* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٤:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۳۸٥/٦/٢٥
 

روی تپه کنار کلبه
پشت به دشت ایستاده‌ام و
کلبه‌ی سفیدم را برانداز می‌کنم
و سرخی گونه‌هایم را
از حس درونم می‌فهمم
حس شعف
از حضور او در کلبه‌ام
ناگهان
صدایی می‌آید
سرم را برمی‌گردانم
...
تو
و تمام عالم ساختگی ات
می‌شکند
...
نگاهی به دور می‌کنم
رو به کلبه برمی‌گردم
او به من می‌خندد
و پای گلدان کنار پنجره
آب می‌ریزد
با خودم می‌گویم
چه زیباست
بی تو بودن
با او بودن
...
دستم را برایش تکان می‌دهم
با چشمکی پارچ آب را بلند می‌کند و
جوابم را می‌دهد
دستانم را به دور دهانم می‌گیرم و
فریاد می‌زنم
دوستت دارم
پارچ را زمین می‌گذارد و
با همان شیطنت همیشگی
بیرون می‌دود
...
..
.
حالا
من و او
بر تن ساقه‌های آفتابگردان دشتمان
در آغوش هم
نگاه‌مان را به آسمان آبی دوخته‌ایم
خنده‌هایمان در سکوت دشت طنین افکنده
و با هم زمزمه می‌کنیم
بترکه چشم حسود
!!!
!!
!

~ این یکی دیگه از خودم نیست . چخوف می گه : تصمیمات بزرگ تردیدهای بزرگ می آفرینند !

خیلی دوستت دارم !!!


 
comment نظرات ()