* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٧/٤/۱٩
 

 کارای ثبت نامم تموم شده
تو راه برگشتم و
صدای ضبط بلنده
دارم از دیدن مزرعه ها و زمینای اطراف جاده
کلبه ها و گندمای چیده شده و دسته بندی شده لذت می برم که
...
..
.
راهنما می زنم و آروم میام کنار جاده
فلاشرا رو می زنم و
چند متری تو شونه جاده دنده عقب می گیرم
اتوبان زنجان_قزوین معمولا شلوغ نیست
یعنی در واقع معمولا سگ پر نمی زنه توش !
از راه خاکیه کنار جاده پایین می رم و
تو جاده کنار مزرعه تا یه درخت
که سایه اش رو زمین افتاده جلو می رم
ماشین و زیر سایه اش پارک می کنم
موبایلو بر می دارم و
پیاده می شم
دزدگیر ماشینو می زنم و
بی خیال شلوار و کفش و خاک و تیغ
می رم وسط خوشه های گندم
همونیه که همیشه تو داستانام دارم
فقط این خشک تر و خلوت تره
گندم زیادی تو زمین نیست
بیشتر علفای هرزن که از دور
و به واسطه رنگ زردشون
به شگل گندم دیده می شن
خورشید وسط آسمونه و هوا
بر عکس صبح خیلی گرمه
واقعا آتیش می باره
پیر مرده حواسش بهم نیست
یا شایدم وقتی با ماشین میومدم منو دیده
می رم جلو
از دور بهش سلام می کنم
جوابی نمی ده
داره با داس خوشه ها رو می چینه
خوشه ها کوتاهن
و خلوت
مشخصه که زیاد محصول نیاوردن
به دو سه قدمیش می رسم و
دوباره سلام می دم
_ سلام حاج آقا
   خسته نباشی
صاف می شه و جواب می ده
_ سلام
دستشو میاره جلو و دست می ده
   شمام خسته نباشی
خیلی محکم و سفت دست میده
تا حالا فکر می کردم من محکم دست می دم
به همین خاطر همیشه فشار دستم رو کنترل می کنم و
نسبت به طرف مقابلم تنظیمش می کنم
اما الان واقعا انگشتام به هم چسبیدن
آخه هنوز ول نکرده
محکم داره فشار می ده و منم نا امیدانه مقاومت می کنم و
مثلا منم فشار می دم !
_ ممنون حاج آقا
   ببخشید بی اجازه اومدم تو زمینت
_ خواهش می کنم
   خوش آمدی
   از کجا میای شما ؟
   اهل کجایی ؟
دستمو ول می کنه و منم بی اینکه چیزی به روم بیارم جواب می دم
_ من قزوینی ام حاج آقا
   زنجان دانشجو ام
   الانم داشتم از زنجان بر می گشتم قزوین
   شما رو دیدم تنها دارید کار می کنی
   گفتم بیام خسته نباشید بگم بهتون
بی اینکه ببینه یه کم انگشتامو تکون می دم
بیچاره ها !
با لحجه ی ترکی می گه
_ ها
   ممنون پسر خدا !
با خودم می گم پس خدا ؟!
می گم
_ شما اهل کجایی ؟
_ شهر زنجان
   چی کار داری حالا  شما ؟
_ هیچی
   من دانشجو ام
   اما هر چند وقتی ام یه چیزایی می نویسم
   شعر ، داستان ...
می شینه رو زمین
داسشو می ذاره کنارشو
می گه
_ شاعری ؟
متوجه شدم که گوشاش خوب نمی شنوه
انگار هوش و حواس کافی هم نداره
خیلی پیر به نظر می رسه
از چین و چروک صورتش
سفتی و ضمختیه دستاش
معلومه خیلی سن داره
اما زورش که از صد تا جوون بیشتره !
