* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

...2
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳۸٥/۳/۱٥
 

تاریخ : 10-3-85
محل : فراهان
.....................
شب از نیمه گذشته .
محسن می پرسه نهمه ؟
می گم دهمه , چهارشنبه دهم !
...
نشستم
روی زمین اسفالت جلوی خونه
پشت به دشت
دو تا دانشجو از سر کوچه رد می شن
می شناسمشون
کوچه بالایی خونه دارن
با صدای بلند
شعر می خونن و می رن
به محسن می گم خوشن
حتی الکی !
هیچی نمی گه
داره واسه نامزدش می نویسه
چی ؟ نمی دونم . حرفای الکی !
سردش می شه
می ره تو لباس بپوشه
با خودم می گم بعضی وقتا باید لرزید !
حدود دو ماهی می شه که می نویسه
می دید من می نویسم اونم زد به سرش !
شبای اینجا حال و هوای خاصی داره
حداقل واسه من
صدای زوزه شغال میاد
زیاد دور نیستن
واو ... خدای من ...
از جام می پرم
به پشتم نگاه می کنم
به طرف دشت
لعنتی !
یه سگ ! شب که می شه میان تو کوچه ها دنبال غذا
فکر کنم عطسه کرد !
دوباره می شینم
پشت به دشت
قلبم تند می زنه
همه حواسم به پشتمه
اما ... اعتنا نمی کنم
چی داشتم می گفتم ؟
آها , آدم خوبه تنها نباشه
حداقل واسه یکی بنویسه که بدونه کیه !
از تصور خسته شدم
تا کی تو خیالم باهاش حرف بزنم و بنویسم ؟
مزه واقعیت کم کم داره یادم می ره !
...
..
.
..
...
واو ... خدای من ...
کاغذ بیچاره !
فکر می کرد قراره مثه خیلیای دیگه بذارمش لای دفترم !
صدای مچاله شدنش هنوز شنیده می شه !
چه دست و پایی می زنه !
بمیر دیگه !
.....................

~ دوران دانشجويی تو فراهان , می دهد , دوران اسارت !


 
comment نظرات ()