* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

از لابلای کاغذ پاره ها 1
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳۸٥/٤/۱۳
 

طاقتش طاق شده بود
دلو زد به دریا
تلفن زد به سارا و با اصرار دعوتش کرد خونه اش
نمی اومد , اما با اصراری که از حامد دید قبول کرد
شب بود و
ساعت حدود 8
برف شدیدی می بارید
زنگ زد
در خونه بدون هیچ سوالی باز شد
راهو می دونست
بار چندمش بود که اونجا می رفت
محوطه باغ رو پشت سر گذاشت
برف رو درختچه های باغ نشسته بود و
زیر نور چراغای باغ چشم نوازی می کرد
در ساختمون باز بود
وارد شد و درو بست
همه جای سالن با شمع پر شده بود
هر جا رو نگاه می کرد شمعای کوچیک و بزرگ رو می دید که سوسو می زدن
اولین بار بود همچین تزیینی رو می دید
به طرف شومینه نگاهی انداخت
بیشتر تعجب کرد
همیشه حامد از اون طرف به استقبالش میومد
اما امشب ...
حامد کجاس ؟
با دیدن فضای خونه مسخ شده بود
زیبایی اتاق غیر قابل انکار بود
آتیش شومینه و شمعای روشن , جلوه خاصی به اتاق داده بودن
پالتو و چترش رو به جا لباسی آویزون کرد و رفت به طرف انتهای سالن
یه قالیچه کرم رنگ رو سرامیک جلوی شومینه انداخته شده بود
طوری که فضای خالی بین شومینه تا فرش رو کاملا پر کرده بود
نشست سر جای همیشگیش
رو مبل کنار شومینه
کیف و ژاکتشو همونجا رو زمین تکیه داد به مبل
پاشو انداخت رو پاش و
حلقه های تابشو روی بازوش پایین آورد
موهاشو باز کرد و ریخت یه طرف شونه اش
نفسی کشید و به ساعت شماطه دار بالای شومینه نگاهی کرد
اینبار جدی تر با خودش گفت
حامد کجاس ؟
این دفه چه سورپرایزی داره ؟
رو مبل لم داد و به آتیش شومینه خیره شد
با صدای در اتاق به خودش اومد و حامد و دید
با همون لباس همیشگیش که تو خونه می پوشید
یه شلوار پارچه ای و تی شرت نخی سفید
چشمای حامد به سارا دوخته شده بود  و همونطور غرق تماشای سارا جلو میومد
لباسایی رو پوشیده بود که شب تولدش از حامد هدیه گرفته بود
رنگ خاکستری شلوار لی و تاب سفید , سارا رو زیبا تر از همیشه کرده بود
سارا از رو مبل بلند شده بود
سلام کرد و با حامد دست داد
حامد هم نزدیک سارا ایستاد , سلام کرد و گونه سارا رو بوسید
رفت طرف شومینه و نشست رو قالیچه
سارا هم رو مبل نشست
حامد با من و من شروع کرد به حرف زدن و
از سارا به خاطر قبول دعوتش تشکر کرد
و بعد
برای چند لحظه ای سکوت کرد
نگاهشو به طرف سارا برگردوند
دست سارا رو گرفت و ازش خواست کنارش بشینه
سارا عادت نداشت سوال کنه
می دونست که بالاخره همه چیو می فهمه
حامد و خوب می شناخت
می دونه چی کار می کنه
حامد زانوهاشو بغل گرفت
سرشو گذاشت رو دستاش و
تو چشای سارا خیره شد
چند لحظه بعد , بلند شد و از روی شومینه جعبه کوچیکی رو برداشت و
نشست
به دست چپش تکیه کرد
خودشو به طرف سارا چرخوند
و با دست راستش اونو به سارا داد و گفت
اگه قابل بدونی
واسه توئه
سارا جعبه رو گرفت و باز کرد
برای چند لحظه به چیزی که تو جعبه بود خیره شد
برش داشت و گذاشت کف دستش و
اونو گرفت طرف حامد
به حامد نگاهی کرد
لبخندی زد و سرشو به نشونه تایید تکون داد و گفت
برش دار
و چشماشو بست
حامد نفس عمیقی کشید
دست چپشو از رو زمین بلند کرد و پهلوی سارا رو گرفت
آروم هدایتش کرد به طرف زمین
با دست راستش حلقه رو از دست سارا برداشت و
آروم به انگشت سارا انداخت
همینطور که دست سارا رو گرفته بود , اونو آورد بالا و
نوازشش کرد و
بوسید
و بعد
دست چپشو برد زیر گردن سارا و آروم بهش نزدیک شد
چشمای سارا هنوز بسته بودن
حامدم چشماشو بست و
آروم لباشو گذاشت رو لبای سارا
...
..
.
حالا دیگه گونه سارا حسودیش می شد
از این به بعد , فقط گونه سارا نبود که لبای حامد می بوسیدشون
...
..
.
شب گرمی بود
بیرون هنوز برف میومد
و شعله های آتش شومینه , چه بی ملاحظه در نی نی چشمان دو عاشق
می رقصیدند .
...
..
.

~ سلام . خوشحالم از اينکه يه مدت بی دغدغه می تونم باشم ... راستی اين بالايی از همون دست نوشته های بی دست بردِ دوران اسارتمه !
~ راستی , خیلی وقت بود قصد داشتم آهنگ این صفحه رو عوض کنم . اما وقت نمی شد . خوشحالم که اینبار شد .


 
comment نظرات ()