منم رو پنجه هام کنارش می شینم و
_ نه حاج آقا
   نویسنده ام
{
همین جا از نویسنده ها عذر می خوام
باید متوجهش می کردم !
}
_ ها
   خیلی خوب
   خیلی خوب
با صدای بلند ادامه می دم
_ من خیلی مزرعه دوست دارم
   مخصوصا مزرعه گندم
   همیشه دوست داشتم یکی واسه خودم داشته باشم
   مثل اینجا
_ امسال که اصلابارون نیامد
   ببین
و با دست مزرعه اشو نشون می ده
   همه خشکن
   منم از بی کاری میام اینجا
   امسال هیچی ندارم
   دستم خالیه خالیه امسال
نگاهی به مزرعه می کنم و
_ بله
   امسال خشکسالیه
_ درختای زردآلو هم اصلا میوه ندادن
و با دست فاصله دورتری رو نشون می ده
که چند تا درخت هست
   اندازه زالزالک بار دادن
_ عجب
   اون زمینا هم واسه شمان ؟
_ بله
   اونا همه ماله منن
   اما همه خشک
با دست محدوده ی درختارو نشون می دم و می گم
_ محدوده زمینات اونجاس آره ؟
_ باریک الله
   همونجاس
_ حاجی اینارو چی می کنی ؟
   می فروشی یا آرد می کنی واسه خودت ؟
_ ما می فروشیم
   اما امسال چیزی نداده که
چشمش به موبایلم می افته
_ ببخشید
   شما موبایل داری
   من یه شماره می دم بگیر
   با پسرم حرف دارم
_ چشم حاج آقا
   اما ..
موبایل آنتن نداره
   شرمنده اتم حاجی جون
   اینجا آنتن نداره
   اما حالا شماره اتو بده
بلند می شه و می ره طرف آلونکی که
از همینجا معلومه ساخته خودشه
کاه گل و چوب و الوار
می گم
_ اینو خودت ساختی حاجی ؟
_ بله
   خودم ساختم
   بعضی شبا اینجا می مونم
   می خوابم
   من یه پسر دارم
   اسمش حسن آقای غفاری
و دقیقا با همین لحن معرفیش می کنه
   اون شبا میاد دنبالم
   خانومش تو دانشگاه شهر زنجان کتاب داره
_ تو کتابخونه ی دانشگاهه ؟
_ ها
   آفرین
_ بله
در چوبیه آلونک و با فشار کمی باز می کنه
کلید رو می زنه
یه لامپ 40 وسط آلونک روشن می شه
خم خم راه می ره اما سرش می خوره به لامپ
لامپ هم تکون می خوره و
سایه ها رو می رقصونه
کل آلونک شاید 3 متر بشه
یه تشک کوچیک اما کلفت روبروی در رو زمین پهنه
به اندازه ایه که یه آدم خودشو جمع کنه رو بخوابه
یه تاقچه سمت چپ آلونک هست که روش پره خرت و پرت و
کیسه فریزره پر و خالیه
و سمت راست یه آلادین خاموش هست با یه قابلمه کوچیک روش
کتری رو زمینه و استکان و قاشق و یه کبریت
تو یه سبد کنار آلادین رو زمینه
می ره تو
_ بفرمایید تو
_ نه حاجی جون
   مزاحمت نمی شم
_ این دفترچه تلفن منه
و چند تا تیکه کاغذ که به هم منگنه شدن رو بهم نشون می ده
   بگرد ببین حسن آقای غفاری این تو هست ؟
_ ببینمش حاج آقا
   بله هست
   هم منزل هم موبایل
_ ها
   موبایل
   موبایلش هست ؟
_ بله حاج آقا ، هست
_ دستت درد نکنه
   اینو زحمت بکش بگیرش
_ چشم
   پس بیا بریم با ماشین بریم یه جا که آنتن بده
