* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٥/٧/٢۳
 

میلاد تن من , معجزه روح تو ...

.
..
...
برای لحظه ای همه جا نورانی شد
نوری شدید
مرا مجبور به بستن چشمانم کرد
و در یک لحظه
من ...
مردم
چشم گشودم
سرد بود
صدای گریه خودم را می شنیدم
و صدای پرستار را که می گفت هر دوشون سالمن
بچه پسره !!!
و آنجا بود که یقین کردم
آری
من
مرده ام
...
هر سال برای تولدم یک شمع به شمعهای صندوقچه ام اضافه می کنم
آرزوی تولدم را هم کردم
ابتدای شب
دستانم را در هم چنگ زدم
چشمانم را بستم
آرزویم را مرور کردم
نفسی عمیق
و ...
فوووت
می گن هر چی باشه برآورده میشه
منتظرم
تولدم نزدیک است ...

~ با این جمله آخر آشنایی . سالهای گذشته هم ازش استفاده کردم . می دونی ؟ بهش معتقدم . اما ... امسال یه کم متفاوته . اگه دقت کنی می بینی , اینبار اون سه خط نقطه چین رو کاملا برعکس نوشتم . و این یعنی ... پایان !
امسال شب تولدم یه کم خاصه
اسمشو می زارم
شب پایان
به امید
روز آغاز
نمی دونم چند وقت می تونم طاقت بیارم . اما به امید زنده شدن دارم اینکارو می کنم . اونروز حتما یه جشن بزرگ ترتیب می دم . جشنی که توش همتون باهام آشنا بشید . جشنی که توش با همتون آشنا بشم . برای مراسم معارفه زمان کافی در نظر گرفتم . فقط مشکلم مکان این جشنه . رو اونم فکر می کنم . روز تولدم , همه چی رو به راهه .
اونروز ... نزدیکه .
ساعت این پست دقیقا همون ساعتیه که هر سال تو این تاریخ , رو اون کارت کوچیک اما سنگین , نگاش می کنم .
ساعت تولد : 1:30 بامداد !
نمی دونم تاریخ بعدی چه روزیه . ساعت بعدی چنده . اصلا تولد بعدی مو کی ثبت می کنه ؟!

~ این یک حقیقت است
پایانی شیرین
به امید
آغازی شیرین تر
...


 
comment نظرات ()