* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٦/٢/۳۱
 

از دیشب یکسره داره بارون می باره .
من ..
لب پنجره باز اتاق رو به دشت نشستم و
تکیه ام به ستون دیواره .
یه پام آویزونه و یه پام رو لبه خیس پنجره .
تو این چند ساعت حتی واسه عوض کردن جای تکیه هم
از جام تکون نخوردم .
جالب اینجاس که نه تنها دردی حس نمی کنم
خیلی ام راحتم .
دفه هزارمه که آهنگ کام آن کام آن کام آن
از آلبوم یک روز مثل امروز برایان ادامز
با صدای عصبی گیتار بیسش داره ریپیت می شه .
از دیشب با ضرب دونه های بارون رو پام ,
با طنین ضربه هاش داره تو گوشم می کوبه .
اما حالا ...
دیگه خورشید داره از انتهای افق بالا میاد و رنگ تیره شبو خاکستری می کنه . روز تو راهه ..

پاکت سوم سیگارم داره تموم می شه .
همشونو رو زانوم خاموش کردم .
چند تاشونم فقط واسه اینکه حس تموم کردنشونو نداشتم
انداختم پایین .
تا برسن به زمین دنبالشون کردمو و
به محض اینکه زیر قطرات بارون
طاقتشون تموم می شد و رنگ سرخشون خاکستری می شد ,
سیگار بعدی رو روشن می کردم .
اما حالا ...
دیگه خورشید داره از انتهای افق بالا میاد و رنگ تیره شبو روشن می کنه . روز تو راهه ..

چشام هنوز بازه بازن و کاملا سرحالم .
ستاره ای رو که از دیشب ردشو دنبال کردم ,
حالا کاملا روبرومه .
اولش بالای سرم بود
تا حالا چشم ازش بر نداشتم .
اما حالا ...
دیگه خورشید داره از انتهای افق بالا میاد و رنگ تیره شبو روشن می کنه . روز ...

آره .. دیگه روز شده .
انگار داره از شدت بارونم کم می شه و ...
اوهوم .. داره قطع می شه .
حالا نوبت گنجیشکای تپل و شیطونه که بیرون بیان و
طراوت و زیبایی امروز و بیشتر کنن .
و حالا ...
نوبت منه که از لب پنجره پاشم ..
ضبط و خاموش می کنم .
پاکتای باقی مونده رو بیرون می ریزم و
می رم تا آماده بشم .
هوم .. خب ... می گم بهت .
بلند می شم و از کلبه میام بیرون .
از پله ها پایین میام و می رم لب چاه .
آب چاه الان خنکه خنکه
سطل و پره آب می کنم و بالا می کشم .
یه مشت آب بر می دارم و ..
می پاشم به صورتم .
یکی دیگه .. بازم ... ها ه ه ه ..
از سردیه آب به نفس نفس می افتم .
به آب خیره می شم و
لبخند نرمی رو لبام می شینه .
سطل و بر می دارم و
همه آبو رو سرم خالی می کنم . آخ خ خ .. خدای من ...
با خودم تکرار می کنم ..
شب بیهوده آفریده نشده است . آری .. اکنون روز زیباست ..
بلند می شم و می رم سمت پله ها .
چشمم به اپیسی می افته که بیرون لونه اش لم داده و
کاملا به من بی اعتناست .
می رم طرفشو دست می کشم رو سرشو گوشاش .
یه زوزه می کشه و پا می شه که ازم دور بشه .
بغلش می کنم و تند تند دستمو رو موهاش می کشم .
هولم می ده و با دست رو سینه ام می ایسته
زیر گوشش می گم به خاطر دیشب معذرت می خوام .
لحن صدامو می شناسه .
پارس محکمی می کنه و پذیرفتن معذرتمو با ارفاق اعلام می کنه .
سیگارای زیر پنجره رو تو سطل زباله می ریزم .
به اپیسی اشاره می کنم که بیاد بالا .
بالاخره با کلی ناز میاد تو .
از رو دیوار , جعبه کمکهای اولیه رو پایین میارم .
اپیسی که چشمش به زانوم می افته زوزه ای می کشه و
انگار که بخواد دعوام کنه پارس می کنه .
بهش می خندم و یه باند بر می دارم .
زانومو ضد عفونی می کنم و باند پیچش می کنم .
می رم آبگرم کن و روشن می کنم و
تا آب گرم بشه می رم تا اتاق خودمو تمیز کنم .
دیشب حسابی به هم ریخته .
این خونه تا یکی دو ساعت دیگه باید ...
می گم بهت ..

