج از وصف . خواستم لب وا کنم و بهش بگم به خاطر همه بدی

هایی که بهش کردم , هر چند کوچک , ازش معذرت می خوام , بهش بگم از این به بعد دیگه

حتی قدمی ازش دور نمی شم , حتی برای لحظه ای , می خواستم بگم دوستش دارم , می

خواستم بگم عاشقشم . میخواستم رشته ی کلام رو دستم بگیرم و هر چی تو دلمه بیرون بریزم .

حرف هایی که سالهاست تو دلم زندونین رو آزاد کنم . دیدم که از کی به کی می خوام بگم ؟ از

دلم به دلم ؟ ولی خواستم بگم که دوستش دارم , می خواستم بگم این رو فکرم هم میگه , قلبم هم

میگه , و تمام اعضای بدنم , می خواستم بگم با تمام وجودم عاشقشم و دوستش دارم که صدایی

شنیدیم . وقتی رومون رو برگردوندیم , دیدیم که چند نفرایستادن و دارن حرف های من و دلم رو

گوش میدن و در حسرت این بودن ای کاش اونها هم دلی داشتن که باهاش حرف بزنن . دست دلم

رو گرفتم و اون هم منو در آغوش کشید . به راه افتادیم . خواستم آروم زیر گوشش بگم دوستت

دارم و خواستم این کار رو تا فرصت هست انجام بدم و این موهبت رو که به عشقم بگم دوستش

دارم از دست ندم که این بار یه صدای آشنا شنیدم . مادرم بود که میگفت احسان دانشگاهت دیر

نشه . تا اومدم به خودم بیام و به دلم بگم دوستت دارم دیدم نیست . آه که این فقط یه خواب بود .

و تازه فهمیدم دیشب که داشتم به عشق و عاشقی فکر می کردم خوابم برده و تو خواب  عشق

فعليم رو , دلم رو دیدم و ... . اون لحظه می خواستم داد بزنم . با تمام وجودم فرياد بزنم که

چرا ؟ چرا بيدارم کرديد ؟ چرا ؟ چرا ؟

ديدم اگه اين کار رو بکنم ميگن پسره ديوونه شده . اونجا فهميدم که آدم حتی نبايد لحظه رو

هم از دست بده . لحظه ای رو نبايد در ترديد بگذرونه . ولی اين و ميدونم که دلم ميدونه دوستش

دارم , آخه می خواستم از ته دلم اين و بهش بگم , پس حتما می دونه . ولی در مورد ... .

آره تو اين دنيا همه چيز رو بايد به زبون آورد . ولی حيف که زبون کمی ديرمی جنبه . گاهی

اوقات تا بخواهی بفهمی چه خبره وقت رفتنه و کار از کار گذشته .

همينجا به دلم قول می دم حتی لحظه ای ازش دور نشم مگر با اجازه ی خودش . و اون وقت

هم به دنبال يکی می رم که لياقت دلم رو داشته باشه . يکی که با دلم بسازه . يکی که دلم رو و

احساسات زيباش رو باور کنه . و قيمت دلم رو بفهمه . اون وقته که با اون هم عهد می بندم .

 و اون وقته که دلم و قلبم وجونم و فکرم و خلاصه همه وجودم رو در اختيارش می زارم .

البته با اجازه ی دلم . همينجا هم به‌ ؛ عشقم ؛ به ؛ دلم ؛ می گم با تمام وجود عاشقتم , با تمام

وجود دوستت دارم و با تمام وجود می پرستمت . 

شاد کن تا شادت کنند ,  با تقديم محبت .


 
comment نظرات ()