* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/۱٠/٤
 

به نسیم لب درگاه دلم
به تپش های ترک خورده قلبم
به خودم می گویم
صبر کن
صبر تو را می سازد
آه ...
صبرها کردم و صبر
هیچ گاه از دل من دور نبود
اما لیک
چشم من کور نبود
آری آری شب و روز
من تو را می بینم
و دریغا و دریغ از این دل
طاقتم می رود از دست
تو می مانی و من
...

پنجشنبه عصر
آره , همین پنجشنبه
بعد از دانشگاه
رفتم سر خاک
یه بسته شکلات گرفتم و
پخش کردم
شکلاتا که تموم شد
کاپشنمو درآوردم و گذاشتم کنار کيفم تو اتاقک عباس
کارگر اون قطعه اس
نشستم و به اسم رو سنگ خيره شدم
بي معطلی اشکام دراومدن
بعد از چند دقیقه
اشکای یخ زدمو پاک کردم
رومو به عباس کردم
داشت قرآن می خوند
گفتم یه فاتحه ام برا من می خونی ؟
مجانی ..
نگام کرد و گفت
چی شده مگه ؟
گفتم مردم !
یه فاتحه بخون .
با لبخند گفت مرده پول نمی ده
اما یکیو داره که بیاد سر خاکش
پول بده تا براش قرآن بخونم .
خنده ام گرفت
گفتم من کسی ام ندارم
تنها به دنیا نیومدم
اما تنها مردم
حالا یا بخون یا دیگه نخند !
يه لحظه خشکش زد
لباشو جمع کرد
نفسی کشید و چشاشو بست
قرآن و بست
انگشتشو روش کشید و بازش کرد
شروع کرد به خوندن
منم سرمو انداختم پایین و
باز به اسمش خیره شدم
نمی دونم خوند
نخوند
نفهمیدم
اما فهمیدم که از حرف آخرم ناراحت شد
چند دقیقه ای نشستم
هوا دیگه از گرگ و میش رد شده بود
داشت تاریک می شد
سرما ديگه داشت مغز استخونمم مي لرزوند
بلند شدم
دستمو زیر شیر آب یخ گرفتم و
تا نفس داشتم خوردم
دستم سرخ شده بود
رفتم طرف عباس
کیف و کاپشنم و از کنارش برداشتم
دست کردم جیبم و
طبق معمول همیشه
یه پونصدی گذاشتم تو جیب بغلش
دستمو گرفت و گفت
نمی دونم چی شده
اما خیلی ناراحت نباش
شیطون نزدیک تر میاد !
بی اختیار دستم و کشیدم و یه قدم اومدم عقب
یاد خوابی افتادم که یکی دو ساعت پیش سعید برام تعریف کرد
شیطان ؟
اونم از نگاه من تعجب کرده بود
گفتم به مصطفی سلام برسون
خدافظ
.....
سعید ؟
شیطان ؟
...
حتما اینم از علائم نزدیکیه شیطانه !
یا شایدم دوریش !
شیطان ...دمت !
...
..
.

~ تو اون چیزی بودی که به خاطرش زنده بودم ..


 
comment نظرات ()