* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٦/۱٠/۱
 

دیشب
تو شب یلدای زمین
یلدای عشق من
سحر شد ...
به یاد آن همه ذوق تو
که آنروزها برای دانه کردن انار داشتی
و به شوق ریختن چند قطره اشک
و بافتن چند کلمه بد و بی راه به زمین و زمان
دلم گرفت ..
تنم تب کرد ...
اون اتاق شلوغ بود
و البته اتاق من هم !
عکست کف دستم بود و
چشام خیره ی چشمات
به نیت رازی که تا ابد
در دل دارم
تفعلی به حافظ زدم
و چه رک و روشن
مثل همیشه
پاسخم را گفت ..
بهانه ی بغضم جور شد
حلقه ی اشک
تو چشام شکل گرفت
حالا نوبت تو بود
آروم باز کردم و
بی اینکه شعر و بخونم
بی درنگ
چشامو بستم
اشکام
تا رو خط لبام سر خوردن
چشمم به آیه ای افتاده بود که
تو فال خودمم اومده بود
...
..
.

~ در ني ني چشمانت لرزشي بود .. که تمام ثباتم را از آن وام گرفته بودم ....


 
comment نظرات ()