* نه از رومم , نه از زنگم , همان بی رنگ بی رنگم*

 
نویسنده : 70.2.1.2.1.80.5.1 - ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳۸۳/٢/٢
 

   سلام دوستان و سلام دوستم ... می خوام بهت بگم :‌ ای به فدای چشمات , چشمت سلامت . ميخوام بهت بگم ... . ولی ای کاش می تونستم بگم . می خوام ازت بخوام که بدونی چی می خوام بهت بگم . خودت می دونی چرا نمی تونم . امشب با خدای خودم عهدی کردم . ازش چيزی خواستم . و می دونم که به خواسته ی من جواب رد نمی ده . حد اقل اميدوارم که جواب رد نده . اين متن رو هم واسه تو , مخصوص تو و فقط برای تو نوشتم . خدايا , ای زيبنده ی ستايش , اميد دلم رو نا اميد نکن .

 

     سکوت سرشار از سخنان نا گفته است ...

 

 دل تنگی های آدمی را باد ترانه ای می خواند . رویاهایش را آسمان پر ستاره نا دیده می گیرد . و هر دانه ی برفی به اشکی نریخته می ماند . سکوت سرشار از سخنان نا گفته است  . از حرکات نا کرده . اعتراف به عشق های نهان و شگفتیهای بر زبان نیامده . در این سکوت حقیقت ما نهفته است . حقیقت تو و من . برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند . گوشی که صدا ها و شناسه ها را در بی هوشی مان بشنود . برای تو و خویش روحی که این همه را در خود بگیرد و بپذ یرد . و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم . از بخت یاری ماست شاید که آن چیز که می خواهیم یا به دست نمی آید یا از دست مان می گریزد . می خواهم آب شوم در گستره ی افق , آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود . می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم . حس می کنم می دانم , دست می سایم و می ترسم , باور می کنم و امیدوارم که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد . می خواهم آب شوم در گستره ی افق آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود . چند بار امید بستی و دام بر نهادی تا دستی یاری دهنده , کلامی مهر آمیز , نوازشی ,  یا گوشی شنوا به چنگ آری . چند بار دامت را تهی یافتی ؟ از پای منشین . آماده شو که دیگر بار و دیگر باردام باز گستری . پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم . باد بان بر چینم . پارو وا نهم . سکان رها کنم . به هیبت لنگر گاهت در آیم و در کنارت پهلو گیرم . آغوشت را باز یابم واستواری امن زمین را زیر پای خویش . پنجه درافکنده ایم با دست هایمان به جای رها شدن . سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان . عشق ما نیاز مند رهایی است نه تصاحب . در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه . زخم زننده , مقاومت نا پذ یر , شگفت انگیز , و پر راز و رمز است آفرینش و همه آن چیزها که شدند و امکان می دهند شدن را. هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر . این همه پیچ , این همه گذ ر, این همه چراغ , این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم , هدفم , خودم و به تو . وفایی که مرا و تو را به سوی هدف راه می نماید . جویای راه خویش باش از این سان که منم در تکاپوی انسان شدن . در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را , آزادی را , خود را . در میان راه میبالد و به بار مینشیند دوستی , که توانمان می دهد تا برای دیگران مئمنی باشیم و یاوری . این است راه ما . تو و من . در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است , داستانی , راهی , بیراهه ای , طرح افکندن این راز,  راز من و راز تو , راز زندگی , پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است . بسیار وقتها با یکدیگر از غم و شادی خویش سخن ساز می کنیم . اما در همه چیزی رازی نیست . گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست . سکوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت . به تو نگاه می کنم و می دانم که تو تنها نیاز مند یک نگاهی تا به تو دل دهد , آسوده خاطرت کند , بگشایدت , تا به درآیی . من پا پس می کشم ودر نیم گشوده ی روی تو بسته میشود . پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم , از دیگران شکوه آغاز می کنم فریاد می کشم که ترکم گفتند ...

  چرا از خود نمی پرسم که آیا کسی را دارم که احساسم را , اندیشه و رویایم را , زندگی ام را با او قسمت کنم  ؟  حلقه های مداوم , پیاپی تا دور دست . تصمیم درست صادقانه , با خود وفا دار می مانم آیا  ؟  یا راهی سخت تر اختیار می کنم ؟  برآنچه دلخواه من است حمله نمی برم . خود را به تمامی بر آن می افکنم . اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست راهی به جز اینم نیست . توان صبر کردن برای رو در رویی با آنچه باید روی دهد برای مواجهه با آنچه روی می دهد . شکیب بودن , گشاده بودن , تحمل کردن , آزاده بودن . چندان که به شکوه در می آییم از سرمای پیرامون خویش , از ظلمت , از کمبود نوری گرمی بخش . چون همیشه بر می ببندیم دریچه کلبه مان را . روحمان را . اگر میخواهی نگهم داری دوست من , از دستم می دهی . اگر می خواهی همراهیم کنی دوست من , تا انسان آزادی باشم میان ما همبستگی از آنگونه می روید که زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوه می کند . من آموخته ام به خود گوش فرا دهم و صدایی بشنوم که با من می گوید : این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد ؟ نیاموختم گوش فرا دادن به صدایی که با من در سخن است و بی وقفه می پرسد من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد  ؟ 

 شبنم و برگ ها یخ زده است و آرزوهای من نیز . ابر های برف زا بر آسمان در هم می پیچد , باد می وزد و طوفان در می رسد , زخم های من می فسرد . یخ آب می شود در روح من و در اندیشه هایم . بهار, حضور توست , بودن توست . کسی می گوید آری به تولد من , به زندگی ام , به بودنم , ضعفم , ناتوانیم , مرگم . کسی می گوید آری , به من , به تو و از انتظار طولانی شنیدن پاسخ من , شنیدن پاسخ تو , خسته نمی شود . پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم وگرنه می شکنیم پای دوستیمان را . با در افکندن خود به دره شاید سرانجام به شناسایی خود توفیق یابیم . چهار نعل می گذرند اسبان , وحشی , گسیخته افسار ,  وحشت زده به پیش می گریزند . در یالهاشان گره می خورد آرزوهایم . دوشا دوششان می گریزد خواستهایم . هوا سر شار از بوی اسب است و غم و اندکی غبطه . در افق نقطه های سیاه و کوچکی می رقصد و زمینی که بر آن ایستاده ام دیگر باره آرام یافته است . پنداری , رویایی بود آن همه , رویای آزادی , یا احساس حبس بند . در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن , هم دلی صادقانه , وفا داری ریشه دار و اعتماد به آن . از تنهایی مگریز ,  به تنهایی مگریز , گه گاه آن را بجوی و تحمل کن . و به آرامش خاطر مجالی ده . يکديگررا می آزاريم بی آنکه بخواهيم . شاید بهتر آن باشد که دست به دست هم دهیم بی سخنی . دستی که گشاده است میبرد , می آورد , رهنمونت می شود به خانه ای که نور دل چسبش گرمی بخش توست . از کسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدا نگهدار بگوید ؟  ازعادات انسانی اش نمی پرسند . از خویش تنش نمی پرسند . زمانی به ناگاه باید با آن رو در روی در آید تا دیگر بار بپذ یرد , وداع را , درد مرگ را , فرو ریختن را .

       تا دیگر بار بتواند که برخیزد ....


 
comment نظرات ()