* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳۸۳/٢/٤
 

من از هجوم هجاهای عشق می ترسم / اميد بی ثمری خانه در دلم کرده است / به دشت و باغ و بيابان به برگ برگ درختان و روح سبز گياهان گر از کمند تو دلم رست دوباره اورم ايمان که ؛؛؛؛عشق بيهوده ست؛؛؛؛

همين , فقط همين و ديگرهيچ . سکوتی سرشارازفرياد . قراری سرشارازفرار و سلامی سرشاراز خدا حافظی . و اميدی که ديگر بار به ياس بدل می شود. دلی که هيچ گاه آرامش     را به خاطر ندارد . ميگردد و می پويد و آرام ندارد تا گوشی يابد شنوا . دلی يابد پر شور و جانی يابد بی دغدغه , لبی يابد آتشين از بسته بودن و روحی که روحش را بفهمد . آه , که   اينها سرابی و آرزو ها ملا لی بيش نيستند .                                               عشق مائده ايست آسمانی که در زندگی هر انسانی فقط يک بار نزول می کند . عشق تجربه نيست . عشق قيد و بند نيست , بلکه‌ آزاد و رها کردن آن چيزيست که دوستش می داريم .  ما شرقی ها به عاشق شدن و عاشق ماندن عادت کرديم . چرا که فقط همين را آموختيم . چرا که جز اين نمی دانيم . همين است که تا گوشه چشمی می بينيم به نادانی فرياد می کنيم آره  منم  عاشق شدم !!!                                                                              آه ای عشق , ای روشنايی خورشيد از تو , ای صدای آبشاران از تو , ای صداقت آفتاب از تو بر ما بتاب که عاشقی را مجروح کرديم و نالان .  

مرا با خود ببر ای همسفر تنهای تنهايم

بيا با من نشين ای همنشين تنهای تنهايم

ازعشق چه می دانيم . چه شنيده ايم . آيا هيچ می شناسيمش ؟  يا به نامی اکتفا کرديم و بس ؟  و آيا هيچ بدان انديشيده ايم . يا به شنيده هامان اجازه داديم تا به جای ما بيانديشند ؟  بياييم کمی به احساسمان مجال سخن دهيم . شايد حرفی ,  فقانی ,  شيونی برآرد که  آه , عمر گذراندی ای بشر, چه حاصل تو را . مرا کشتی در دل که مبادا گويند به بيراهه می رود . صدايم را شنيدی آنگاه که جز تو را فرياد نمی زدم ؟  نگاهم را ديدی که ملتمسانه تو را به کمک می طلبيدم ؟      نه ,  نه شنيدی و نه ديدی . سلام ,  بيهوده دزديدی و نگاه ,  بيهوده دريدی که ناکرده گناه ميندازند چون طوقی به گردنت . که مبادا سلامت را عشق تعبير کنند و نگاهت را هرزگی .     آه  که چه کردی با من . به همان برگ برگ درختان که قسم ياد می کنی به نامشان که گر  رهايی يابی چنين و چنان ,  آيا ميدانی که ايمان را جز عشق نیست ؟  و عشق را جز ايمان ؟ و آيا به قداست عشق دانايی ؟  مبادا تجربيات خود را عشق پنداری که جز خسران در پی نخواهد داشت . مبادا خواست های جوانکی نادان را عاشقی پنداری که جز بيراهه راه به جايی نخواهی داشت .                                                                                 سالها در پی گمشده ای در به دريم . به هزاران چهره بر می خوريم . نگاه می کنيم و جز نيرنگ نمی يابيم . آنگاه با خود نجوا سر می دهيم که اين است آن که ميگفتند پدرانمان .       که زندگی را زرق و برق هاست فراوان , مبادا غرق شوی و هيچ نبينی جز آن . چشم ها را  بايد شست , جور دیگر بايد ديد . چرا هر سلامی را عاشقی پنداريم ؟ آيا هيچ نيازی با سلام برطرف می شود و آيا هر سلامی به عشق ختم می شود ؟  به پندارما آن کس که سلامی دهد   بی طمع  و آن که جوابی دهد بی ميل نمی تواند بود . آه  که همين است دليل پسرفت ما .   اينکه به هر چشمی بی غرض نمی نگريم و به هيچ سلامی بی هدف پاسخ نمی دهيم . آه که عشق چه ها می کشد از دست ما . و ما که چه ها می کشيم از دست همراهانمان . آخر که  گفته که سلام را منشا دوستی هاست . آيا هيچ به عاقبت اين جمله فکر کرده بود آنگاه که بر زبان جاری می کردش ؟  آه که ديگر نای نوشتنم نيست .                                      نميدانی ای عزيز در دل چه حرفهاست که هنوز بايد زندانی باشند . تو را می خواستم تا آنها را آزادی دهم . شايد که دل را آزادی بخشم . اينجاست که دل فرياد می زند  :  

