* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٠:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳۸٧/٥/۳
 

سه سال از اون شب می گذره .
اون شب هومن داغون و پریشون رفته بود پیش رضا . اون شب اوج نمایش دوستیه دو تا دوست بود . یه فیلم آموزشی ..
هومن پشت یکی از میزا نشسته بود و معلوم نبود با رضا حرف می زنه یا خودش . و رضا مثل اغلب اوقات فقط گوش می کرد .
.
..
_ وقتی
   وقتی اون
   با من بود
   خوب بودم
   خوب
   حالم خوب بود
   من با اون
   خوب بودم
دوباره بغضش گره می خوره و سرشو رو دستاش رو میز می ذاره . چونه اش گره می خوره و اشکاش تند تند سرازیر می شن . همه نفسش از شدت گریه خالی می شه . نفس بلندی می کشه که همراه می شه با صدای جیغ ناخواسته که تموم کافی شاپ رو پر می کنه . یه دفه سرشو بلند می کنه . اشکاشو پاک می کنه و بینیشو بالا می کشه . حواسش نیست که رضا جلوش نیست . سراسیمه داد می زنه
   هی
و داد می زنه
   کجا رفتی ؟
و دوباره گریه اش می گیره . رضا خودشو صاف می کنه و سریع می گه
+ هی ، چته تو ؟
   آروم باش دیوونه
   من جایی نرفتم
   خم شده بودم جورابمو بکشم پایین تر
   تازه خریدمش . کشش سفته
   پامو درد میاره
هومن با نگاه های متعجب و ابروهای بالا به رضا خیره مونده . نفسشو که حبس کرده بیرون می ده و
هوف ف ...
انگشتاشو لای موهاش می کنه و مشت می کنه . سرش درد گرفته . با صدای خش دار می گه
_ اوهوم
   می فهمم
   اوم م م ه ه ...
   می فهمم
   کشه جورابای نو
   سفته
   اوم م ه ..
   رو پا جا می ندازن
   اذیت می کنن
   من
   سرم درد میاد رضا
   حالم خوب نیست
+ خیلی خب
رضا گردنشو می کشه و بیرونو نگا می کنه
   حالا دیگه باید پیداش می شه
_ بهش تلفن کن
   بگو زودتر بیاد
   اصلا
   اون میاد رضا ؟
   نمیاد
   اون رفته رضا
   اون
گریه اش آروم تر می شه و دوباره سرشو می ذاره رو میز
   اون دیگه رفته رضا
   اون نمیاد
و این جمله رو چندین بار تکرار می کنه . و هر دفه صداش آروم تر می شه ..
   اون  نمیاد       رضا
   ا و   ن نمیاد
   ر  ضا
خوابش می بره . در واقع از خستگی و ضعف از حال می ره . رضا سرشو کج می کنه و جلو میاد . چشای هومن بسته اس . دهنش باز مونده و آروم نفس می کشه .
رضا آروم صندلی رو عقب می ده و بلند می شه . نفسی می کشه و ابروها و چشاشو می ماله . دستاشو به کمرش می ذاره و می ره چراغ رو پیش خون رو روشن می کنه .
الان نزدیکه دو ساعت هست که زودتر از همیشه کافی شاپو بسته . پرده کرکره ها رو کشیده و چراغارو خاموش کرده تا کسی متوجه حضور هومن و سر و وضع به هم ریخته اش نشه . نمی خواست کسی هومن رو اینطوری ، تو این وضعیت ببینه .
