* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

واقعی ..
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٧/٤/٢٩
 

رخ داده در 27/4/87
-----

یه تیکه کاغذ از تو ساکم درآوردم و
روش نوشتم
..
گذاشتمش رو حوله ام تو ساک و زیپ ساک و بستم
مایومو پوشیدم
شلوارک و تی شرتمو روش پوشیدم و
از ویلا در اومدم
تو راه با خودم کلنجار می رفتم
به خوابی که دیشب دیده بودم فکر می کردم
خیلی سنگین بود
پریشب هم همینطور
و شب قبلش
حتما یه خبری شده بود
حتی اسم برده شده یود
و طرز نگاها و حرفایی که کلی معنا و مفهوم داشت
یعنی انقدر واضح
انقدر روشن و صریح
حتما یه چیزی هست که سه شب پشت هم اینطوری به خوابم اومده
و روند پیشرفت هر شب نسبت به شب قبل
کاملا قابل درکه
هاه ه ه ..
دیگه رسیده بودم به ساحل
شلوغ نبود
اما خلوتم نبود
مردم تا چند ده متریه دریا تو آب بودن
نشستم رو ماسه ها
دختری نظرمو جلب کرد
اما نه بیشتر از چند ثانیه
مانتوی کرم روشن پوشیده بود
و به خاطر خیس شدنش طوری به تنش چسبیده بود که
تاپ قرمز و سوتین سفیدش کاملا معلوم بود
نگاهمو چرخوندمو بستم
بدم میاد
از این تیپ آدمای نفهم
که متوجه هیچی نیستن جز خودشون
مصلحت خودشون
منفعت خودشون
لذت خودشون
خودشون
خودشون
خودشون
..
از این وضعیت به هم ریخته و ...
اه
شت
بر می گردم به افکار خودم
زانوهامو بغل کردم و
تو خودم جمع شدم
چشامو باز می کنم
به دریا خیره می شم
با خودم مرور می کنم
چیزایی رو که رو کاغذ نوشتم
و کاری رو که می خوام بکنم
می خوام تا نفس دارم شنا کنم
برم وسط دریا
تا جایی که می تونم از ساحل دور شم
تا جایی که هیچ صدایی شنیده نشه و
نفسم به شماره بیافته
نه
قصد کشتن خودمو ندارم
اصلا
فقط می خوام از زندگی دور شم
حتی واسه یه لحظه ام که شده
از این وضع دور شم
وضعیت قلبمو مرور می کنم
تو این مدت چندین بار گرفته
انقدر که بعضی وقتا مجبور شدم انقدر تو سینه ام مشت بزنم تا ول کنه
مثل سنگ سفت می شه
مهم نیست
غرق نمی شم
و همین کافیه
بلند می شم
دمپایی ها و تی شرتمو در میارم
می ذارمشون رو هم و
می رم تو آب
شلوارکم تنم باشه بهتره
اینطوری راحت ترم
مایوم خیلی کوتاهه
تا حدود ده متر اولو راه می رم
ساعتمو نگاه می کنم
2:20
آفتاب صاف وسط آسمونه
آب که تا رون پام می رسه
نفسی می کشم و
شیرجه می زنم
کرال خوب بلدم
بی نقص
با چپم نفس می گیرم
اینم مثل پول شمردنم بر عکسه
راست دستم اما با چپ پول می شمرم
اول تند تند شنا می کنم و
واسه همین هر تک دست نفس می گیرم
یه کم که دور می شم
هم پاها و هم دستامو آروم تر می زنم
نفسامم هر دو دست یکی می گیرم
اینطوری تپش قلبم آروم تر می شه
اینطوری امیدوارتر می شم که قلبم نگیره
صداها دارن کمتر می شن و من
برای یه لحظه بر می گردم به خاطره ی دوران بچگیم
زمانی که فقط 6 سالم بود و ...
نمی ذارم توم رخنه کنه
دوباره شروع می کنم به تند تر شنا کردن
فکرم از اون خاطره دور می شه
می خوام وایستم و به پشتم نگاه کنم
اما ..
نباید وایستم
تصمیمیه که گرفتم
باید تا آخرش برم
و اینبار
بی تغییر
دیگه هیچی نمی شنوم
سکوته سکوته
یه لحظه با خودم می گم الان کجام ؟
چقدر فاصله دارم ؟
و دوباره خاطره بچگیم
برمی گرده
و اینبار واقعا می ترسم
دستام شل می شن و
پاهام سنگین
اما
به خودم می گم نه
و تو آب
وقت خالی کردن هوا
داد می زنم
انقدر دریا کثیفه که چشام به سوزش افتادن
عادت ندارم تو آب چشامو ببندم
همه جارو می بینم
از عظمت دریا
یکه و تنها بودن
و از اینکه حالا دیگه حتما خیلی باید دور شده باشم
یه ترس دیگه توم می جوشه و
جون می گیره
گردنم دیگه خوب نمی چرخه
خسته شدم
و همین باعث می شه تو هوا گیریام یه کم آبم بخورم
و این اصلا خوب نیست
اینو می دونم
که اگه شنای دریا رو بلد نباشی
تو همون چند متر اول
موجا بیشتر از نصف انرژیتو می گیرن
و من شنای دریا رو اصلا بلد نیستم
اما هنوز نفس دارم
بدنم کرخت شده
قند خونم پایینه
نوک انگشتام سوزن سوزن می شن
اما من همچنان شنا می کنم
دست و پاهامو تند تر می زنم
تا از ترسی که تموم وجودمو گرفته دور شم
تو همین افکار
صدای ضربه های یه چیزی رو آب
به گوشم می رسه
از طرف راستمه
راست و عقب
برای چند لحظه ترسامو فراموش می کنم
چیه ؟
چه صداییه ؟
و ترس
اینبار چندین برابر بیشتر می شه و برمی گرده
حیوونه
ماهیه
من چقدر دور شدم ؟
صدای چیه این ؟
هر لحظه داره نزدیک تر می شه
دیگه نمی تونم طاقت بیارم و بی اختیار
بر می گردم رو به صدا
چشام تار می بینن
اما از صدای موتورش می فهمم قایقه
انقدر تند میاد که صدای شلاق زدن دماقه اش رو آب
بیشتر از صدای موتورشه
چند لحظه بعد
یه قایق موتوری با دو نفر توش رو می بینم
آب رو صورتمو با دستام پاک می کنم
به طرف ساحل نگاه می کنم
واو
خدای من
واقعا دور شدم
آدما خیلی ریز شدن
بی اختیار خنده ام می گیره
اما از ابهت دریا و این فاصله
ترس عجیبی توم می پیچه
آب دهنمو قورت می دمو
