* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸٦/۸/۱٦
 

چشام می سوزن
اما خوابم نمی بره
چند روزه هجوم افکار مختلف
رو همه چیم تاثیر گذاشته
موبایلو باز می کنم
نورش نمی ذاره نگاش کنم
با چشای نازک
به زور ساعتو می بینم
اوف ..
امشبم از 3 گذشت
غلط می خورم و طاق باز می خوابم
نفس عمیقی می کشم
یه دستمو رو سینم و
دست دیگمو زیر سرم می ذارم
برای چند لحظه
و کاملا نا خودآگاه
فکرم از همه چی خالی می شه
میون خواب و بیداری
صدایی می شنوم
..
همسر عزیز و مهربونم ..
تویی ...
روبروم ایستادی و
دستاتو رو سینم گذاشتی
هر دومون لباس سفید پوشیدیم و
روبروی هم ایستادیم
نزدیک تر میای و
ادامه می دی
می دونم منو می بخشی
آخه ..
مکث می کنی
سرتو کج می کنی
با همون نگاه منحصر به فردت
نگام می کنی و با ناز
تاریخیو به زبون میاری و
چیزیو می گی

یهو تمام تنم می پره و
سراسیمه از رویا بیرون میام
نفس زنان
می رم سراغ تقویم توی کیفم
بازش می کنم و
..
هیچ چیزی تو اون روز ننوشته
یادداشتای موبایل و می بینم
نه ... هیچ روز خاصی نیست
اما ..
پس اون روز چه روزیه ؟
برای چی اون روز و گفتی ؟
بازم سرم درد گرفته
تنمو شل می کنم و
می افتم تو رخت خواب
آخ ...
بغض گلومو می گیره
آب دهنم تو گلوم گره می خوره
به زور قورتش می دمو
ها ه ه ه ..
یعنی ...
یعنی چی ؟
زنگ موبایل شروع می کنه به زدن
با اون صدای بلند ساعت چهار و نشون می ده
باید پاشم سحری بخورم
بی سحری ضعف می رم
دیروز سومین روز بود که واسه سر گیجه
روزمو خوردم
باید پاشم
اگه بخوابم نمازمم می مونه
تو همین فکرا ذل زدم به موبایل و
لبام شل می شن و از هم باز می شن
زنگ موبایل تموم می شه و
من
می خوابم
...
..
.

~ اون تاریخ پریروز بود .. آره پریروز که ........


 
comment نظرات ()