اون قدیمیترین دوست رضا ست . از دوران راهنمایی با هم بودن . حالا نزدیک به بیست سال از اون دوران می گذره . رضا بعد از تموم کردن دبیرستان اومد و پیش داییش تو همین کافی شاپ وایستاد . اما هومن رفت دانشگاه و رشته فلسفه رو برای ادامه تحصیلش انتخاب کرد . و البته تا قبولیه دکتری هم پیش رفت . اما نرفت . یکی از بهترین دانشگاه های اون موقع قبول شده بود . اما به خاطر زنش نرفت . البته اینو خودش می گفت . در حالی که اونا هرگز با هم ازدواج نکردن . عاشق هم بودن . به جراءت اونا عاشقای بی نظیری بودن . جونشون واسه هم در می رفت . خب دیگه ، از همون عشقای افسانه ای . و البته تا یادم نرفته اینم بگم که تو تموم دوستای مشترک رضا و هومن که همیشه با هم بودن و رفت و اومد هاشون بعد از سالها به رفت و اومد های خانوادگی تبدیل شده بود ، این دو تا از همه چیه هم با خبر بودن . از زیر و بم زندگیه هم اطلاع داشتن . به جز یک چیز که هومن نه تنها به رضا بلکه هرگز به هیچ کس نگفت . و اون رابطه های پنهانیه ندا و هومن بود که هر چند ماه تو خونه هومن رخ می داد . هومن بیشتر از هر چیزی به ندا و آبروی اون فکر می کرد . نه هیچ چیز دیگه و حتی زندگیه خودش و ....
آها راستی . اسم اون دختر ندا ست . همون که هومن می گه زنشه . هومن بر خلاف رضا که هنوز هم مجرده تو دوران لیسانس با اون آشنا شد . دختر همسایه خاله اش اینا بود . هومن به رشته اش و همینطور ندا خیلی علاقه داشت . و همین باعث شده بود بین ازدواج با ندا و ادامه تحصیلش و مطالعات و مقالاتش ، مردد بشه . رضا بارها بهش گفته بود که تناقضی بین این دو تا نیست . به نظر اون هومن می تونست هم با ندا ازدواج کنه و هم تدریس و تحصیلش رو ادامه بده . اما هومن می گفت نمی خواد زندگیه ندا تو قفس کتابا ، زندگیه آشفته و از همه مهمتر پدر و مادر بیمارش باشه . پدر و مادر هومن بیمار بودن و از خونه بیرون نمی رفتن مگر برای رفتن خونه داماد و دخترشون . یا گاها مسافرتی که اونم اغلب همه خانواده با هم می رفتن . رابطه خانوادگیه هومن مثال زدنی بود . یه خانواده منسجم و عاشق . همه برای هم ارزش زیادی داشتن .
تا اینکه بالاخره با اصرارای ندا ، هومن دست از رشته اش کشید . به خاطر وقت کمی که واسه زندگیش و نه فقط ندا براش می موند . ماهها می شد که هومن وقت نمی کرد بره آرایشگاه . یا حتی بعضی وقتا مدتها یه جور لباس می پوشید و .. و از این جور کم وقتی ها تو زندگیش کم نبود . و ندا تونست هومن رو متقاعد کنه که بین اون و رشته اش یکی رو انتخاب کنه . که بعد از یک هفته از طرح این موضوع از طرف ندا ، هومن دیگه دانشگاه نرفت . تمام کتاب هاشو فروخت و یه زندگیه نو رو شروع کرد . که البته این کارها با مخالفت ندا مواجه شد اما .. بالاخره هومن اخلاقای بد هم داشت .
ولی هومن هنوز در ازدواج با ندا مردد بود . باز هم نخواست ندا تبدیل به پرستار پدر و مادرش بشه . از این موضوع در عذاب بود . از طرفی می خواست با ندا ازدواج کنه . اونو دوست داشت و نمی خواست عشقشون بی وصال و در حاله ای از ابهام باقی بمونه . از طرفی هم خب ، هومن بود و افکار خاص هومن . که حتی رضا و ندا هم نتونستن اونارو عوض کنن . گرچه رضا همیشه به هومن می گفت که با اومدن ندا اون خیلی عوض شده . تو سالهایی که ندا هنوز وارد زندگیه هومن نشده بود ، بارها اتفاق افتاده بود شبایی که اون و رضا با هم می خوابیدن ، هومن با فریاد از خواب بپره و از خوابی که دیده سراسیمه باشه ...