به پشت می خوابم و آروم رو آب می مونم
نفس نفس می زنم
خیلی تند
قایق نزدیک می شه و
پهلوم دور می زنه
یکیشون با لحن تند و لحجه شمالی داد می زنه سرم
_ تو اینجا آمدی چه کار ؟
   می خوای بری روس ؟
   می میری !
هیچی نمی گم
خم می شه تا دستمو بگیره
آروم یه دست می زنم و ازش دور می شم
می گم
_ چیزی نیست
   بر می گردم
   حالم خوبه
با لحن بی ادبانه ای می گه
_ یالا بیا بالا حرف اضافی موقوف
می گم
_ گفتم بر می گردم
   خودم بر می گردم
می پره تو آب
اما روبروم می پره
منم به پهلو یه دستمو پرت می کنم و شروع می کنم به شنا کردن تو عرض دریا
ولی یه لحظه طول نمی کشه که با خودم می گم
اون شنای دریا رو بلده
شایدم بلد نباشه اما فرار منم به جایی نمی رسه
اون قایق داره
می ایستم
بر می گردم طرفش که با ضربه سیلی ای که به صورتم می زنه مواجه می شم
تا من تمرکزمو دوباره به دست بیارم
بی معطلی انگشتای دستمو طوری لای انگشتاش می گیره که
همه غریق نجاتا می گیرن
و تا حدی فشار می ده که مجبورم می کنه بزنم تو صورتش
داد می زنم
_ ول کن مرتیکه
   دستم شکست
بر می گرده طرفم
صداشو آروم می کنه و می گه
_ می برمت پاسگاه بازداشتت می کنما
می گم
_ خب دستو ول کن
   شکست
   گفتم که بر می گردم
آروم انگشتامو ول می کنه
می گه
_ بیا
انگشتام درد زیادی میان
قایق بالای سرمونه
بالایی دستمو می گیره و
اینم از پایین هولم می ده بالا
بعد خودش با یه حرکت می پره تو قایق
قایق چرخی می زنه و بر می گرده طرف ساحل
اما
نه فقط طرف ساحل
می ره طرف جایی که یه اتاقک هست
و روش نوشته انتظامات
وای خدای من
دردسر
می گم
_ آقا ممنونم
   منم ببخشید
   بی ادبی کردم
   اما قصد خاصی نداشتم
   فقط یه شنای معمولی بود
   من می خواستم برگردم
   خانواده ام تو ویلا منتظرن
داد می زنه
_ ساکت
می گم
_ آقای محترم
   دو دقیقه گوش کن
   می گم قصد خاصی در کار نبوده
   اصلا مگه می شه از دریا رد شد
و با خودم می گم آره
و ادامه می دم
   فقط می خواستم یه کم از ساحل دور شم
داد می زنه و می گه
_ یه کم ؟
   این یه کمه ؟
حس درونم می گه داد بزنم
اما
اصلا به صلاحم نیست
ساکت می شم
با خودم می گم به جهنم
هر چی می خواد بشه بشه
و از فاصله ای که از ساحل گرفته بودم
به خودم می بالم
قلبم
قلبم اصلا اذیت نکرد
مرد دستشو رو سیبیلاش می کشه
تو دلم می گم عوضیه بی همه چیز
می رسیم جلوی اتاقک
مردم بی کار جمع می شن جلوی قایق
قبل از اینکه مرد پیاده شه و کنار قایق شلوغ بشه
می پرم پایین و می رم تو اتاقک
هیچ کی نیست
خودش میاد تو و درو می بنده
می شینه رو یکی از صندلیایی که واسه ارباب رجوعه
پاهاشو دراز می کنه و دستاشو به سینه می زنه
می گه
_ خب
   چی کار می خواستی بکنی ؟
و صداشو بلند تر می کنه و ادامه می ده
   کجا می خواستی بری ؟
دستامو به سینه ام زدم و جلوش ایستادم
چند لحظه ای تو چشاش ذل می زنم
_ گفتم که
   هیچ جا
   هیچ قصدی ام نداشتم
   فقط می خواستم یه کم دور بشم
   همین
آب موهاشو با دستاش می گیره و می گه
_ که همین
قبل از اینکه ادامه بده می گم
_ آقای محترم
   من از شما به خاطر مراقبت از ساحل و مردم ممنونم
   همین دو سال پیش نزدیک بود یکی از دوستامو تو دریا از دست بدم
   اگه همکارای شما نبودن اون حتما غرق شده بود
   و با خودم می گم اون اتفاق هیچ ربطی به شماها نداشت
   یه جوون بود که شهروز و نجات داد
و ادامه می دم
   من واقعا نه آدم خاصی هستم که قصد خاصی داشته باشم
   و نه می خوام شما رو اذیت کنم
   اگه توضیحاتم کافی بودن
   بذارید من برم
و در همین حین دستمو رو جیب شلوارکم می زنم و
و با حرکت انگشتام بهش پیشنهاد رشوه می دم
می خنده
می گه
_ آها
   ده تومن می شه
با خودم می گم دهه
مرتیکه ی گدا
یه قدم رفتم جلوتر و گفتم
_ دست شما درد نکنه
   راستش الان که هیچی ندارم
   اما ده تومنم خیلیه
ساعتمو در میارم می ذارم رو میز
نگاش می کنم
2:45
رو به مرد ادامه می دم
   این اینجا باشه
   من برم و بیام
   با اجازه شما
هیچی نمی گه
و منم بدون هیچ مکثی بر می گردم و از در میام بیرون
آدمای زیادی جلوی در جمع شدن
می بینن من دارم میام طرفشونا
اما کنار نمی رن
منم با همون تن خیس می زنم بهشون و از وسطشون رد می شم
سرمو می اندازم پایین و می رم طرف دمپایی و لباسم
یه کم دوره
چند دقیقه ای باید راه برم
یکی از دور داد می زنه
هی پسر گردنت کلفته ؟
بی اینکه برگردم دستمو بلند می کنم و
انگشت شستمو نشون می دم
بعد صدای همون مرد مثلا غریق نجات رو می شنوم که می گه
آهای به تو چه
ساکت شو
می خوای توام بگیرم ؟
برید اینجا جمع نشید
و می فهمم با اونی بود که اون حرفو به من زد
رو به بالا نگاه می کنم و
چپ چپ به دریا خیره می شم
نفسای عمیق می کشم و
آروم راه می رم
رو به دریا و تو دلم می گم
شکننده تر از اونی بودی که فکر می کردم
و زیر لب می خندم
نتوستم کاری رو بکنم که می خواستم
اما بدم نبود
...
..
.