آم م م .. خب .. دیروز که همه چیو مرتب کردم .
اتاقم که مرتب شد .. خب .
چشمم به گلدون رو سکوی نشیمن شومینه می افته
که دیروز رو میز گذاشته بودمش .
به اپیسی نگاهی می کنم و
اونم سرشو پایین می ندازه .
می رم و گلدونو می ذارم رو میز .
اپیسی تو دلش زوزه ای می کشه و ساکت می شه .
می رم تا حوله و لباسامو برای حموم آماده کنم .
از اتاق که بیرون میام ..
بازم ... می رم طرف اپیسی .
نگاه مظلومانه ای می کنه و هیچی نمی گه .
می شینم جلوش .
می گیرمش بغلم و بهش می گم امروز شیطونی نکن .
به نظر کسی که همیشه میاد اینجا و
امروز قراره بیاد و تا همیشه بمونه
این گلدون به این میز بیشتر میاد تا شومینه .
باشه ؟
زوزه ی کوتاهی می کشه و می ره رو تخت من و لم می ده .
می دونم که فهمیده .
می رم حموم و ...

موهامو که خشک می کنم
باند پامو درست می کنم و
می رم تو اتاقم , سراغ کمد .
اپیسی هنوز رو تخت دراز کشیده .
بهترین لباسامو بر می دارم و می پوشم .
می رم جلوی آینه و خودمو مرتب می کنم .
عطرمو از کشو در میارم
فراوون می زنم و می زارمش رو میز .
با خودم فکر می کنم ..
خب .. همه جا تمیزه .
حموم رفتم و صورتمو زدم .
لباسا و عطر ... اوووم ..
فقط مونده موزیک .
با انگشتم رو آینه می نویسم ..
من آماده ام ...
می رم تو هال و اپیسی رو صدا می کنم .
جلوش می شینم و زیر چونه شو ناز می کنم .
بهش می گم امروز تا بعد از ظهر باید بیرون باشه .
درو باز می کنم و اونم بدون اعتراض می ره بیرون .
ضبط و روشن می کنم و
آلبوم ویلون فرید فرجاد و می ذارم رو ریپیت .
کیسه بالای درو آویزون می کنم و
میخ روی درو چک می کنم .
از کلبه بیرون میام و درو آروم می بندم .
می شینم رو صندلی رو بالکن و منتظر می مونم .

از دور ماشینشو می بینم که داره نزدیک می شه .
اپیسی از لای علفای دشت بیرون میاد و پارس می کنه .
از پله ها پایین میام و ...
با لبخندی , پایین پله ها می ایستم .
ماشینو جلوی انبار خاموش می کنه
اول پای چپ و بعد پای راست
پیاده می شه و میاد جلو .
شادی از چهره اش نمایانه .
سلام می کنم و می گم
مطمئن بودم که میای . ممنونم ..
می خندم و می گم .. زحمت کشیدی ...
نگاهی به دسته گلی که تو دستشه می ندازه و
دوباره به من نگاه می کنه
با لبخندی رو لباش می گه منم ممنونم .
خم می شم و دستمو می گیرم طرفش .
نزدیک تر میاد و دستشو می ذاره تو دستم .
روی دستشو آروم می بوسم و
کنارش می ایستم
با دست دیگه ام کمرشو می گیرم .
از پله ها بالا می ریم و قبل از اینکه به در برسیم
می ایستم .
نگاهی به هم می کنیم و می گم ..
به خونه خودت خوش اومدی .
چشماشو بین چشمام حرکت می ده
کاملا می تونم رضایت رو تو نگاهش بخونم
قبل از اینکه بخواد چیزی بگه لبخندی می زنمو
می گم تو باید درو باز کنی ..
انگار هیجان زده شده .
جلو می ریم و درو باز می کنه و  .
یه کیسه پر از کاغذای خورد شده رو سر جفتمون خالی می شه .
جیغی از سر ذوق می کشه و
چند بار بالا و پایین می پره .
می گم ..
خوشحالم که خوشحالی .
می چرخه و پشت به کلبه بغلم می کنه .
منم بغلش می کنم و ..
پیشونیشو می بوسم .
از زمین بلندش می کنم و
وارد کلبه می شیم .
...
صدای پارس اپیسی رو می شنوم . می خواد بگه ایندفه دیگه فهمیده .. یا حداقل داره سعی می کنه که بفهمه ...

~ اینم همون روزی که قولشو داده بودم . حتما یادتونه وقتی اینجا مرحوم شد چی گفتم . گفته بودم یه روز دوباره متولد می شه و ...
~ البته این پست باید دیشب ثبت می شد که نشد ! اما ..
~ همگی خوش اومدید . صاحب مجلس خودتونید , راحت باشید ..


 
comment نظرات ()