اما بعد از مدت کمی که از اومدن ندا گذشت ، تعداد این شبها به صفر رسیدن . حالا دیگه سالها بود که خبری از اون شبای وحشتناک نبود و شبایی که با هم بودن ، رضا با خیال راحت و بدون ترسه از خواب پریدنای نیمه شب هومن به اون شب به خیر می گفت و می خوابید . الان هشت ساله که از آشناییه اولیه ندا و هومن می گذره . تا اینکه ..
تا یک ماه پیش که ندا یه دفه می ذاره و می ره . بی هیچ بگو مگو یا دعوایی که اتفاقا بینشون کم رخ نمی داد . هومن خیلی این در و اون در زد اما نتیجه نداد . انگار اینبار ندا تصمیم خودشو گرفته بود . تو این مدت هومن داشت خودشو از بین می برد . یا کز می کرد یه گوشه و هیچ کاری نمی کرد . یا انقدر شر و شور می شد که کار دست خودش می داد . و امشب هومن بعد از یه روز کامل دیوونه بازی ، به کافی شاپ رضا پناه آورده بود .
..
.
رضا آروم به طرف هومن نگاه می کنه . هنوز خوابه . رو مچ پاهاش می چرخه و با ضربه ای که به زانوهاش میزنه تق .. توق ... خستگیه اونارو می گیره . هومن همیشه از این صداها که به قول گفته خودش عجیب و غریبن ، پشتش می لرزه . هر وقت رضا این کارو می کنه هومن می گه این صداها چطوری از زانوی تو در میان ؟! دستاشو پشت گردنش تو هم گره می کنه و میاد طرف هومن . ازش رد می شه و می ره از تو کمده گوشه کافی شاپ یه پتوی نازک براش میاره . می ندازه رو شونه اشو بر می گرده طرف در . دستاشو به سینه می زنه و به ساعتش نگاه می کنه . دو و نیم نیمه شب . با خودش می گه چرا ندا نیومد . موبایلشو از جیبش در میاره و با تعجب می بینه که یه مسیج از طرف ندا داره . سریع بازش می کنه و می خوندش . نزدیک یه ربع پیش براش اومده و احتمالا تو سر و صداهای هومن صداشو نشنیده . نوشته نمی تونه بیاد . نوشته که تا حالا منتظر شده تا آژانش باهاش تماس بگیره . انگار ماشین نداشته . نوشته که هومن بره اونجا .
نیم ساعت پیش بود که بعد از اصرارای مکرر هومن ، رضا با ندا تماس گرفت و طبق گفته هومن ازش خواست تا بیاد اونجا .
می ره طرف هومن . دلش نمیاد بیدارش کنه . از این گذشته هومن اصلا حال مناسبی نداره . آروم می ره پشت پیش خونه کافی شاپ و شماره ندا رو می گیره .
_ الو
+ سلام ندا خانم .
_ سلام آقا رضا .
+ ببخشید من همین الان پیغامتون رو دیدم . اما هومن .. خب چطوری بگم . هومن اصلا حال مناسبی نداره .
آروم و با خونسردی می گه
_ چی شده ؟ باز داره گریه می کنه ؟
+ خب .. والا چی بگم ندا خانم . اگه این چیز کمیه شما در گیریای این مدت با خودش و اطرافیان ، تعطیلیه کل زندگیش و مخصوصا تصادف امشب و درگیری تو خیابون رو هم بهش اضافه کنید .
_ چی ؟ دیوونه ی روانی . چش شده باز ؟ بازم تنها مونده زده به سرش ؟ اصلا منو می خواد چی کار ؟ با من چی کار داره این موقع شب ؟
+ ندا خانم تو رو خدا شما آروم باشید . شما که همچین آدمی نیستید . چرا دارید اینطوری می گید ؟ هومن رو نمی شناسید ؟ طاقت نمیاره . نمی تونه . خب اینو که می دونید . چرا باهاش اینطوری می کنید ؟ البته نه که به شما حق ندم . اما راهش این نیست به خدا . منم ببخشید که دارم فضولی می کنم اما ..