~ آره سعید . یه بارم من دروغ گفتم . اوهوم . پشت تلفنو می گم . من کرج نبودم . اشکالی که نداره ؟!
~ رو اون کاغذ نوشته بودم قصد خودکشی یا چیزی شبیه به این تو فکرم نیست . فقط می خوام یه کم دور بشم . از همه چی . اما اگه برنگشتم بدونید که همه رو دوست داشتم . به خاطر همه چیز ممنونم و معذرت می خوام . همیشه دوست داشتم به بچه های بی سرپرست کمک کنم . من تو این آدرس ( آدرس دقیق نوانخانه حضرت ولی عصر ) عضو هستم . اگه تونستید ، برید اونجا و به خانم دلاوری بگید که من دیگه نمی تونم بیام .
بر مزارم بنویسید ، من عشق را آموختم از او . آری از او ..
~ برگشتم به اون اتاقک و با 5 تومن سر و ته قضیه رو هم آوردم و ساعتمو پس گرفتم . همیشه از دردسر بیزار بودم .
~ وقتی برگشتم ویلا یه بطری آب خانواده رو تو یکی دو دقیقه خوردم . شنا آب می بره .
~ اگه چیزی می خوای ، فقط بگو . باور کن من همون احسانی ام که یه زمان عاشقش بودی . و شاید هنوز هم . عوض شدم اما .. عوضی نه .


 
comment نظرات ()