_ اینجا آنتن نمی ده ؟
_ نه حاجی جون گفتم که
و انگار نشنیده
   بیا بریم تو جاده آنتن می ده
_ پس بیا تو خستگی بگیر
   بفرمایید
   اینم قسمت شماس
یه کیسه فریزر که توش دو تا کیک یزدی هست
از رو تاقچه بر می داره و طرفم می گیره
_ دست شما درد نکنه حاجی
   ممنون
با خنده ی ملیحی که از اول ملاقات
علارقم آفتاب شدیدی که هر دومون رو مجبور به اخم کرده بود
رو لباش بود گفت
_ تبرکه
   وقت سحر قرآن خوندم بهش
   بعد روزه گرفتم
   قسمت شماس
منظورش رو می فهمم
_ دست شما درد نکنه
   پس بیا این یکیو خودت بخور
   این یکی ام واسه من
_ نه بخور
_ حاجی زیاده آخه
   ممنونم
می خندم و ادامه می دم
   دو تامون با هم بخوریم دیگه
و کیک رو می گیره
_ نمیای تو ؟
_ چرا ، اما بیا اول تلفنتو بگیریم
   بر می گردیم یه چای مهمونت می شم
از آلونک بیرون میاد و در و می بنده
راه می افتیم طرف ماشین
تو یه ظرف روغن جامد
از این 4 کیلو و نیمی ها
که پره سوراخه ریز و درشته
آتیش درست کرده و کج گذاشته رو یه تیکه زمین
که رنگ گیاهش با بقیه جاها فرق داره
_ این چیه حاجی ؟
با داسش اشاره می کنه
_ اینا سیب زمینی ان
_ اینام که علفن ، آره ؟
علفایی ان که خیلی سبزن و گلای بنفش ریز دارن
_ اینا آره ، گل ان
و اسم گل رو می گه اما من متوجه نمی شم
_ حاجی این آتیش چیه ؟
_ به خاطر جانور گذاشتم
   سیب زمینیا جانور افتاده
_ آها
   دود می دی
_ ها
   آفرین
_ اسم شما چیه حاجی ؟
_ کربلایی ... غفاری
_ کربلایی نصرت ؟
_ نه کربلایی ...
بازم متوجه نمی شم و البته دیگه سوال هم نمی کنم
_ اسم شما چیه پسر خدا ؟!
نمی دونم چرا می گه پسر خدا !
_ اسم من احسانه حاجی
_ به به
   چه خوب
   خیلی خوب
   خیلی خوب
تو دلم ذوق می کنم !
می رسیم به مرز دو تا زمین
می ایسته
با داس اشاره می کنه و می گه
_ این زمینم مال من بود
   اما دیگه پیر شدم نمی تونم کار کنم
   پارسال فروختمش
زبونش رو گفتن میلیون می گیره و من می فهمم که هشت میلیون فروختتش
   الان صد میلیون می خوان نمی ده
_ جدی حاجی ؟
   هشت میلیون فروختی الان شده صد میلیون
با تعجب می گه
_ بله
   بله
_ جونت سلامت حاجی
   خدا کریمه
_ بله
   ایشالا شمام همیشه سلامت باشی
_ ممنون حاجی
   ممنون
چند متری به سکوت می گذره و می رسیم به ماشین
_ بفرمایید حاج آقا
_ شما بفرمایید
درو باز می کنه و می شینه و
داسش رو بین پاهاش می ذاره
دور می زنم و بر می گردم سمت جاده
می افتم تو اتوبان و
یه کم می رم تا می رسم به پایگاه امداد جاده ای و پلیس
ماشین رو نگه می دارم
_ حاجی الان میام
می رم طرف جوون خوش برخوردی که داره پاس می ده
بعد از سلام و
برخورد گرمی که باهام می کنه می گم که
تلفن می خوام و موبایلم آنتن نمی ده و ..
