* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٥/٦/٢٠
 

نزدیک صبح
تاریکی شب رو به پایان می گذاشت
و خورشید آرام آرام به آسمان رنگ نیلی می زد
دو چشم نیمه باز چه ملتهب در عمق هم و
اشعه های طلایی خورشید چه حریصانه در فضای اتاق
اوج می گرفتند .
و آن دو چه معصومانه در فضای هم ...
و ساعت عمر چه عجول
لحظه ها را از آنان می ربود
و آنها در عبور از آن لحظه های ناب
عاشقانه
چه صبور
...
..
.
یکسال مثل برق و باد گذشت
انگار واقعا همین دیشب بود
که دعا کردم
تا خوده صبح
و گرچه دور اما خیلی نزدیک
اتفاقات اون شب رو
لحظه به لحظه
دنبال کردم
و نزدیک صبح
فقط یک احساس داشتم
صدایی از درون
آرام اما پر طنین
بهم می گفت
احسان ...
همه چیز تموم شد
به همین سادگی
فکرشو می کردی ؟
...
..
.
و امروز
نزدیک صبح
صدایی بهم گفت
منتظرتم
اینبار تردید نکن
...
..
.

~ با ده روز تاخیر نوشتم که حال و هوای ده روز پیش از سرم رفته باشه !
~ سالگرد ازدواجت مبارک .

قول می دم , اینبار بی تردید ...


 
comment نظرات ()