ندا میاد تو حرف رضا و بعد از یه نفس بلند می گه
_ معذرت می خوام آقا رضا . راس می گید شما .
و آروم و بی صدا می زنه زیر گریه . با بغض می گه
_ هیچ کی ندونه شما می دونید که هومن همه زندگیه منه . خودشم اینو می دونه . اما .. اما دیگه خسته شدم . نمی تونم تحمل کنم . تا کی باید صبر کنم ؟ حرف دوستا و همکارام بس نیست ؟ تا کی بگم من و هومن نامزدیم و عقدیم و داریم برنامه ریزیه مراسم ازدواجو می کنیم و این چرندیات ؟ آقا رضا شما بگید . تا کی دروغ بگم و لبامو کش بیارم و بخندم . اما تو دلم خون بخورم ؟ خسته شدم به خدا .
رضا می شینه رو یه صندلی و می گه
+ ندا خانم . خواهش می کنم آروم باشید . می دونید که من طرف هیچکدومتونو نمی گیرم . یه وقت فکر نکنید قصد دخالت یا جانب داری دارم . اما هومنه دیگه . شمام که همون روزای اول شناختیدش . حتی منم که بهتون گفتم . هومن خریت داره . سر بعضی چیزای ساده و بی اهمیت دست به کارایی می زنه که عقل جنم بهش نمی رسه . بعضی وقتام سر چیزای مهم و پر اهمیت هنگ می کنه . شمام که همیشه می گفتید این خل بازیاشو دوست دارید .
صدای حق حق ندا پشت تلفن ، رضا مجبور می کنه تا لحن و بحثش رو عوض کنه .
+ اما حالا بگذریم . اتفاقیه که افتاده . ای کاش شمام اونطوری نمی رفتید و یهو هومن و تنها نمی ذاشتید . ولی حالا وقت این حرفا نیست . هومن اصلا حال مساعدی نداره . به خدا من واسه قلبش نگرانم . اگه شمارو امشب نبینه معلوم نیست فردا چی کار کنه ها . من به عنوان دوست هر دوتون ، البته اگه منو هنوزم به عنوان دوست قبول داشته باشین ، ازتون خواهش می کنم یه کاری کنین امشب به خیر بگذره . فردا بشینین حرفاتونو با هم بزنین . خوبه ؟
ندا چند لحظه ای مکث می کنه و می گه
_ آقا رضا ..
و دوباره می زنه زیر گریه
_ من عاشق هومنم . منم بی اون نمی تونم . این یک ماهم هزار بار مردم و زنده شدم . اما فکر کردم اینطوری به نفع هر دومونه . اونم که حتی یه پیغام خشک و خالی واسه من نفرستاده . من چی کار کنم آخه . چی کار می تونم بکنم .
و تلفن و قطع می کنه .
رضا موبایلشو پرت می کنه رو پیشخون و مچ دستش رو می چسبونه به لباش . به طرف هومن نگاه می کنه و .. صدای زنگ موبایلش از جا می پروندش . سریع برش می داره تا هومن بیدار نشه .
+ الو
_ ببخشید آقا رضا . نتونستم جلوی گریه امو بگیرم . هر کاری شما بگین من انجام می دم . فقط واسه هومن . به خاطر هومن . برای هومن . شما می دونین اگه بگه ، جونمم می دم براش .
+ بله ، بله می دونم به خدا . منم واسه همین دلم می سوزه . اگه شماها این احساس رو به هم نداشتین من یک کلمه هم حرف نمی زدم . حالا هم من کی ام که بخوام بگم شما چی بکنید . خودتون باید با هم حرف بزنید . محکم . تکلیف همو مشخص کنید .