ای کاش صداقت آخرين حرف دل انسان بود .

آره عزيز . صداقت آرزوی منه . چرا بايد با جملات دورمعنی انسانها رو سر دو راهی رها کنيم . چرا صادقانه و روراست بهشون نگيم آره يا نه . آره , ای کاش صادق باشيم , حداقل  با خودمون , که ديگه لازم نباشه انتظار رهايی رو بکشيم و وقتی رها شديم دوباره ايمان آوريم که عشق بيهوده است . عشق وقتی بيهوده ميشه که ما هربرخوردی رو عشق بپنداريم . و با هر اشاره ای عاشق بشيم .  نه عزيز . عشق بزرگ تر از اين هاست که من و در بر بگيره .     تو رو نميدونم ولی من حالا حالا ها عاشق نمی شم . ولی وقتی هم که عشق کسی تو دلم جا بگيره به اين سادگی ها ولش نمی کنم . منظورم اينه که تا دم مرگ ولش نمی کنم . پس سعی ميکنم عاشق کسی بشم که ارزش اين کارها رو داشته باشه . ارزش اينکه تا دم مرگ باهاش باشم . ارزش اينکه دل پاکم رو در طبق اخلاص بهش تقديم کنم . ارزش اينکه براش بميرم .   و مطمئن باش اگه يه روزی همچين کسی رو پيدا کردم از مرگ دريغی نخواهم داشت . و بی پروا عاشقش خواهم شد . پس ازهجوم هجاهای عشق نترس . بيا تا با هم دوستی رو معنا کنيم . ما برای عاشق شدن فرصت زياد داريم ولی برای دوستی , فکر نکنم . به قول شاعر :

من آن گلبرگ مغرورم که می ميرم ز بی آبی

ولی با خفت و خواری پی شبنم نمی گردم

من آن شبگرد تنهايم که می در دست و من مستم

ولی با عزت نفسم به دنبال تو می گردم

ديگه مغزم هر چی فسفر تو بدنم بود صرف سلولهای خاکستريش کرد . ديگه فرمان هاش با تاخير به دستم می رسه .  فقط اينکه دوستی ارزشی بيش از همراهی داره . بيا تا دوستی رو در نهان خانه ی دلمون احساس کنيم . بيا تا به همه ثابت کنيم  که با دوستی به هر جای دنيا ميشه رسيد , حتی به عاشقی . ميخوام واست يکی از شعر گونه هام رو بنويسم (‌ منظورم همون اراجيفيه که وقتی دلم ميخواد ميگم ) اميدوارم به کامت خوش بياد .

     

          ***  آسوده و آزاد        تاريخ سرودن :‌ ۲۸/۰۱/۱۳۸۳  ***

 

من ابر شدم باد صبا مرکب من شد

زنجير خيالم به سر موی تو آويخت

از هر رگ من خون تب آلوده به دل رفت

جوشيد و خروشيد

تا عشق پديد آمد و با روح تو آميخت

اين خاطر آسوده ی امروز کجا بود

آنروز که غم شمع به بالين من افروخت

يک عمر پی گمشده ای روز و شبم را

با سوزن اندوه به هم دوخته بودم

بيچاره دلم در دل هر شب شده فانوس

بيهوده نگاهم سر هر کوچه شد آونگ

اينک که تو را يافتم ای لاله ی وحشی

در رهگذر باد

بگذار غبار از تو بشويم آسوده و آزاد ...

 

 


 
comment نظرات ()