خلاصه
یه کارت تلفن می ده و با دست تلفن کارتی رو نشون می ده
تشکر می کنم و بر می گردم
پیر مرد رو می برم جلوی باجه تلفن
_ من گوشام خوب نمی شنوه
   شما بهش بگو شب میاد اینجا دنبالم ؟
_ چشم
شماره رو می گیرم و با پسرش حرف می زنم
_ بگو مطمئن باشم که میاد ؟
_ آره حاجی ، می گه حتما میاد
خیالش راحت می شه و منم
بعد از تموم شدن تشکر پسرش باهاش خداحافظی می کنم
می رم که کارت تلفن رو به جناب سرکار بر گردونم
حاجی هم میاد
مطمئنم دست سرکار هم تو فشار دست حاجی خورد شد !
کلی تشکر کرد و من پرسیدم
_ سرکار حالا چطوری برگردم ؟
راه دور برگردون رو بهم نشون داد و گفت خاکیه اما معلومه
برای سرکار بوق می زنم و
راه می افتیم طرف زمین حاجی
دور برگردون رو به زحمت از زمینای خاکی اطرافش تشخیص می دم
دور میزنم و چند کیلومتری رو تو خاکی و آهسته حرکت می کنم
تا می رسیم به زمین حاجی
می برمش همون جا که سوار شده بودیم
_ حاجی اینجا خوبه یا برم جلوتر ؟
_ همینجا پیاده می شم
   من از شما خیلی ممنونم پسر خدا
   خیلی به شما زحمت دادم
   منو ببخش
_ خواهش می کنم حاجی
   این چه حرفیه
   من خوشحال شدم
_ ناهار خوردی ؟
_ نه حاجی
   می رم قزوین می خورم
با لحن خیلی مهربون و شیرین می گه
_ نون خشک دارم
   بیا با هم بخوریم
_ خیلی ممنون حاجی
   خیلی دوست دارم بیام اما دیگه دیر می کنم
   باید برم قزوین
   کار دارم
_ پس یه آدرس به من بده
   اگه اومدم قزوین بیام پیدات کنم
نمی خوام آدرس بدم اما
_ آدرس که والا حاجی من یه جای مشخص نیستم
   همش این طرف و اون طرفم
چی بگم خب بهش !
   اما اون دفتر تلفتنتو بده تلفن بدم
_ بیا ، بیا
و با ذوق این کار رو می کنه
از تو داشبرد خودکار بر می دارم و می نویسم
اسم و فامیل و تلفن
_ حاجی این تلفن منه
   زنگ بزنی بگی آقای غفاری من می شناسمت
_ باشه ، ممنون
   من خیلی مزاحم شدم
   دست شما درد نکنه
و دوباره دستم رو می گیره
اینبار دستمو تو دستش خوب جا می دم تا بتونم به اندازه کافی فشار بدم
اما نه
زورش خیلی بیشتر از اونیه که بشه حتی مقاومت کرد
دستمو که ول کرد
بازم انگشتام به هم چسبیده بودن
_ جاده خطرناکه ، مراقب باش
_ چشم حاج آقا
   مراقبم
از ماشین پیاده می شه و
می ایسته تا من برم
دور می زنم
بوق می زنم و
دست تکون می دم
اونم دست تکون می ده و تکرار می کنه
_ خداحافظ
   ممنونم
   خداحافظ
تو آینه حواسم بهشه
چند ثانیه ای مکث می کنه و
با همون لبخند نگام می کنه
چند متری که دور می شم
اونم بر می گرده و می ره طرف زمینش
از سر بالاییه خروجی بالا می رم
می افتم تو جاده و
تا آمپر سرعت برسه به 160 گاز می دم
بعد آروم می کنم و
میام رو 110 تا
داد می زنم
خدایا شکرت
و می خندم
از ته دل
با تمام وجود
روحم تازه شد
حس می کنم تموم خستگیا و درگیریام از تنم رفتن
شادم
خوبم و
رها
...
..
.

~ این پست از اینا نداره .


 
comment نظرات ()