_ بله . حق با شماس . چشم . از شمام ممنونم . اینو جدی می گم . شما یه دوست واقعی هستین . برای ما . هم من ، هم هومن . حالا هومن کجاس ؟
+ خوابیده . رو میز مثل یه بچه لوله شده و خوابیده . نمی دونید چی می کرد .
_ می دونم زحمته اما .. می تونید بیاریدش اینجا ؟
+ زحمت چیه ندا خانم . شمام واسه من مثل خواهر می مونید . هر کاری کنم گذشته از وظیفه باعث خوشحالیه منه . چشم . الان بیارمش ؟ همسایه هاتون مشکلی ندارن ؟
_ نخیر . مشکلی نیست .
و با همون بغض نیشخندی می زنه و ادامه می ده
گور بابای هر کی که مشکل داره .
رضا هم لبخندی می زنه و
+ چشم . الان راه می افتیم . هومن حتما کلی خوشحال می شه .
_ ممنون آقا رضا . ایشالا بتونیم جبران کنیم .
+ چوب کاری نکنید دیگه . ما الان راه می افتیم .
_ منتظرم .
و بعد از خداحافظی تلفن رو قطع می کنن . رضا می ره طرف هومن . آروم می زنه رو شونه اش و بیدارش می کنه .
+ هومن جان
   هومن
   پاشو
   ندا اومده
و هومن تند و سریع از جا می پره . چشاشو می ماله و
_ ندای من ؟
و وقتی نمی بیندش با بغض می گه
   نیومد ، نه ؟
+ پاشو
   پاشو بریم خونش
   تو نمی گی دختر تنها این موقع شب چطوری بیاد اینجا ؟
_ بریم اونجا ؟
+ آره
   هم مسیج داده بود هم الان چند دقیقه اس دارم باهاش حرف می زنم . گفت بریم اونجا . انگار آژانس ماشین نداره .
_ فکر کردم واقعا دیگه ..
   اما اون همسایه های مسخره اش شر درست می کنن رضا . مگه نمی دونی تو آخه ؟ اه . عقل تو کجا رفته ؟
+ به من چه خب
   گفتم به ندا ، گفت بیاید مشکلی نیست
_ هو ، درست صداش کن
   ندا خانم
+ اوهوکی
   بابا با غیرت
   پاشو خودتو جمع کن بریم اونجا
   به جای این حرفا آدم شو
   دختر بیچاره رو چند ساله منتظر نگه داشتی ؟
   اونوقت ادعاتم می شه
   عاشقشم و دوسش دارم و زنمه و ...
   پاشو ، پاشو زودتر بریم
   فردا ام باید سنگاتونو با هم وا بکنین
   اینطوری فکر آبروی اون بنده خدایی ؟
   هشت ساله دیگه
   بس نیست ؟
   هنوز واسه ازدواج آماده نیستی کوچولو ؟
   سی ام که رد کردی
   اونم که تا سی سه سال فاصله داره
   والا من بودم چهار پنج سال پیش رفته بودم پشتمم نگاه نمی کردم
دستاشو جلوی هومن رو میز می ذاره و جلوی صورتش میاد
   احمق جون
   چرا نمی فهمی ؟
   دستشو بگیر ببر تو خونه ات
   پدر و مادرتم که کاری نداره بندگون خدا
   جز دعا و نماز کار دیگه ایم می کنن مگه ؟
   البته با داشتن تو غصه ام جزو غذاهای اصلیشونه
   منتظری ...
