* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:۱۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٦/٢/٢٥
 

آغاز می کنم , به نام خدا و یاد تو . که جز به او امید و جز به تو نیازم نیست .
بگشای در که نوبت ما نیز سر رسید
فصل بهار آمد و پاییز در رسید

اممم .. سلام .
کسی صدای منو میشنوه ؟
خب .. می دونم اینجایی اما
اینم می دونم که برخورد اول همونقدر که مهمه
سخته .
اوهم .. اصلا بذار برات یه قصه بگم .
صب کن بشینم ..
اوهوم .
آممم ... خب یه شب دو تا چشم به دو تا چشم دیگه افتادن .
طبق معمول هر دو طرف چیزیو که دیده بودن به مرکز انتقال دادن .
با سرعتی غیر معمول دستوری رسید .
یه دستور چند جانبه ..
چشم ها پلک نزنن .
گوش ها چیزی نشنون .
قلب تند تر بزنه .
پیشونی و کف دستها عرق کنن .
صورت و به خصوص گونه ها سرخ بشن و ...
خب تا اینجا هر دو تا مرکز دستورات مشابهی داده بودن . اما ..
لبای چشمای اولی به حرف اومد و با لکنت گفت :
دوستت دارم . می خوام تا ابد با هم بمونیم . آخه از ازل دنبالتم .
بعد از چند لحظه سکوت لبای چشمای دیگه هم به حرف اومدن و :
دلم نمیاد حتی یه پلک بزنم . می ترسم فقط به اندازه ی یه چشم به هم زدن برای دیدنت فرصت داشته باشم ..
...
..
.
اتفاق بزرگی افتاده بود . یه اتفاق , اما .. از دو تا چشم متفاوت دیده شدن و
از دو تا مرکز مختلف فرماندهی شدن .
مهم این نیست . چیزی که اهمیت داره اینه که در ادامه چطور فرماندهی بشن .
راستش اگه با یه مرکز مشترک این کار انجام بشه می تونن به آینده امیدوار باشن . اما ..
اما اگه در ادامه ام هر کدوم با مراکز خودشون ...
اونوقت باید منتظر مرگ بود .
مرگ یه حس ناب . که یه عمر منتظرش بودی .
اون موقع اس که باید فکر کنی ادامه بهتره یا ... پایان !
خب ..
قصه ی من تموم شد .
حالا من ساکت می شم تا تو بگی .

~ خوشحالم و غمگین !
خوشحال برای برگشتنم و ..
غمگین برای رفتنم ...


 
comment نظرات ()