* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

...3
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۳۸٥/۳/۱٤
 

تاريخ : ۱۱-۳-۸۵
محل : فراهان
.....................
دیشب
محسن جلوی در نشسته بود .
منم داشتم الگوریتم می خوندم و
به داستان پل گوش می کردم .
رادیو پیام شبای چهارشنبه فوق العاده اس !
...
یه نگاهی به طرف در می کنم و به ساعت
00:28
جزوه رو می بندم
رادیو رو خاموش می کنم
رضا خوابه
می رم جلوی در
محسن نگاهی به من می کنه و دوباره دستاشو می بره لای موهاش .
چند ثانیه ای وای می ستم .
می گم مزاحم افکارت که نیستم ؟
می گه نه , اصلا .
می رم وسط کوچه و می شینم رو زمین .
پشت به دشت .
صدای شغال و سگ مدام به گوش می رسه .
به چپم نگاه می کنم و
محسنو می بینم .
خیره می شم به محسن و , محسن به من
نفس بلندی می کشم و : آخیش , عجب هوایی . اینجا هیچی نداره شبای باحالی داره .
و ادامه می دم
من تا شنبه دووم نمیارم .
عصبی ام
خیلی زیاد
و سرمو می اندازم پایین .
می گه می فهمم
نزدیکه يه ماهه نرفتی .
سرمو بین دستام نگه داشتم .
می گم آره , يه ماهه ...
تو و رضا 2 هفته پیش رفتین . ای کاش می شد منم برم .
حالا ...
چند دقیقه ای می گذره
یاد یه sms می افتم !
یهو می خندم و می گم بهشت اینجاس !
...
..
.
و با خودم می گم
بهشت اینجوریه
وای به حال جهنم !
.....................

~ دلم تنگ شده بود . واسه همه چی . واسه ... هيچی !


 
comment نظرات ()