خودشو عقب می شه . دستشو به کمرش می زنه و ادامه می ده
   لعنت بر شیطون
   خدایا منو ببخش
بر می گرده رو به هومن و می گه
   می خوای آرزو به دل بمونن ؟
   خب اونام که راضی شدن
   والا حالا بیشتر از خودت اونو دوست دارن
به هومن اخمی می کنه و
   هنوز نشستی که تو
   یالا دیگه
   پاشو صورتتو یه آب بزن بریم
   ساعت نزدیکه سه ی صبحه
تا این لحظه که رضا داشت حرف می زد هومن سکوت کرده بود و سرشو پایین انداخته بود . نفسی کشید و بلند شد . با مکثی کوتاه خودشو صاف کرد و کمرشو گرفت . تو درگیری ای که سر یه تصادف رخ داده بود بدنش درد میومد . می ره طرف دستشویی و چند تا مشت آب می پاشه به صورتش . بیرون که میاد رضا چند تا دستمال کاغذی می ده بهش . نگاه های سنگینشون به هم گره می خوره و هومن رضا رو تو بغلش می گیره . می گه
_ رضا منو بزن
   بزن تو گوشم
   فحشم بده
   یه کاری بکن
رضا هم هومن رو تو بغلش فشار می ده و میگه
+ این کارا چیه مرد حسابی
   تو با خودت درگیری
   تو هیچ مشکلی نداری
   هدفتو می دونی
   ابزار و لوازمشم که داری
   فقط
   بجنب
   تکون بخور
   نذار دیر بشه
   نذار بعدا غصه بخوری و
   به خودت لعنت بفرستی
از هم جدا می شن و رضا می ره ته آشپزخونه . چراغ نئون سر در کافی شاپو روشن می کنه و بر می گرده طرف در خروجی . رضا بیرون رفته و منتظره . کرکره رو با هم پایین می کشن و هومن سوییچ و می ده به رضا .
_ تو بشین
   من حالشو ندارم
+ یه بار دیگه بگی من حالشو ندارم آزاد می زنم تو سرت
   حال چیو نداری تو ؟
   حال از دست دادن آرزو ها و عشق و زندگیتو داری ؟
   کچل !
هومن نگاهی به رضا می کنه و می گه
_ موهای خزت منو کشته
   حالا که اینطوری شد بشین عقب
   جلو جای ندا ست
   حتی وقتی خودش نیست
+ اولا ندا خانم
   ثانیا آدم باش
   باز جو گیر نشو
و هر دوشون بی اراده می زنن زیر خنده .
اون شب تا صبح تو خونه ندا با هم حرف زدن . نزدیکای صبح بود که رضا خواست بره تا نون تازه و یه چیزی واسه صبحونه بگیره . اما با نظری که ندا داد و همه موافقت کردن سه تایی رفتن بیرون و ...
.
..
حالا سه سال از اون شب می گذره . و ندا ، داوود و هومن خونه رضا هستن و دارن با اعظم که دو ماهه با رضا عقد کردن ، می گن و می خندن . ندا هم یک ساله که با داوود عقد کرده و سه هفته دیگه عروسیشونه .
عصر روز بعد از اون شب ، ندا و هومن به هیچ نتیجه ای نرسیدن . هر دوشون حرفایی رو زدن که حق بودن و درست . و آخرش هم به این نتیجه رسیدن که نمی شه . اونا هر دوشون خوب بودن اما با هم ... گرچه هرگز دلیل واقعیه این نتیجه گیری مشخص نشد و بین خودشون موند اما .. در واقع تصمیم گرفتن که فکر ازدواج با همدیگه رو از سرشون بیرون کنن . اما جدا نشن . نمی تونستن از هم جدا بشن . حداقل الان . و تصمیم نهایی این شد که دوست باشن با هم . مثل رابطه ندا با رضا . یه دوست خوب . یه دوست واقعی . دلسوز و مسئول . گرچه در اون لحظه حتی فکرشم براشون غیر قابل باور بود . که بعد از هشت سال از هم بگذرن . اما به خاطر خودشون و همدیگه ، اونا این تصمیم رو گرفتن .
اوایلش به هر دوشون سخت گذشت . خیلی سخت . انقدر که دعواها و حساسیت هاشون تا یک سال همچنان ادامه داشت . اما کم کم همه چی عادی شد . تلاطم ها آروم شدن و رابطه ی ندا و هومن بر خلاف انتظارشون رابطه ای شد که با هم قرارشو گذاشته بودن . با هم دوست شدن و گرچه خیلی سخت ، اما سعی کردن احساسشون رو نسبت به هم کم کنن و تغییر بدن . رابطه ، دیدارها و تماساشون رو کمتر و معقول تر کردن و اینکار رو تا حدی خوب و منطقی انجام دادن که خودشون هم باورشون نمی شد .
تا اینکه بعد از حدود یک سال یه روز ندا به هومن گفت با یکی به نام داوود آشنا شده . از بچه های هم رشته اشه که به نظر خوب هم میاد و به ندا هم ابراز علاقه کرده . هومن اولش جا خورد . ناراحت شد و اون روز تو خیابون از ندا جدا شد . اما یک روز بیشتر طول نکشید که با ندا تماس گرفت و معذرت خواست . و گفت که هنوز دوستش داره اما نمی خواد اونو پا سوز خودش بکنه .
هومن قصد ازدواج رو از سرش بیرون کرده بود . میگفت فعلا اینطوری راحت تره . حداقل برای یه مدت . اما ندا وقت ازدواجش بود و ....
بعد از تحقیقاتی که هومن با درخواست ندا ، از داوود کرده بود ، رابطه ی داوود و ندا رشد کرد و حالا هم که تا چند روز دیگه می رفتن زیر یه سقف .
با اینکه هنوز هومن نتونسته بود ندا رو از دل و ذهنش به عنوان همسر خارج کنه ، اما بخش منطق وجودش انقدر بالغ شده بود که متوجه همه چی باشه . اونا دوستای خوبی برای هم بودن . هومن و ندا و رضا . و حالا داوود هم بر خلاف یک سال پیش که معذب بود و زیاد با اون جمع راحت نبود ، با دیدن خوبی ها و بلوغ اونها ، داشت مثل اونا با هاشون دوستی می کرد و این اتفاق در مورد اعظم هر رخ داد . اون همه با جمع اخت گرفت و بارها اذعان کرد که از آشنایی با این جمع کمیاب احساس غرور می کنه . و با قراری که بین هومن و ندا و رضا گذاشته شد ، داوود هرگز از گذشته هومن و ندا و رابطه اونها مطلع نشد .

~ باغ دل بی تو خزون ، کاش موندنی بودی نامهربون .
~ طولانیه ، می دونم . اما نخواستم چند قسمتیش کنم . به نظرم اونطوری تیکه تیکه می شه و احتمال گم شدن توش هست .
~ شکل و قیافه ی داستانم غیر واقعی بود ؟ اوهوم ؟ خب باشه ، قبول . اما آیا غیر قابل پیاده سازی هم هست ؟ هه هه ، مرد می خواد نه ؟ آره عزیزم ، منم می دونم که روش های بچگونه که هزاران بار قبل از ما امتحان شدن و آخرشونم مشخصه ، در برخورد با واقعیات ساده تر از این رویا هاست . منم که رویایی و رویاپرداز !!!
~ ساده ترین راه هر مشکلی: فرار و فرافکنیه .....
~ فهمیده بودم . شاید یک ماه می شه . حتی دیدمش . مثل خیلی چیزای دیگه . اسمشم گفتی . اما خب ، حتی وقتی ام که از خواب پریدم اسمش یادم نیومد . کمترین چیزی که روزه های فکریم برام داشته همین خواباییه که مثل یه دوست واقعی قدم به قدم باهام میان . اذیتم می کنن ولی از هیچی بهتره . تنهایی و بی خبری سخت تره . امیدوارم خنده هایی که ازت دیدم ابدی و نشاطی که تو وجودت بود همیشگی باشه . امیدوارم لایقت باشه و لایقش باشی و امیدوارم ایندفه دیگه فرار و عجله نکنی . تکراری ترین دعای من: خوشبختیه تو .


 
comment نظرات ()